پایان نامه روانشناسی با موضوع الگوهای شناختی و نظریات نگرش‌های ناکارآمد

الگوهای شناختی و نظریات نگرش‌های ناکارآمد

  1. الگوی شناختی سالکووسکیس: جامع‌ترین الگوی شناختی را سالکووسکیس[۱] (۱۹۸۵) بر مبنای الگوی شناختی افسردگی و اضطراب بک پیشنهاد کرده است. براساس این الگو، افکار، تجسمات و تکانه‌های مزاحم معمولی، زمانی به اغتشاش می‌انجامند که برای فرد مهم باشند و با افکار خودکار منفی مرتبط گردند. او همچنین بر جداسازی افکار خودکار از افکار مداخله گر تأکید داشت. برطبق نظریه سالکووسکیس (۱۹۸۵٫ ۱۹۸۹) افکار مزاحم ناخواسته، اغلب خودکار، منفی و ملالت آور می‌باشند (به نقل از حسن شاهی ۱۳۸۲، ۵۰).
  2. نظریه آلیس: از نظر الیس[۲] (۱۹۷۳) انسان‌ها، گرایش نیرومندی برای کژفکری دارند. از این نظر، عقاید نامعقول و نگرش‌های ناکارآمد، به بنیان‌های آشفته‌کننده‌ی رفتار تبدیل می‌شوند. این فلسفه، از یک طرف‌ اندیشه‌ای الزام ‌آور است که در نوع خود قدرتمند، خشک و جزمی است و از طرف دیگر، به‌ استنباط‌های فاجعه‌آمیز منجر می‌شوند (الیس ۱۹۹۱؛ الیس و درایدن[۳] ۱۹۹۶). الیس (۱۹۷۳) تأیید این فرایند را در یک چرخه‌ی معیوب توضیح داده است؛ از نظر او افراد، خود را به خاطر اینکه از لحاظ هیجانی ناراحت هستند سرزنش می‌کنند، سپس خود را به خاطر سرزنش کردن پیوسته‌ی‌ خود ملامت نموده و از اینکه درصدد روان درمانی برآمده‌اند مجدداً سرزنش کرده و سپس نتیجه‌ می‌گیرند که به طرز نا امید کننده‌ای مشکل دارند و کاری نمی‌توان برای آنها انجام داد.
  3. نظریه بک(۱۹۷۶): بک هر چند با مفاهیمی متفاوت، نقش نگرش‌های ناکارآمد و شناخت‌های ناسازگارانه را در ایجاد رفتارهای ناسازگارانه مورد تأکید قرار داده است. از نظر او ابتدا، مراجعان باید از آنچه که به‌ آن فکر می‌کنند آگاه شوند، در گام دوم، باید افکار غلط خود را شناسایی کنند و در ادامه با جایگزین کردن قضاوت‌های درست به جای قضاوت‌های نادرست و دریافت بازخورد لازم که‌ بیانگر درست بودن تغییرات آنهاست دوره‌ی درمان را به سرانجام برسانند. نقش باورها، نگرش‌ها و فرایندهای ذهنی دیگر در بسیاری از اختلالات و مشکلات رفتاری نشان داده شده و معلوم شده است‌ که باورهای غیرمنطقی می‌توانند، رنج‌های افراد را تشدید کنند (الیس ۲۰۰۴؛ ملمد[۴] ۲۰۰۳؛ سیاروچی‌[۵] ۲۰۰۴؛ رایس و دلو[۶] ۲۰۰۱؛ ویب و مک کاب[۷] ‌۲۰۰۲، ۴). مفهوم نگرش‌های‌ ناکارآمد[۸] (DA) اولین بار توسط بک (۲۰۰۶، ۱۹۷۵ و ۱۹۷۹) در توصیف افکار بیماران افسرده و به عنوان مفهوم اصلی مرکزی ایجاد و پایایی اختلال افسردگی مطرح شد.
  4. دیدگاه آسیب‌پذیری – تنیدگی الیور[۹] و همکاران: از نظر الیور و همکاران (۲۰۰۷) آسیب‌پذیری شناختی در قالب دیدگاه آسیب‌پذیری – تنیدگی بر مبنای دو نظریه‌ی ناامیدی و نظریه‌ی بک به صورت سبک شناختی منفی و نگرش ناکارآمد، مفهوم‌ سازی شده است. تلفیق این دو دیدگاه در مفهوم الگوی شناختی ناسازگارانه که شامل سبک‌ شناختی منفی و نگرش‌های ناکارآمد است می‌تواند در طول فرایند رشد پدید آید (الوی[۱۰]‌ و همکاران ۲۰۰۰) و موجب اختلالات رفتاری مختلف شود (وایزمن[۱۱] ‌و بک ۱۹۷۸؛ هفل[۱۲]‌ و همکاران ۲۰۰۳).

۲-۳-۷- نقش افکار و باورها در مصرف مواد بر مبنای دیدگاه­‌های شناختی

طبق دیدگاه­‌های شناختی، وجود برخی افکار و باورهای غیر منطقی بر روی خلق اثر مستقیم دارند. الیس اعتقاد به ۱۱ باور غیر منطقی را علت آشفتگی روانی مثل اضطراب، افسردگی و دلیل شاد نبودن فرد، می‌داند. الیس و بک (۱۳۸۰) معتقدند که در افراد سوء مصرف کننده مواد، وجود چند نگرش و باور غیر منطقی رایج، منجر به تحمل پایین ناکامی و در نتیجه احساسات منفی مثل خشم و غمگینی می‌شوند. یکی از این باورهای غیر منطقی، این است که «امور همیشه باید بر وفق مراد باشد» زمانی که فرد انتظار دارد همه چیز باید بر وفق مرادش باشد، مواجهه با کوچکترین مانعی او را تحریک پذیر و آشفته می‌کند و شیوه‌های دیگر رسیدن به هدف را نادیده می‌گیرد، در چنین شرایطی فرد برای مقابله با مشکل و کاهش تنش به سوء مصرف مواد اقدام می‌کند. بنابراین، خلق منفی بالا که زمینه ساز گرایش به سو‌ء مصرف مواد است، با احساس درماندگی، ساختار انگیزشی غیر انطباقی و باورهای غیرمنطقی و ناکارآمد، رابطه مستقیم دارد. نتایج تحقیقات نشان می‌دهد که تعدیل خلق منفی می‌تواند گرایش به رفتارهای اعتیادی را کاهش دهد (کولو[۱۳]و همکاران ۲۰۰۵؛ به نقل از رسولی ۱۳۸۶). در مورد سوء مصرف مواد، نظریه‌های مختلفی مثل شناختی-رفتاری، روان تحلیلی و انگیزشی مطرح می‌شوند که هر کدام با توجه به دیدگاه خود به اعتیاد، راهکار درمانی ارائه می‌کنند. دیدگاه شناختی-رفتاری و تمام رویکردهای درمانی در این حوزه، بر اهمیت افکار، احساسات و رفتار در اختلال مصرف مواد توجه دارند و با روش اصلاح الگوی شناختی فرد یا بازسازی شناختی، آموزش مهارت‌های اجتماعی و مقابله‌ای به درمان آن اقدام می‌کنند

۲-۳-۸- ارتباط نگرش و باور با مصرف مواد بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی

از دیدگاه یادگیری اجتماعی، انتظارات مثبت از مصرف مواد سبب ادامه‌ی مصرف و بازگشت به مصرف می‌شود، در حالی که انتظارات منفی از مصرف مواد جلوگیری می‌کنند (جونز و مک ماهون[۱۴] ۲۰۰۱). در همین چارچوب، براساس نظر بک اکثر بیماران سو مصرف‌کننده‌ی مواد دارای مجموعه‌ای از باورها و نگرش‌های مثبت نسبت به مواد هستند که وقتی تصمیم به توقف مصرف می‌گیرند، فعال می‌شوند. در این هنگام چون فرد تصور می‌کند قادر به کنترل تمایلات خود نیست، احتمال کمی وجود دارد که برای کنترل آن تلاش کند. از این دیدگاه، یک محور مانع عمده در ترک مصوف مواد یا مصرف الکل، شبکه عقایدی ناکارآمدی است که بر محور داروها و مواد متمرکز است و نیز یکی از دلایلی که سبب می‌شود فرد سو مصرف‌کننده‌ی مواد هم‌چنان تمایل قوی به مصرف مواد داشته باشد، این است که عقاید اساسی او نسبت به مزایا و معایب مواد، اساساً تغییر نکرده است (گودرزی ۱۳۸۴).

[۱] Salkovskis

[۲] Ellis

[۳] Dryden

[۴] Melmed

[۵] Ciarrochi,

[۶] Rice & Dellwo

[۷] Wiebe & Cabe

[۸] Dysfanctional Attitude

[۹] Oliver

[۱۰] Alloy

[۱۱] Weissman

[۱۲] Haeffel

[۱۳]. Quello

[۱۴] Jones & McMahon

پایان نامه : نقش عوامل محیطی در بزهکاری

 

مدرسه

مدرسه به منزله پلی است که نوجوان را با جامعه مربوط می کند.مدرسه می تواند از نوجوان فردی مؤثر،مفید وفعال تربیت کند که در این صورت ما مرهون مدرسه ونظام تعلیم وتربیت هستیم ویا درمواردی نیزمدرسه ازنوجوان فردی مردم گریز،ناراضی وبدبین تحویل اجتماع داده است واین همان مسئله ای است که باید به درستی ارزیابی شود وعلل ناکامی نظام تعلیم وتربیت را روشن وتبیین نماید. مدارس علاوه بر دو موضوع «انتقال دانش» و«پرورش ذهن نقّاد» متعهد ایفای موضوع سومی نیزهستند وآن پرورش صفات وروحیات ارزشمند ازجمله شخصیت دادن به نوجوانان است و نوجوان قبل از آنکه دانش آموز یک دستگاه تربیتی حساب آید نوبالغی است که درپی کسب شخصیت است، هرجاکه آن را بیابد جذب می شود وبالنده می گردد وبا هرضربه ای که دریافت کند جریحه دارمی شود ومی گریزد.خانواده ای از هم پاشیده، حدیث قدیمی ومکرر است لکن باید دید مدرسه ها در

قبال شخصیت نوجوانان چه رسالتی را متعهد شده اند؟

مدارس باید ترمیم کننده شخصیت نوجوانان خودباخته واحیا کننده جانهای آنها باشند وبا درایت وتدابیری که مسئولان مدارس وجهه همت خودساخته اند می توان شخصیت آنان را پرورش داد.

 

موقعیت نوجوان و اهمیت خانواده

اگر به برخی از خانواده ها بگوئیم تصویر کوتاه ومفیدی از نوجوانان را برایمان ارائه دهند با کلماتی مثل چه بگوئیم ،دشوارهستند،خود رأی وخسته کننده هستند وتحمل آنها مشکل است و کلماتی از این قبیل روبرو می شویم واگر به نوجوانان مراجع کنیم آنها خانواده خود را اینگونه توصیف می کنند که:آنها را درک نمی کنند، به حرفهای ما اهمیت نمی دهند، همچون کودک با ما برخورد می کنند واز این قبیل جملات.

نوجوان به تدریج که از سرزمین آرام  و بی خیال کودکی به دشت های حادثه بلوغ می رسد. دگرگونیهایی را درخویش می یابد. احساس می کند که به سرعت دارد بهوضعیت جدیدی دست می یابد ودوست دارد خانواده به عنوان نزدیکترین افراد،این

دگرگونی او را باور کنند و موقعیت جدید او را به رسمیت بشمارند.کوچکترین حرکت ناشیانه والدین به این موقعیت جدید لطمه می زند و نوجوان را به شدت جریحه دار می کند واورا برمی انگیزد تا به عکس العملهای تند وسرشار دست زندو خانواده به لحاظ اهمیت خاصی که در این دوران حساس و دشوار دارد،بهتر است موقعیت نوجوانش را واقع بینانه درک نماید.به تعبیری گویی در این دوران در دوسوی دیوار بلندی که آنها را از هم جدا می کند ایستاده اند که  نه تنها همدیگر را نمی بینند ونمی شناسند بلکه صدای یکدیگر را هم به سختی می شنوند.دربرخی از خانواده ها به دلیل سوءتدبیر پدر ومادر دره عمیق و هولناکی بین آنان و نوجوانان به وجود می آید که همه را نگران می کند در اینجا نه خانواده ونه نوجوان هیچکدام مقصر نیستند بلکه خانواده در سنین بلوغ باید از دیدگاه دیگری غیر از چشم انداز دوره کودکی به فرزندش بنگرد و او را متفاوت از دوره کودکی نظاره کند.

 

تحقیقات انجام شده در داخل کشور:

 

 

پیرامون ارتباط بین خودپنداره ومشاوره مراجع محوری نوجوانان بزهکارهنوز پژوهشی درایران انجام نشده است.اما مفاهیم فوق هرکدام به طور جداگانه ای موضوع پژوهشهای متعددی بوده اند. ازپژوهشهای قابل توجه درحوزه مشاوره گروهی می توان به تحقیق افسانه نیک زاد اشاره کرد که تأثیر مشاوره گروهی به شیوه شناخت درمانی را روی زنان افسرده مورد بررسی قرارداده است اشاره کرد.وی از پژوهش خود نتیجه گرفت که مشاوره گروهی به شیوه شناختی دررفع افسردگی زنان مؤثر است.تحقیق دیگری توط احمدی ومحبوبه رضوانی نژاد (۱۳۷۸) راجعبه تأثیر آموزش گروهی به روش واقعیت درمانی بربحران هویت دانشجویان انجام شده است.

دراین مطالعه فرضیه تحقیق این بود که میانگین بحران هویت دانشجویانی که آموزش گروه به شیوه واقعیت درمانی دیده اند با دانشجیانی که آموزش ندیده اند تفاوت معناداری دارند. نتایج نشان داد که آموزش گروهی بحران هویت دانشجیان را کاهش داده است.پژوهش دیگری تحت عنوان مقایسه اثر شیوه های مشاوره گروهی به شیوه شناخت درمانی با شیوه های شناختی رفتاری درمیزان کاهش اضطراب امتحان دانش آموزان دخترمقطع دبیرستان نظام جدید درسال تحصیلی ۷۵-۷۴ درشهرتهرانتوسط خانم طاهره امیری انجام شد که ۳۲نفر از دانش آموزان انتخاب شدند ونتیجه پژوهش مشخص نمود که تفاوت بین هرشیوه شناختی وشناختی رفتاری ازنظرآماری معناداربوده است وشیوه شناختی رفتاری مؤثرترین روش درمیزان کاهش اضطراب امتحان دانش آموزان بوده است. پیرامون خودپنداره ومسائل وابسته به آن نیزدرایران تخقیقاتی انجام شده است ازاین بین پژوهش شفیع آبادی وابوالفضل ولی نوری تحت عنوان رابطه بین احساس بیگانگی وخودپنداره قابل ذکر است.در این پژوهش ۱۰۳ نفر از دانشجویان زن رشته انگلیسی به آزمون خودپنداره راجرز پاسخ دادند. دراین پژوهش مشخص شد که بین احساس بیگانگی وخودپنداره رابطه معناداری وجود دارد.به عبارت دیگر افزایش خودپنداره با کاهش خودبیگانگی همراه است.

درپژوهش دیگری رابطه خویشتن پنداری با خویشتن پنداری حرفه ای ورضایت شغلی کارکنان صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران توسط شفیع آبادی ورایی مطالعه شد. دراین تحقیق مشخص گردید که بین خویشتن پنداری وخویشتن پنداری حرفه ای رابطه وجود دارد. ازنتایج دیگراین تحقیق می توان به وجود رابطه بین رضایت شغلی وخویشتن اشاره کرده درمورد بزهکاری هم تحقیقات بسیاری انجام شده است که می توان به بررسی برخی عوامل خطر ویژگیهای شخصیتی درکودکان ونوجوانان بزهکار مصرف کننده مواد مخدردر کانون های اصلاح وتربیت اشاره کرد. دراین مطالعه محقق عطاالله محمدی به بررسی نوجوانان معتاد پرداخته استو محقق دراین تحقیق به این نتیجه رسید که عوامل زیادی در اعتیاد نوجوانان دخالت دارندو درپژوهش گسترده ای که انجام شد توسط سعید زارع زاده وسجاد موسوی تنوع وشیوع جرایم اطفال مورد بررسی قرارگرفت. درنتیجه این پژوهش مشخص شد که دراسفند ماه ۰۶۱۳۸/۱درصد از زندانیان کشوررا نوجوانان زیر ۱۹ سال تشکیل می دهند. باتوجه به نتایج این تحقیق درگروه سنی ۱۵ تا ۱۹ سال کشور درقبال هر ۲۲۲۸ نفر یک نفر درمراکز ویژه نگهداری اطفال ونوجوانا به سر می برند. تجزیه وتحلیل آمارها بیانگر آنست که از این تعداد ۹۲ درصد از بزهکاران پسرو۸ درصد ازآنان دختر می باشند.

 

 

تحقیقات انجام شده در خارج ازکشور:

 

 

گرچه تلاشهایی درجهت اثربخشی گروه درمانی ومشاوره گروهی صورت گرفته است ولی مطالعه وتخقیق در زمینه مشاوره گروهی وگروه درمانی با نوجوانان بسیارنادراست واگربخواهیم این حوزه را به رویکرد مراجع محوری محدود کنیم کمبودها بیشتر به چشم می خورند. (شچیتمن ۲۰۰۲، موون ۲۰۰۲)

موون مطالعاتی را روی نوجوانان ۱۱ الی ۱۲ ساله انجام داده است ودربررسیهای مطالعاتی خود درمورد سازگاری نوجوانان فرضیاتی را ارائه کرده است. او مطالعاتی را با بهره گرفتن از رویکرد مراجع محوری وی کودکان اسپانیایی انجام داده است. او چند مورد ازفرضیاتش را در سینما بازی درمانی کودک مدار درشهر                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         یاگو ۲۰۰۰ ارائه کرد.

برودلی درسال ۱۹۹۶ درمورد کودکان بزهکار تحقیقاتی را انجام داد. اودرپژوهش خود دومتغیر پذیرش و درک همدلانه وارتباط آنها با کاهش رفتار بزهکارانه مطالعه کرد. شلین درسال ۱۹۹۷ درمورد ارتباط رفتاربزهکارانه وخصوصیات شخصیتی نوجوانان بزهکا مطالعه کرد.

بوزارت نیز تحقیقی را درسال ۲۰۰۰ انجام داد به این عنوان که بررسی قابلیت و توانایی های  بالقوه نوجوانان وارتباط آن با خودپنداره نوجوانان بزهکار اورا دراین مطالعه فرضیه خود رامبنی براینکه نوجوانانی که خودپنداره بالایی دارند قابلیت درونی وبالقوه بیشتری جهت رفع مشکلاتشان دارند را به تأیید رساند. هوق وبیرلنگام درطی ۲۳ سال مطالعه وتحقیق (۱۹۹۷ تا ۱۹۷۴) حدود ۲۵ تحقیق درمورد بزهکاری نوجوانان واثربخشی مشاوره دربهبود واصلاح آنان انجام داده اند. (بیرلنگام ، هوق ۱۹۹۷ ،شچیتمن ۲۰۰۲) دیورلاک وویلز به مدت ۱۲ سال از(۱۹۹۲ تا ۱۹۸۰) روی گروه های بازداری کارکرده اند.آنها روی گروه های پیشگیی درمدرسه نیزکارکرده اند. درهمین راستا حدود ۲۵ مطالعه توسط آنها گزارش شده است. (شچیتمن ۱۹۹۹،کیولیک ۲۰۰۰،شچیتمن ۲۰۰۲)

دلیوسیاوراک اثربخشی گروه درمانی شناختی را روی نوجوانان اجرا کرده اند وبا صرفه بودن گروه درمانی شناختی به لحاظ اقتصادی را تأیید نموده اند. (وواک ۲۰۰۰،دلیو سیا ۲۰۰۰،شچیتمن ۲۰۰۲)

همچنین دالگی،هورن ،کلیک ،بیرلنگام وهوق تحقیقاتی را درمورد احساس نیاز بیشتر برای استفاده فزونتر مشاوره گروهی درمدارس ومؤسسات آموزشی وتربیتی انجام داده اند ازنتایج این مطالعات می توان به توجیحی که کودکان به مشاوره گروهی درمقایسه با مشاوره فردی می دهند اشاره کرد. (بیرلنگام ۱۹۹۷ ،کیولیک وحقوقی ودلگی ۲۰۰۰)

پایان نامه رشته روانشناسی با موضوع : آموزش مهارت‌های اجتماعی

 

الگو رفتاری بعدی که برای اختلال اضطراب اجتماعی توصیه می‌شود اینست که افرادی که اختلال را گسترش می‌دهند در معلوماتشان از مهارت‌های اجتماعی نقص دارند. آموزش مهارت‌های اجتماعی به عنوان درمانی برای اضطراب اجتماعی بر اساس الگوی نقص مهارت‌ها توسعه یافته است. محتوا از برنامه‌ای به برنامه دیگر متفاوت است (ولیسنکی[۱]، مارکس[۲] و ویول[۳]، ۱۹۸۲؛ ترنر[۴]، بیدل[۵]، کولی[۶]، وودی[۷] و مسر[۸]، ۱۹۹۴)؛ اما در کل مهارت‌هایی شامل معرفی خود، انتخاب موضوعات مناسب برای گفتگو، گوش دادن خوب، احساس یگانگی، خودافشایی، شروع فعالیت‌های اجتماعی، شروع و حفظ روابط دوستانه، ابراز مخالفت، جرات ورزی و در بعضی از برنامه‌ها صحبت در جمع است (لیهی و هال‌اند، ۱۳۸۵). بارلو و هیمبرگ (۱۹۹۱) گزارش دادند که افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی، با وجود تمایل به شروع و ادامه تمایل به شروع و ادامه تعامل اجتماعی، به علت نداشتن مهارت‌های اجتماعی لازم و یا به دلیل خجالتی نمی‌توانند تعامل اجتماعی مناسب داشته باشند و بنابراین گوشه گیر می‌شوند.

دانلود مقاله و پایان نامه

 

۲-۱-۱-۴-۲-۲- شناخت درمانی

در دهه‌های اخیر به نقش شناخت در اختلالات اضطرابی بسیار توجه شده است. پژوهشگران معتقدند عوامل شناختی در مرکز اختلال اضطراب اجتماعی هستند (باتلر[۹]، ۱۹۸۵). پاسخ‌هایی که به وسیله برنامه اضطرابی فعال می‌شوند تناسبی با موقعیت ندارند. این پاسخ‌ها به جای آن‌که نقش مفیدی را به عهده بگیرند اغلب به عنوان خاستگاه‌های دیگری از ترس تعبیر می‌شوند و این خود به یک دور باطلی می‌انجامد که گرایش به تداوم و تشدید واکنش اضطراب دارد (هاوتون و کلارک، ۱۳۸۶). از دیدگاه شناختی رفتاری مبتلایان به هراس اجتماعی خود را از دید فرد دیگری می‌بینند. از این رو درمان کارآمد، درمانی است که هدف آن تغییر شناخت‌های ناکارآمد به کمک مداخله‌های شناختی باشد (بارلو، ۲۰۰۳؛ به نقل از معماریان، ۱۳۹۰).

بنابراین پیشرفت درمانی به دنبال تغییر در طرحواره شناختی روی می‌دهد. به ویژه هنگامی که به طور مستقیم باورهای نادرست بیمار اصلاح گردند و یا با بهره‌گیری از طرحواره‌های دیگر غیرفعال شوند (راپی و هیمبرگ، ۱۹۹۷). حمایت پژوهشی قابل ملاحظه‌ای برای عوامل شناختی در اضطراب اجتماعی وجود دارد. بیماران مبتلا به هراس اجتماعی در طول تعاملات اجتماعی تفکرات منفی بیشتر و تفکر مثبت کمتری را گزارش می‌دهند. آن‌ها کیفیت عملکرد اجتماعی‌شان را کمتر تخمین می‌زنند، تفسیرهای فاجعه‌آمیزتری از بازخوردهای منفی ناچیز دارند و حافظه بهتری برای بازخوردهای اجتماعی منفی دارند. در نهایت، مطالعات نشان دادند، تغییر در ترس از ارزیابی منفی صرف نظر از نوع درمان بهترین پیشگوی نتیجه درمان در اختلال اضطراب اجتماعی است (کلارک و ولز، ۱۹۹۵؛ لری[۱۰] و کوالسکی[۱۱]، ۱۹۹۵؛ راپی، ۱۹۹۵؛ هیمبرگ و جاستر[۱۲]، ۱۹۹۵)

مطابق با مدل شناختی، بازسازی شناختی به عنوان درمانی برای اضطراب اجتماعی مطرح شده است. سه نوع بازسازی شناختی که اغلب در مطالعات درمانی استفاده شده‌اند، درمان عقلی- عاطفی (الیس، ۱۹۶۲) درمان شناختی (بک، ۱۹۷۶) و تعلیم خودآموزی (مایکنبام[۱۳]، ۱۹۷۷) هستند. اگرچه این رویکردها در تاکیدشان متفاوت هستند اما هر سه نوع شامل آموزش بیماران برای شناسایی باورهای منفی و جایگزینی آن‌ها با باورهای سازگارانه‌تر هستند. یک مطالعه که این رویکردها را در درمان اضطراب اجتماعی مقایسه کرد هیچ تفاوت معناداری بین آن‌ها نیافته است (ویجیوسب[۱۴]، مک گاون[۱۵]، سیمون[۱۶] و گارنر[۱۷]، ۱۹۹۰) بررسی‌ها نشان دادند که درمان شناختی رفتاری بیش از سایر درمان‌های شناختی برای کاهش نشانه‌های اضطراب اجتماعی به کار برده و مورد بررسی واقع شده‌اند (ردباگ[۱۸] و همکاران، ۲۰۰۴). این درمان برای اضطراب اجتماعی به کمک بازسازی شناختی و مداخله‌های رویارویی به تنهایی به همراه سایر روش‌ها به صورت فردی و گروهی به کار برده شده است (جاستر و هیمبرگ، ۱۹۹۵).

در این روش درمانی دگرگون‌سازی عوامل تداوم بخش مورد تاکید خاص است. بعد از اینکه بیمار و درمانگر برسر برنامه کاری به توافق رسیدند، تغییر تجربی عناصر کلیدی این مدل آغاز می‌شود. در خلال یک جلسه درمانی از بیمار خواسته می‌شود که در دو وضعیت هراس انگیز اجتماعی شرکت کرده و نقش بازی کند. در حالت اول از بیمار خواسته می‌شود تا از همه رفتارهای ایمنی عادی خود استفاده کند و در حالت دوم خواسته می‌شود که رفتارهای ایمنی خود را کنار گذاشته و توجهشان را به برخورد افراد دیگر در تعامل متمرکز کند. فرد بعد از هر بازی نقش باید به درجه‌بندی کمی میزان اضطرابی که فکر می‌کند در ظاهرشان جلوه کرده است و تصور خود از میزان درستی رفتارشان بپردازد و به این صورت میزان اضطراب خود را مورد ارزیابی قرار دهد (کلارک و فربورن[۱۹]، ۱۹۹۷؛ به نقل از معماریان، ۱۳۹۰).

۲-۱-۱-۵-همایندی

اختلالات همبود یک مشکل جدی در اختلال اضطراب اجتماعی است. بر طبق پژوهش براون[۲۰]، چیو، سارین[۲۱]، استین، کسلر و راسکیو[۲۲] (۲۰۰۸) ۶۰ تا ۹۰ درصد از افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی از یک اختلال همبود نیز رنج می‌برند. جالب‌تر اینکه پژوهش‌ها مطرح می‌کنند که در اغلب موارد، اختلالات همبود ثانویه بر اختلال اضطراب اجتماعی هستند (استین و استین، ۲۰۰۸؛ جاکوبی[۲۳]، بیسدو[۲۴]، فهم[۲۵] و فیدلر[۲۶]، ۲۰۰۸؛ به نقل از خلیلی طرقبه، ۱۳۹۱). شایع‌ترین اختلالات همبود با اختلال اضطراب اجتماعی عبارت‌اند از افسردگی اساسی، اختلال هراس، اختلال اضطراب تعمیم یافته، فوبی خاص و اختلالات مصرف مواد (استین و استین، ۲۰۰۸؛ به نقل از خلیلی طرقبه، ۱۳۹۱). اگرچه درمانگران باید تشخیص‌های افتراقی مانند اختلال هراس، افسردگی اساسی، آگورافوبیا، اختلال شخصیت اجتنابی و حتی در برخی موارد اسکیزوفرنی را در نظر داشته باشند، اما تمییز قائل شدن بین برخی از اختلالات یادشده، چالش‌برانگیز است (سادوک و سادوک، ۲۰۰۳). اختلال اضطراب اجتماعی ثانویه، اصطلاحی است که لیبوویتز و همکارانش (۱۹۸۵) معرفی کرده‌اند و اشاره به علائم اضطراب اجتماعی دارد که نتیجه ثانویه یک بیماری روانپزشکی یا پزشکی همبود است. به عنوان مثال یک فرد مبتلا به اختلال پارکینسون ممکن است از موقعیت‌های اجتماعی اجتناب کند چون می‌ترسد دیگران به لرزش‌های او توجه کرده و دچار شرمندگی شود. DSM-IV چنین شرایطی را به عنوان اختلالات اضطرابی که در جای دیگر مشخص نشده‌اند، طبقه‌بندی می‌کند. از موارد دیگری که در تشخیص افتراقی اختلال اضطراب اجتماعی باید در نظر گرفته شود این است که اضطراب یا ترس ناشی از تاثیر فیزیولوژیکی مستقیم مصرف مواد یا شرایط طبی عمومی نبوده یا اختلال روانی دیگر مانند اختلال هراس، اختلال اضطراب اجتماعی، بی اشتهایی عصبی، ترس یا خجالت طبیعی توجیه بهتری بر آن نباشد. معمولاً اگر شرایط پزشکی دیگر وجود داشته باشد، ترس یا اجتناب، محدود به نگرانی‌های اجتماعی نیست و بنابراین از اختلال اضطراب اجتماعی متمایز می‌شود (انجمن روانپزشکی آمریکا، ۲۰۰۴).

 

۲-۱-۱-۶-مقایسه با دیگر سازه‌ها

اضطراب اجتماعی و هراس اجتماعی: در بسیاری از ادبیات تحقیقی که در رابطه با هراس اجتماعی انجام شده است، تفاوتی بین اضطراب اجتماعی و هراس اجتماعی مشاهده نمی‌شود (ویل، ۲۰۰۳). ولی برخی از محققان معتقدند که اضطراب اجتماعی و هراس اجتماعی از لحاظ کمیت و نه کیفیت با هم متفاوت‌اند (لری و کوالسکی، ۱۹۹۵؛ راپی، ۱۹۹۵). تراور[۲۷]، گیلبرت و شرلینگ[۲۸] (۱۹۹۰) هراس اجتماعی را در مقایسه با اضطراب اجتماعی این گونه توصیف کردند: ” انتهای بالینی‌تر و شدیدتر طیف، همان طور که خجالت کشیدن و ترس از ارتباط برقرارکردن در عین این‌که از هم فاصله دارند، در برخی از تجارب مشترک‌اند.” در مطالعه‌ای ترنر، بیدل[۲۹] و لارکین[۳۰] (۱۹۸۶) مراجعان کلینیک با تشخیص اختلال اضطراب اجتماعی را با دانشجویان مضطرب اجتماعی و گروه مراجعه کننده به کلینیک مبتلا به هراس اجتماعی در ارزیابی‌هایی که از شناخت خودشان داشتند، تفاوتی نداشتند؛ اما گروه غیر مضطرب به طور معناداری شناخت‌های منفی کمتر و شناخت‌های مثبت بیشتری را در مورد عملکردشان گزارش دادند. نتیجه اینکه مراجعان مبتلا به هراس اجتماعی و داوطلبان مضطرب اجتماعی در مواجهه با محرک‌های اجتماعی ترسناک از نظر پاسخ‌های فیزیولوژیک، شناخت‌ها و تنش کاملاً مشابه بودند، گرچه گروه مبتلا به هراس اجتماعی میزان علائم را با شدت بیشتری نشان دادند (ترنر و همکاران، ۱۹۸۶).

[۱]Vilenski

[۲]Marks

[۳]Viole

[۴]Turner

[۵]Beidel

[۶]Kooli

[۷] Woody

[۸] Messer

[۹]Butler

[۱۰]Lary

[۱۱]Koalski

[۱۲]Juster

[۱۳]Michenbam

[۱۴]Vijusb

[۱۵]Mc Goven

[۱۶]Simone

[۱۷]Garner

[۱۸]Redbaugh

[۱۹]Fairburn

[۲۰]Brown

[۲۱]Sareen

[۲۲]Ruscio

[۲۳]Jacobi

[۲۴]Beesdo

[۲۵]Fehm

[۲۶]Fiedler

[۲۷]Traver

[۲۸]Sherling

[۲۹]Beidel

[۳۰]Larkin

منابع پایان نامه و مقاله: هوش هیجانی: انطباق با رویدادهای استرس زا

هوش هیجانی: انطباق با رویدادهای استرس زا

در قرن حاضر که عصر استرس، اضطراب و مواجهه ( کنار آمدن) نامیده می شود توانایی کنترل هیجانات نا گوار، در سلامت هیجانی، اهمیت خاصی دارد ( گلمن ۱۹۹۵). مواجهه با تلاش های شخص در مهار و اداره یک موقعیت فشارزا، استرس زا، و چالش برانگیز اطلاق می شود( گم و همکاران ، ۲۰۰۵). رابطه میان فرآیندهای مواجهه و  پیامدهای انطباق، نظیر سلامت های جسمانی و روان شناختی، در میان محققان شخصیت، مورد توجه می باشد ( زیدنر و ماتیوس ، ۲۰۰۲). مدل های تبادلی استرس آن را به عنوان یک فرآیند چند متغیری، بررسی می کنند که شامل درونداد ( متغیرهای شخصیتی موقعیتی)، برونداد (اثرات لحظه ای و بلند مدت ) و فعالیتهای میانجی فرآیندهای بر پایی و مواجه می باشد. بیشترین توصیف آشکار از مواجهه، عقیده کارایی (ثمر بخشی) است. اهمیت اصلی فر آیند های برپایی و مواجهه این است که آنها پیامد های انطباق را تحت تاثیر قرار می دهند. (گم و همکاران۲۰۰۵).علاوه بر این کنترل هیجانات مخالف ایجاد شده در موقعیت استرس زا برای انجام عمل موفق ضروری است. به نظر می رسد مواجهه کار آمد نقش محوری در هوش هیجانی داشته باشد. سالوی، بیدل، تویلر و مایر، (۱۹۹۹) بیان کردند که اکثر افراد با هوش هیجانی، مواجهه موفق تری دارند چرا که آنها با دقت، حالات هیجانشان را درک و ابراز می کنند، می دانند چگونه و چه وقت احساساتشان را بیان کنند و می توانند به گونه کارآمد، حالات خلقی شان را تنظیم کنند. بر همین قیاس، بار- اُن (۱۹۹۷) نیز پیشنهاد داد که کنترل استرس و توانایی انطباق، دو عنصر اصلی هوش هیجانی به شمار می آیند. به عبارت دیگر، مواجهه انطباقی، ممکن است همانند هوش هیجانی در عمل، تسلط بر هیجانات، رشد هیجانی و تمایز شناختی و هیجانی تصور شود که فرد اجازه می دهد تا در یک دنیای پر از چالش رشد کند. تعاریف هوش هیجانی متفاوتند ( مایر، ۲۰۰۰) همیشه واضح نیست که آیا هوش هیجانی به معنی یک ( متغیر پیامد) است، یعنی حل موفقیت آمیز چالش های هیجانی با یک (نگرش )برای کنترل رویدادهای چالش بر انگیز که بیان آن مطابق با وابستگی های محیطی، متفاوت است. به عنوان یک نگرش، هوش هیجانی از طریق فرآیندهای خاص یا رفتار هایی که مواجهه با رویدادهای هیجانی را، حمایت می کند، وارد عمل می شود. برای مثال یکی از توانایی های هسته ای مکمل هوش هیجانی، کنترل هیجان است. (سالوی، ‌و مایر،۱۹۹۰) به عبارت دیگر، فهم احساسات خود و کنترل ابراز رفتاری آن، یک چنین سازه ای ممکن است از لحاظ مفهومی در چندین سطح متفاوت، استفاده شود :

  • فرآیندهای زیر بنایی که از کنترل هیجان حمایت می کنند، ‌نظیر برچسب زدن به حساسیت های بدنی، انتخاب توصیف کلامی هیجان و دستیابی به خاطرات و تجربه های هیجان شخصی.
  • رفتار هایی که کنترل هیجان را محقق می سازد، نظیر ابراز کلامی عصبانیت یا اجتناب از یک تهدید ادراک شده و نمونه هایی از پیامد کنترل هیجان، نظیر میزان زیان شخص از رویداد، احساس رضایت یا عدم رضایت شخصی و مشکلات سلامت فیزیکی که ممکن است درطولانی مدت گسترش یابد. شکل شماره (۳-۲): مدل تبادلی استرس لازاروس و فولکمن (۱۹۸۴) و شرح ویلز و ماتیوس (۱۹۹۴) را خود تنظیمی و هیجان نشان می دهد.

 

این نظریه ها پردازش یا فر آیندهای شناختی را در محور پاسخ هیجانی قرار می دهند. هوش هیجانی، در این مدل، به عنوان یک ویژگی مشخص است، یعنی مجموعه ای از توانش ها یا مهارت ها برای کنترل مؤثر رویدادها، که ممکن است پیامد های انطباقی بعدی را پیش بینی نماید. در مقابل در خواستهای یا چالش های محیط، توانش های هوش هیجانی، انتخاب و کنترل راهبر دهای مواجهه هدایت شده به سوی موقعیت را تحت تاثیر قرار می دهد. سازگاری موفق به انسجام عمل توانش های هیجان بستگی دارد. نقص در این توانش ها، نظیر ادراک و ابراز هیجان در رشد و تحقیق بیشتر مهارت های پیچیده و مواجهه، نظیر تنظیم هیجان اختلال ایجاد می کنند.(سالوی و همکاران،۱۹۹۵).

 

 

 

۲-۱۸ مروری بر تحقیقات انجام شده

در سال های اخیر همراه با گسترش بیش از پیش کاربران فیسبوک، چند تحقیق درباره اثرات آن بر کاربران انجام شده است که در ادامه به چند مورد از آنها اشاره می شود.

شریف و همکاران (۲۰۱۱) در تحقیقی با عنوان اعتیاد به اینترنت در بین دختران دانشجوی کشور مالزی کرد در این تحقیق  مشخص شد که دختران به ۵ دلیل از فیسبوک استفاده می کنند.تعامل اجتماعی، گذران وقت، تفریح، مصاحبت و ارتباط بود و مشخص شد که هر چه کاربران بیشتر این دلایل را داشته باشند احتمال اعتیاد آنها به فیسبوک بیشتر است.

الابی (۲۰۱۲) در تحقیقی با عنوان بررسی اعتیاد به اینترنت در دانشگاه های کشور اقدام به بررسی وضعیت اعتیاد به فیسبوک در بین دانشجویان کارشناسی کرد. در این تحقیق که ۱۰۰۰ دانشجو شرکت داشتند مشخص شد که ملاقات افراد و چت کردن بیشتر فعالیت انجام شده در بین دانشجویان بود و  آپلود عکس و پست گذاشتن در رتبه های بعدی بود. در این مطالعه مشخص شد که ۱٫۶ درصد کاربران به فیسبوک معتاد بوده اند.

مصطفی کاک و همکاران (۲۰۱۳) در تحقیقی با عنوان اعتیاد به فیسبوک در بن دانشجویان ترکیه اقدام به بررسی وضعیت سلامت روان و ویژگی های دموگرافیک کاربران کردند. در این تحقیق که ۴۴۷ دانشجو شرکت داشتند مشخص شد که مهارت های اجتماعی ضعیف ، افسردگی شدید، اضطراب و بی خوابی پیش بینی کننده های اعتیاد به فیسبوک است. ارتباطی بین جنسیت و ویژگی های دموگرافیک و اعتیاد به فیسبوک مشاهده نشد.

کام و همکاران (۲۰۱۲) در تحقیقی با عنوان اعتیاد به شبکه های اجتماعی در بین متقاضیان معلمی به این نتیجه رسیدند که مردان بیشتر از زنان به فضای مجازی معتاد هستند همچنین کاربران با سطح تحصیلات بالاتر با احتمال بیشتری به شبکه های اجتماعی معتاد هستند.

در پژوهشی که توسط جعفری و فاتحی زاده (۱۳۹۰) انجام شد مشخص شد که بین هوش هیجانی و اعتیاد به اینترنت رابطه وجود دارد و هوش هیجانی پایین می تواند با احتمال ۲۹ درصد ابتلا به اعتیاد به اینترنت راپیش بینی کند.

در تحقیق دیگری که توسط بهشتیان (۱۳۹۲) بروی دانش آموزان دبیرستان های شهر تهران انجام شد مشخص شد که هوش هیجانی رابطه مستقیمی با اعتیاد به اینترنت دارد. در این تحقیق ۸۴۳۲ دانش آموز دبیرستانی شرکت داشتند.

در تحقیقی که دو و همکاران (۲۰۰۹) در کشور چین انجام دادند اقدام به بررسی اثر بخشی درمان شناختی رفتاری گروهی بر اعتیاد به اینترنت نوجوانان کردند. در این تحقیق که ۵۶ نفر نوجوان ۱۲ تا ۱۷ ساله شرکت داشتند اعضا به دو گروه آزمایش و کنترل تقسیم شدند و برای اعضای گروه آزمایش ۸ جلسه ۲ ساعته درمان شناختی رفتاری گروهی اجرا شد. نتایج تحقیق نشان داد که میزان وابستگی به اینترنت، مدیریت زمان و کنترل احساسات در اعضای گروه آزمایش بهبود معنی داری پیدا کرده است.

و یا در تحقیق دیگری که توسط اوزاک و همکاران ( ۲۰۱۲) برای بررسی اثربخشی درمان شناختی رفتاری اعتیاد به اینترنت انجام شد. در این تحقیق ۳۵ مرد معتاد به مشاهده سایت های مستهجن بودند شرکت داشتند. اعضا به دو گروه کنترل وآزمایش تقسیم شدند و برای اعضای گروه آزمایش ۱۶ جلسه درمان شناختی رفتاری اجرا شد. نتیجه تحقیق بهبود قابل کیفیت زندگی، کاهش وابستگی به اینترنت، ساعات استفاده از اینترنت، میزان افسردگی نشان داد.

از سوی دیگر یانگ (۲۰۱۰) ۱۱۴ مراجع (۴۲ درصد خانم) را که مشکل وابستگی به اینترنت را داشتند انتخاب کرد و پس از حذف افرادی که مبتلا به اختلال شخصیت و نیز رفتارهای پرخطر جنسی بودند، افراد باقیمانده را به درمان انفرادی شناختی رفتاری ارجاع داد.

آنتونیوس و همکاران (۲۰۱۲) نیز در تحقیق خود اقدام به بررسی اثربخشی درمان شناختی رفتاری بر اعتیاد به اینترنت ۱۲ معتاد کردند. در این تحقیق تمرکز درمان بر خودکنترلی، مدیریت زمان، کاهش زمان استفاده از اینترنت، بهبود کیفیت زندگی، افزایش ارتباطات اجتماعی واقعی و اصلاح باورها بود. نتایج تحقیق بهبود معناداری را در هر یک از متغیرها نشان داد و شرکت کنندگان در دوره درمان هم از پیشرفت خود رضایت داشتند.

 

[۱]input

[۲]output

[۳]Catalizer

[۴]attitude

پایان نامه روانشناسی : کمال­گرایی- روان­شناسی ورزشی

کمال­گرایی- روان­شناسی ورزشی

تعاریف متعددی از کمال­گرایی وجود دارند. هورنی[۱] (۱۹۵۰) کمال­گرایی را به عنوان استبداد بایدها تعریف کرده­است. هولندر[۲] (۱۹۷۸) آن را به عنوان شیوه طاقت­فرسای فرد برای کیفیت بالاتر عملکرد، نسبت به آنچه آن موقعیت می­طلبد، تعریف کرده­است. برنز[۳] (۱۹۸۰) کمال­گرایان را چنین تعریف کرده­است: کسانی که معیارهایشان بالا، غیرمنطقی و دست­نیافتنی است؛ افرادی که کوششی اجباری و پیوسته برای رسیدن به اهداف غیرممکن می­ کنند؛ و کسانی که ارزش خود را کاملاً با معیارهای مولدبودن و دستاوردها ارزیابی می­ کنند. برای این افراد، سائق[۴] تعالی می ­تواند خودشکن[۵] باشد. فروست[۶]، مارتین[۷]، لاهارت[۸]، و روزنبلیت[۹] (۱۹۹۰) کمال­گرایی را چنین تعریف کرده­اند: مجموعه ­ای از معیارهای بی­نهایت بالا برای عملکرد، همراه با خودارزیابی کاملاً انتقادی.

کمال­گرایی به عنوان یک صفت شخصیتی، سازه­ای چندبعدی است (فروست  و همکاران، ۱۹۹۰; هویت[۱۰] و فلت[۱۱]، ۱۹۹۱) که با تلاش برای بی­نقص­بودن و وضع معیارهای عالی برای عملکرد، همراه با تمایل به ارزشیابی­های کاملاً انتقادی از رفتار شخصی و حساسیت بیش از حد در مورد اشتباهات، مشخص می­شود (فروست و همکاران، ۱۹۹۰; فلت و هویت، ۲۰۰۲). مجموعه شواهد پژوهشی دو بعد کمال­گرایی را متمایز می­ کنند (استامف[۱۲] و پارکر[۱۳]، ۲۰۰۰; تری-شورت[۱۴]، اوئنز[۱۵]، اسلد[۱۶] و دیویی[۱۷]، ۱۹۹۵; سادارت[۱۸] و اسلنی[۱۹]، ۲۰۰۱; هماچک[۲۰]، ۱۹۷۸). بعد نخست به عنوان کمال­گرایی مثبت، سالم یا سازش­یافته توصیف شده­است و جنبه­هایی از کمال­گرایی را دربرمی­گیرد که به تلاش­های کمال­گرایانه­ای چون داشتن معیارهای شخصی عالی، وضع معیارهای دقیق برای عملکرد شخصی، و تلاش برای کامل­بودن مربوط می­شود. این بعد از کمال­گرایی با شاخص­های سازگاری خوب مانند عاطفه مثبت، بردباری و عملکرد تحصیلی بالا همبستگی دارد (استامف و پارکر، ۲۰۰۰; استوبر[۲۱] و اوتو[۲۲]، ۲۰۰۶; استوبر[۲۳]، هریس[۲۴] و مون[۲۵]، ۲۰۰۷; استوبر[۲۶]، کمپ[۲۷] و کوگ[۲۸]، ۲۰۰۸; بیلینگ[۲۹]، اسراییلی[۳۰]، اسمیت[۳۱] و آنتونی[۳۲]، ۲۰۰۳; فروست[۳۳]، هیمبرگ[۳۴]، هلت[۳۵]، ماتیا[۳۶] و نیوبایر[۳۷]، ۱۹۹۳; فلت، بسر[۳۸]، هویت ودیویس[۳۹]، ۲۰۰۷; مارتیننت[۴۰] و فراند[۴۱]، ۲۰۰۷; هریس[۴۲]، پپر[۴۳] و ماک[۴۴]، ۲۰۰۸). بعد دوم، به عنوان کمال­گرایی منفی، ناسالم یا سازش­نایافته توصیف شده­است و جنبه­هایی از کمال­گرایی را در بر می­گیرد که با ارزشیابی­های انتقادی از عملکرد شخصی، نگرانی در مورد اشتباهات و احساس تعارض بین انتظارات و دستاوردها مرتبط است. این بعد از کمال­گرایی با شاخص­های ناسازگاری مثل افسردگی، اضطراب، استرس و عاطفه منفی همبستگی دارد (استوبر و اوتو، ۲۰۰۶; استوبر و همکاران، ۲۰۰۷، ۲۰۰۸; بیلینگ[۴۵]، اسراییلی[۴۶] و آنتونی[۴۷]، ۲۰۰۴; دانکلی[۴۸]، زاروف[۴۹] و بلنکشتین[۵۰]، ۲۰۰۳; سادارت و اسلنی، ۲۰۰۱; صابونچی[۵۱] و لاند[۵۲]، ۱۹۹۷; فلت و همکاران، ۲۰۰۷; مارتیننت و فراند، ۲۰۰۷; مولنر[۵۳]، رکر[۵۴]، کالپ[۵۵] و ساداوا[۵۶]،  ۲۰۰۶; هریس و همکاران، ۲۰۰۸).

ویژگی­های خاص کمال­گرایی، توسط بالینگرانی مانند هماچک (۱۹۷۸)، به خوبی توصیف شده ­اند. او فرد کمال­گرا را چنین توصیف کرده­است: نگرانی بی ­پایان در مورد این که کاری را درست انجام می­دهد یا نه. دلیل این معیارهای طاقت­فرسای شخصی این است که او به وسیله آرزوی پیشرفت برانگیخته نمی­ شود، بلکه ترس از شکست، او را برمی­انگیزد. ترس منجر به رفتار اجتنابی می­شود. فرد کمال­گرا معیارهای شخصی نامعقول بالایی را برای خود وضع می­ کند، و ممکن است عملکرد را ارزش­گذاری بیش از حد و خود را ارزش­گذاری کمتر از حد کند.

هولندر (۱۹۷۸) نیز جزئیاتی را در مورد افراد کمال­گرا مطرح کرده­است. او توجه خود را معطوف فرایندهای شناختی که کمال­گرایی را حفظ می­ کنند، کرده­است. مانند توجه انتخابی[۵۷]، که به موجب آن، فرد دائماً در مورد آنچه غلط است، هوشیار است و به ندرت به آنچه صحیح است، توجه می­ کند. او به طور جدی به جستجوی نقص­­ها و عیب­هایی که در زندگی­اش به وجود آورده ­است­، می ­پردازد. او خود را توسط کارهایی که می­ کند، و نه به وسیله چیزی که هست، مورد قضاوت قرار می­دهد. او سرگرم تحقیر خود است.

پایان نامه ها

این ویژگی­های وابسته به خودارزیابی در مورد موفقیت در افراد کمال­گرا، توسط برنز (۱۹۸۰) نیز بیان شده ­اند. او اشاره کرد که افراد کمال­گرا، معیارهای بالای غیرواقع­بینانه­ای را وضع می­ کنند، به طور انعطاف­ناپذیری آنها را دنبال می­ کنند، وقایع را به روش تحریف شده­ای تفسیر می­ کنند، و خود را با واژه­هایی از توانایی­هایشان برای رسیدن به اهدافشان، تعریف می­ کنند.

کمال­گرایی برای فرد مشکلاتی را با خود به همراه دارد: احتمال دارد که کمال­گرایی به عنوان پدیده­ای مثبت و پاداش­دهنده شروع شود، ولی به خاطر دلایل مختلف منفی، بیش از حد و مخرب شود. به این دلیل که در طول زمان رفتار کمال­گرایانه مثبت قبلی می ­تواند منجر به اثرات منفی، مانند خستگی و کمبود تمرکز شود. به علاوه، اگر یک رفتار کمال­گرایانه مثبت قبلی در رسیدن به هدفی بالاتر شکست بخورد، فرد ممکن است برای بدست­آوردن عزت نفس، معیارهایش را بالاتر ببرد که منجر به آثار منفی شود. همچنین، شرایط محیطی می­توانند رسیدن به معیار قابل وصول قبلی را مشکل­تر کنند. در آخر، فرد باید توجه کرد که رفتارها می­توانند به عنوان پدیده­هایی مثبت برای فرد ادراک شوند، ولی افراد نمی­توانند از آثار منفی کمال­گرایی خود روی دیگران و روی سلامت جسمی خودشان آگاه باشند (شافران[۵۸] و منسل[۵۹]، ۲۰۰۱).

۲-۳-۱- سه الگوی کمال­گرایی

تاکنون، سه الگوی مهم برای توضیح­دادن ساختار کمال­گرایی به­وجودآمده­اند. الگوی اول، الگوی هویت و فلت (۱۹۹۱) است. این الگو کمال­گرایی را دارای سه بعد می­داند: کمال­گرایی خودمحور، کمال­گرایی دیگرمحور، و کمال­گرایی جامعه­محور (میهن، ۲۰۰۲). الگوی دوم، الگوی کمال­گرایی کلی[۶۰] فروست و همکاران (۱۹۹۰) است. این الگو ۵ مؤلفه فرضی دارد. مؤلفه اصلی، نگرانی شدید از اشتباه­کردن است. سایر مؤلفه­ها از این قرارند: معیارهای شخصی بالا برای عملکرد، ادراک انتظارات و انتقادات بالا از جانب والدین، تردید در مورد فعالیت­های خود، و ترجیح نظم و سازماندهی. الگوی سوم، الگوی هماچک (۱۹۷۸) است. این الگو کمال­گرایی را به دو بعد بهنجار و روان­رنجورانه تقسیم کرده­است. فروست و همکاران (۱۹۹۳) و اسلانی[۶۱] و آشبای[۶۲] (۱۹۹۶)، به طور تجربی، الگوی هماچک را تأیید کرده­اند.

۲-۳-۲- کمال­گرایی بهنجار و روان­رنجورانه

جدیدترین یافته­ های پژوهشی کمال­گرایی را سازه­ای چندبعدی می­دانند که می­توان مطابق با نظر هماچک دو بعد بهنجار (سازش­یافته) و روان­رنجورانه (سازش­نایافته) را از هم متمایز کرد. کمال­گراهای بهنجار و روان­رنجورانه هر دو معیارهای متعالی برای عملکرد خود دارند، اما گروه اول انعطاف­پذیرند، و از تلاش­های خود برای رسیدن به هدف احساس رضایت می­ کنند، هر چند معیارهای شخصی­شان کاملاً محقق نشود. به عبارتی آنها قادرند محدودیت­های شخصی و موانع محیطی را که آنها را از تحقق عملکرد آرمانی باز می­دارد، بپذیرند، و در عین حال، محیط را نسبتاً حمایتگر و غیر تهدیدکننده ­بینند. گروه دوم یعنی کمال­گراهای روان­رنجور، فاقد انعطاف­پذیری هستند، به همین دلیل از عملکرد خود هرچند از نظر دیگران قابل ستایش باشد، راضی نیستند. آنها همواره تحت تأثیر ترس و نگرانی شدید از شکست قرار دارند و به همین دلیل محیط را از نظر ارزشیابی اجتماعی تهدیدکننده و غیرحمایتگر می­بینند. کمال­گراهای روان­رنجور حق چندانی برای ارتکاب اشتباه ندارند، در ارزیابی عملکرد انتقادگرند، تحت تأثیر تصور شکست احساس نابسندگی می­ کنند و در موقعیت­های پیشرفت گرفتار عواطف منفی می­شوند (بشارت، ۱۳۸۳الف). کمال­گرایی روان­رنجورانه، خودتخریبگر است و اختلال کاکردی به وجود می­آورد. چنین افرادی هرگز از عملکردشان راضی نمی­شوند. در کمال­گرایی بهنجار افراد راضی می­شوند و دارای کوششی مثبت هستند. کمال­گرایی به انواع مثبت و منفی یا منفعل و فعال نیز تقسیم می­شود (شافران و منسل، ۲۰۰۱).

۲-۳-۳- کمال­گرایی مثبت و منفی

در گذشته، برخی محققان در سازگارانه یا ناسازگارانه­بودن کمال­گرایی با هم اختلاف نظر داشتند، ولی امروزه اکثر محققان معتقد به وجود همزمان جنبه­ های مثبت و منفی در کمال­گرایان هستند. آدلر[۶۳] (۱۹۵۶) تلاش برای رسیدن به معیارهای بالا و آرزوی متعالی را بخشی از حالت انسان که منجر به رشد شخصی و پیشرفت می­شود، دانست. ولی پچ[۶۴] (۱۹۸۴) معتقد بود که کمال­گرایی فقط می ­تواند به مشکلات ناسازگارانه و روان­شناختی منجر شود؛ زیرا کمال­گرایان وقتی به معیارهای بالای خود نمی­رسند، ناامید می­شوند، یا هنگامی که به اهداف خود نمی­رسند، احساس نارضایتی می­ کنند.

تری-شورت و همکاران (۱۹۹۵) برای ارائه­ شکل سالمی از کمال­گرایی، تمایز نظری­ای را بین کمال­گرایی مثبت و منفی که بر نظریه­ تقویت اسکینری[۶۵] مبتنی بود، پیشنهاد کردند. این تمایز از تقویت­های منفی و مثبت مشتق شده­بود و بر تبعات یک رفتار خاص، چنانچه توسط اسلید[۶۶] و اون[۶۷] (۱۹۹۸) در الگوی فرایند دوگانه­شان[۶۸] از کمال­گرایی توصیف شده ­است، مبتنی بود. بر اساس این رویکرد، کمال­گرایی مثبت با تقویت مثبت و کمال­گرایی منفی با تقویت منفی مرتبط هستند. این به آن معناست که کمال­گرایی مثبت به شناخت­ها و رفتارهایی اشاره دارد که به سوی به دست آوردن اهداف سطح بالایی برای کسب نتایج مثبت، جهت­گیری دارد. از سوی دیگر، کمال­گرایی منفی به شناخت­ها و رفتارهایی اشاره دارد که به سوی به­دست­آوردن اهداف خاص سطح بالا به منظور اجتناب یا فرار از نتایج منفی، جهت­گیری دارد (بشارت و همکاران، ۲۰۰۹).

مجموعه شواهد پژوهشی دو بعد کمال­گرایی را متمایز می­ کنند (استامف و پارکر، ۲۰۰۰; تری-شورت و همکاران، ۱۹۹۵; سادارت و اسلنی، ۲۰۰۱; هماچک، ۱۹۷۸). بعد نخست به عنوان کمال­گرایی مثبت، سالم یا سازش­یافته توصیف شده­است، و جنبه­هایی از کمال­گرایی را دربرمی­گیرد که به تلاش­های کمال­گرایانه­ای چون داشتن معیارهای شخصی عالی، وضع معیارهای دقیق برای عملکرد شخصی، و تلاش برای کامل­بودن، مربوط می­شود. این بعد از کمال­گرایی با شاخص­های سازگاری خوب، مانند عاطفه مثبت، بردباری و عملکرد تحصیلی بالا همبستگی دارد (استامف و پارکر، ۲۰۰۰; استوبر و اوتو، ۲۰۰۶; استوبر و همکاران، ۲۰۰۷; استوبر و همکاران، ۲۰۰۸; بیلینگ و همکاران، ۲۰۰۳; فروست و همکاران، ۱۹۹۳; فلت و همکاران، ۲۰۰۷; مارتیننت و فراند، ۲۰۰۷; هریس و همکاران، ۲۰۰۸). بعد دوم به عنوان کمال­گرایی منفی، ناسالم یا سازش نایافته توصیف شده است، و جنبه­هایی از کمال­گرایی را دربرمی­گیرد که با ارزشیابی­های انتقادی از عملکرد شخصی، نگرانی در مورد اشتباهات، و احساس تعارض بین انتظارات و دستاوردها مرتبط است. این بعد از کمال­گرایی با شاخص­های ناسازگاری مثل افسردگی، اضطراب، استرس و عاطفه منفی همبستگی دارد (استوبرو اوتو، ۲۰۰۶; استوبر و همکاران، ۲۰۰۷، ۲۰۰۸; بیلینگ و همکاران، ۲۰۰۳; دانکلی و همکاران، ۲۰۰۳; سادارت و اسلنی، ۲۰۰۱; صابونچی و لاند، ۱۹۹۷; فلت و همکاران، ۲۰۰۷; مارتیننت و فراند، ۲۰۰۷; مولنر و همکاران، ۲۰۰۶; هریس و همکاران، ۲۰۰۸).

۲-۳-۴- کمال­گرایی سه بعدی

در اوایل دهه ۱۹۹۰، کمال­گرایی به عنوان ساختاری چندبعدی در نظر گرفته­شد. این تغییر در دیدگاه دو دلیل داشت. اول این که توصیف­های بالینی، کمال­گرایان را به عنوان افرادی که بیش از حد نگران اشتباه هستند، به کیفیت کارهای خود[۶۹] شک می­ کنند، انتظارات والدینشان را ارزش­گذاری زیادی می­ کنند، و تأکید بیش از حدی بر نظم دارند، تعریف می­کردند. دوم این که مشاهده بالینی مستقل نشان داد، که کمال­گرایی ابعاد بین­فردی نیز دارد و این ابعاد در تعدیل مشکلات مهم هستند (شافران و منسل، ۲۰۰۱). براساس رویکرد چندبعدی، ماهیت چندگونه درون­شخصی، بین شخصی و اجتماعی کمال­گرایی، مستلزم انتظارات بالای فرد از خود، فرد از دیگران و دیگران از فرد است؛ انتظاراتی که علاوه بر آسیب روان­شناختی، مسئول مشکلات بین­فردی نیز شناخته ­شده ­اند. سه بعد کمال­گرایی عبارتند از: کمال­گرایی خودمحور[۷۰]، کمال­گرایی دیگرمحور[۷۱]، و کمال­گرایی جامعه­محور[۷۲]. کمال­گرایی خودمحور با تمایل به وضع استانداردهای غیرواقع­بینانه برای خود و تمرکز بر نقص­ها و شکست­ها در عملکرد، همراه با خودنظارتگری­های[۷۳] دقیق مشخص می­شود. این شکل از کمال­گرایی نزدیکترین بعد به سازه­ای است که غالباً به عنوان کمال­گرایی شناخته شده است. کمال­گرایی دیگرمحور، بیانگر داشتن انتظارات افراطی و ارزشیابی انتقادی از دیگران است و کمال­گرایی جامعه­محور به احساس ضرورت رعایت استانداردها و برآورده­ساختن انتظارات تجویزشده از سوی افراد مهم، به منظور کسب تأیید اطلاق می­شود (بشارت،۱۳۸۳الف).

۲-۳-۵- تحلیل شناختی-رفتاری کمال­گرایی

شافران، کوپر[۷۴]و فیربرن[۷۵] (۲۰۰۲)، در مقابل بررسی کمال­گرایی از دیدگاه چندبعدی موضع­گیری کرده و تحلیل شناختی-رفتاری خود را ارائه دادند. آنها کمال­گرایی بالینی را به عنوان ساختاری تک­بعدی در نظر گرفته و آن را چنین تعریف کردند: وابستگی بیش از حد خودارزیابی به پیگیری قطعی خواسته­ های شخصی و معیارهای برخودتحمیل­شده بالا، در حداقل یک حوزه برجسته، با وجود تبعات منفی. محققانی همچون هویت، فلت، بسر[۷۶]، شری[۷۷]، و مک­جی[۷۸] (۲۰۰۳) به شافران انتقاد کرده­، و گفتند شافران الگویی ضعیف و ساده­انگارانه­ از کمال­گرایی ارائه داده­است، که در آن کمال­گرا به عنوان فرد توداری[۷۹] در نظر گرفته شده­است که از بافت اجتماعی­اش منفک شده­است. هویت و همکاران (۲۰۰۳) در مقابل این عقیده شافران و همکاران (۲۰۰۲) که تأثیر منفی اشتباهات روی خودارزیابی، مؤلفه حیاتی کمال­گرایی است، به بحث پرداخته و مدعی شده ­اند که کمال­گرایی و  واکنش­های خودارزیابانه/خودقضاوتمندانه[۸۰] سازه­های مجزایی هستند. با این حال، دانکلی و همکاران (۲۰۰۳) نیز معتقدند که خودانتقادگری شاخص اساسی ارزیابانه ناسازگارانه مرتبط با بعد کمال­­گرایی است. در کل، به نظر می­رسد کمال­گرایی بالینی دارای دو مؤلفه مجزا، ولی مرتبط به هم است (ام­دانکلی[۸۱]، آربلنکستین[۸۲]، ام­مشب[۸۳] و ام­گریلو، ۲۰۰۶).

۲-۳-۶- مؤلفه رفتاری کمال­گرایی

ترس از شکست ممکن است مؤلفه­ رفتاری کمال­گرایی را، که هدف آن کمک به فرد برای رسیدن به معیارهای غیرمنطقی بالا است، برانگیزد. برای مثال، وارسی دقیق، نیاز به اطمینان­بخشی، اصلاح دیگران، رسیدگی و توجه بیش از حد پس از تصمیم ­گیری، برخی از این مؤلفه­های رفتاری کما­ل­گرایی هستند. افراد دارای کمال­گرایی روان­رنجورانه، احتمالاً از موقعیت­هایی که، نیاز به روبرو­شدنشان با معیارهای کمال­گرایانه را دارند، اجتناب می­ کنند؛ مثلاً کارها را به­تعویق می­اندازد و ناتمام رها می­ کند (شافران و منسل، ۲۰۰۱).

۲-۳-۷- کمال­گرایی و خستگی

کمال­گرایی با خستگی رابطه دارد، به نحوی که، رفتار کمال­گرایانه می ­تواند منجر به اثرات منفی، مانند خستگی شود (شافران و منسل، ۲۰۰۱). در حالی که، کمال­گرایی مثبت با شاخص­های انطباق[۸۴] مثبت رابطه دارد، کمال­گرایی منفی از طریق وضع­ استانداردهای بالا برای عملکرد، ارزیابی انتقادی از رفتار خود (خودسنجی منفی)، و اندازه ­گیری ارزش خود[۸۵] بر حسب اهداف غیرقابل وصول در مورد موفقیت و مولدبودن، افراد را مستعد اوضاع بالینی، مانند خستگی می­ کند. ولی، کمال­گرایی مثبت افراد را برای کوشش برای موفقیت به روشی انعطاف­پذیر توانا می­ کند، که به آنها اجازه می­دهد تا برتری داشته­باشند[۸۶]، به طور هیجانی روی فعالیت­هایشان سرمایه­گذاری کنند و از کوشش­هایشان لذت ببرند (بشارت و همکاران، ۲۰۰۹)

۲-۳-۸- کمال­گرایی و فرسودگی ورزشی

یک ویژگی شخصیتی که احتمال خطر فرسودگی در ورزشکاران را بالا می­برد، کمال­گرایی است (چن[۸۷]، کی[۸۸]، چن[۸۹]، و تسیم[۹۰]، ۲۰۰۸؛ گولد[۹۱]، آدری[۹۲]، تافی[۹۳]، و لوار[۹۴]، ۱۹۹۶؛ هیل[۹۵]، هال[۹۶]، اپلتون[۹۷]، و کزوب[۹۸]، ۲۰۰۸؛ لیمیر، هال[۹۹]، و روبرتز[۱۰۰]، ۲۰۰۸). کمال­گرایی اثری نیروبخش بر تلاش­ برای موفقیت دارد، که این عمل متعاقباً منجر به نتایج موفقیت آمیز می­شود (فلت و هویت، ۲۰۰۲؛ فروست و همکاران، ۱۹۹۰؛ استوابر و اوتو، ۲۰۰۶). این به دلیل شواهدی است حاکی از این که هنگامی که افراد برای تعالی تلاش می­ کنند، و از مشغولیت به واکنش­های منفی و متمرکز بر تعالی اجتناب می­ کنند، برای حفظ الگوی سازگارانه شناختی، عاطفی و رفتاری که هدایت­کننده نیروگذاری حفظ شده­است، توانا می­شوند (استوبر و همکاران، ۲۰۰۷؛ استوبر و همکاران، ۲۰۰۸). با این حال، این عمل تلاش برای تعالی­ای که انگیزه برای منحرف­شدن ایجاد کند، نیست، ولی تلویحات ادراک این که فردی به جایگاهی پایین­تر از معیارهای خواستنی برسد، هست.

۲-۴- خستگی ورزشی

خستگی فرایندی پیچیده و مشتمل بر تعدادی از فرایندهای رفتاری و روانی-اجتماعی است. در نتیجه تنوعی از تعاریف برای آن ذکر شده ­اند. برخی از این تعاریف روی منابع آن متمرکز شده ­اند، در حالی که، بقیه آن را از چشم­انداز رفتاری نگریسته­اند. برخی مؤلفان خستگی بهنجار را از نابهنجار متمایز ساخته­اند، و برخی دیگر به سادگی خستگی بهنجار را به عنوان خستگی حاد و خستگی مرضی را به عنوان خستگی مزمن طبقه ­بندی کرده­اند. برخی نیز خستگی جسمی را درمقابل خستگی روان­شناختی قرار داده­اند. اخیراً تعدادی از مفهوم­پردازان خستگی، آن را در طول خطوط دوگانه­ای بررسی کرده­اند.

خستگی حاد[۱۰۱] در مقابل مزمن: خستگی حاد عموماً در افراد سالم روی می­دهد، و به عنوان عملکرد حمایتی[۱۰۲] بهنجار بدن، در نظر گرفته شده­است. آغاز سریع و طول­مدت کوتاهی دارد و معمولاً به علتی یگانه مرتبط است. بعد از استراحت، ورزش، و/یا مدیریت استرس، معمولاً کم می­شود. در کل، روی کیفیت زندگی و فعالیت­های روزانه، تأثیر کمی دارد. از سوی دیگر، خستگی مزمن، اصولاً جمعیت مبتلا به بیماری­های بالینی را تحت تأثیر قرار می­دهد و به عنوان مسئله­ای نابهنجار، غیرمعمولی، یا شدید، نگریسته می­شود. در کل، خستگی مزمن در ابتدا آزاردهنده است، در طول زمان ادامه پیدا می­ کند، و معمولاً دارای علل چندگانه است. خستگی مزمن عموماً با تکنیک­های بهبوددهنده[۱۰۳] معمول تسلی نمی­یابد. خستگی مزمن به طور منفی و چشمگیری روی فعالیت­های روزانه و کیفیت زندگی تأثیر می­گذارد.

خستگی فیزیولوژیک: خستگی فیزیولوژیک با استراحت ناکافی، تلاش بدنی، یا فشار ذهنی بدون ارتباط با بیماری زمینه­ای طبی آغاز می­شود. کاهش اشتیاق و بی­حوصلگی نیز در ایجاد آن نقش دارد. گاهی اوقات ورزشکاران حرفه­ای، حین تمرینات سنگین، خستگی خود را به اشتباه بیماری یا افسردگی تلقی می­ کنند. برعکس ممکن است در یک ورزشکار با اندام مناسب، پس از یک هفته ورزش­نکردن، خستگی و افسردگی روی دهد. زمانی که به علت آسیب، تمرین ورزشکار محدود می­گردد، انجام ورزش در حد کمتر از حداکثر[۱۰۴] به رفع این علایم کمک می­ کند (روزنتال و همکاران، ۲۰۰۸).

خستگی شناختی: یکی از انواع خستگی، خستگی شناختی است که تبیینی برای درماندگی است: مواجهه با رویدادهای غیرقابل کنترل منجر به کاهش فعالیت شناختی، اختلال در توجه و بازداری اطلاعات می­شود (روزنتال و همکاران، ۲۰۰۸). خستگی شناختی به عنوان یک حالت روان­شناختی ناپایدار که در آن منابع شناختی هدف کاهش می­یابد، تعریف شده­است. زمانی که افراد در این حالت قرار می­گیرند، کمتر می­توانند از راهبردهای پیچیده، منظم یا انعطاف­پذیر پردازش استفاده کنند. بدین ترتیب، عملکرد افراد در حالت خستگی شناختی در تکالیفی که استفاده از انواع راهبردها را شامل می­شود، آسیب می­بیند، در حالی که، عملکرد آنها در تکالیفی که فقط از یک منبع استفاده می­شود، آسیب نمی­بیند (غنایی، فراهانی، عبداللهی، شکری، ۱۳۸۳).

خستگی ثانویه: خستگی یکی از رایج­ترین شکایت­های اصلی مراجعان به پزشکان عمومی و متخصص است. خستگی یکی از علایم اولیه سندرم خستگی مزمن است، و با تعدادی از بیماری­های شدید و مزمن، مانند آرتیریت روماتوئید[۱۰۵]، سرطان و مولتیپل اسکلروزیس، رابطه دارد. خستگی همچنین در برخی از درمان­های خاص پزشکی، مانند پرتوافشانی یا شیمی­درمانی شایع است (شن و همکاران، ۲۰۰۶).

۲-۴-۱- خستگی فیزیولوژیکی در مقابل روان­شناختی

خستگی فیزیولوژیکی، از­دست­دادن ظرفیت تولید نیروی حداکثری در طول فعالیت­های عضلانی یا ناکامی اعضای عملکردی است. ممکن است در نتیجه مصرف بسیار زیاد انرژی؛ یا نقصان هورمون­ها، انتقال­دهنده­های عصبی یا  زیرلایه­های[۱۰۶] ضروری فیزیولوژیکی، به وجود ­آید. خستگی فیزیولوژیکی می ­تواند با تب[۱۰۷]، عفونت، کم­خونی، اختلالات خواب، و بارداری پیوند داشته­باشد. برعکس، خستگی روان­شناختی به عنوان حالتی از ماندگی[۱۰۸] مرتبط با انگیزش کاهش­یافته، تعریف می­شود. خستگی روان­شناختی با استرس و سایر تجارب شدید هیجانی رابطه دارد و می ­تواند با افسردگی و اضطراب همراهی کند.

۲-۴-۲- خستگی مرکزی در مقابل پیرامونی

الگوهای مرکزی خستگی، به بدکارکردی CNS، مانند انتقال تخریب شده بین CNS و سیستم عصبی پیرامونی، یا اختلال نواحی خاصی از CNS، مانند منطقه هیپوتالاموسی[۱۰۹]، اشاره دارد. درمقابل، الگوهای پیرامونی خستگی، خستگی را به عنوان نتیجه اختلال سیستم عصبی پیرامونی، مانند انتقال مختل عصب-ماهیچه­ای[۱۱۰] در صفحه حرکتی نهایی[۱۱۱]، در نظر گرفته­است. با این حال، بقیه، واژه مرکزی را برای اشاره به علت­شناسی روان­شناختی به کار می­برند، در حالی که، از استفاده از پیرامونی به علت­شناسی جسمی خستگی اشاره دارد.

در حالی که رویکردهای دوگانه عمومیت یافته­اند، چنین تعاریفی در زمینه در برگرفتن ماهیت چندبعدی خستگی شکست خورده­اند (شن و همکاران، ۲۰۰۶). در تقسیم­بندی دیگری، خستگی را می­توان به انواع ثانویه، فیزیولوژیک و مزمن طبقه ­بندی کرد. خستگی ثانویه به شرایط طبی زمینه­ای ناشی می­شود و ممکن است یک ماه یا بیشتر به طول بیانجامد، اما معمولاً کمتر از ۶ ماه طول می­کشد. خستگی فیزیولوژیک عبارت است از عدم توازن میان ورزش، خواب، رژیم غذایی یا سایر فعالیت­ها که ناشی از بیماری زمینه­ای نبوده و با استراحت برطرف می­شود. خستگی مزمن بیش از ۶ ماه طول می­کشد و با استراحت برطرف نمی­ شود (روزنتال و همکاران، ۲۰۰۸).

[۱]. Horney, K.

[۲] . Hollender, M. H.

[۳] . Burns, D. D.

[۴]. drive

[۵]. self – defeating

[۶] . Frost, R. O.

[۷] . Marten, P.

[۸] . Lahart, C.

[۹] . Rosenblate, R.

[۱۰] . Hewitt, P. L.

[۱۱] . Flett, G. L.

[۱۲] . Stumpf, H.

[۱۳]. Parker, W. D.

[۱۴] . Terry-short, L. A.

[۱۵] . Owens, R. G.

[۱۶] . Slade, P. D.

[۱۷]. Dewey, M. E.

[۱۸] . Suddarth, B. H.

[۱۹]. Slaney, R. B.

[۲۰]. Hamachek, D. E.

[۲۱] . Stoeber, J.

[۲۲] . Otto, K.

[۲۳] . Stoeber, J.

[۲۴] . Harris, R. A.

[۲۵] . Moon, P. S.

[۲۶] . Stoeber, J.

[۲۷] . Kempe, T.

[۲۸] . Keogh, E. J.

[۲۹] . Bieling, P. J.

[۳۰] . Israeli, A. L.

[۳۱] . Smith, J.

[۳۲] . Antony, M. M.

[۳۳] . Frost, R. O.

[۳۴] . Heimberg, R. G.

[۳۵] . Holt, C. S.

[۳۶] . Mattia, J. I.

[۳۷] . Neubauer, A. L.

[۳۸] . Besser, A.

[۳۹] . Hewitt, P.L.

[۴۰] . Martinent, G.

[۴۱] . Ferrand, C.

[۴۲] . Harris, P. W.

[۴۳] . Pepper, C. M.

[۴۴] . Maack, D. J.

[۴۵] . Beiling, P.J.

[۴۶] . Israeli, A.

[۴۷] . Antony, M.M.

[۴۸] . Dunkley, D. M.

[۴۹] . Zuroff, D. C.

[۵۰] . Blankstein, K. R.

[۵۱] . Saboonchi, F.

[۵۲] . Lundh, L.G.

[۵۳] . Molnar, D.S.

[۵۴] . Reker, D.L.

[۵۵] . Culp, N.A.

[۵۶] . Sadava, S.W.

[۵۷]. selective attention

[۵۸] . Shafran, R.

[۵۹] . Mansell, W.

[۶۰]. total perfectionism

[۶۱] . Slaney, R. B.

[۶۲] . Ashby, J. S.

[۶۳]. Adler, A.

[۶۴]. Pacht, A. R.

[۶۵]. skinnerian reinforcement theory

[۶۶]. Slade, P.D.

[۶۷] . Owens, R.G.

[۶۸]. dual process model

[۶۹]. one’s work

[۷۰]. self-oriented

[۷۱]. other-oriented

[۷۲]. socially prescribed

[۷۳]. self-monitoring

[۷۴]. Cooper, Z.

[۷۵]. Fairburn, C. G.

[۷۶] . Besser, A.

[۷۷] . Sherry, S. B.

[۷۸] . McGee, B.

[۷۹] . self-contained

[۸۰]. self-judgments

[۸۱]. M. Dunkley, D.

[۸۲]. R. Blankstein, K.

[۸۳]. M. Masheb, R.

[۸۴]. adjustment

[۸۵]. self-worth

[۸۶]. Excel

[۸۷] . Chen, L. H.

[۸۸] . Kee, Y. H.

[۸۹] . Chen, M.

[۹۰] . Tsaim, Y.

[۹۱] . Gould, D.

[۹۲] . Udry, E.

[۹۳] . Tuffey, S.

[۹۴] . Loehr, J.

[۹۵] . Hill, A. P.

[۹۶] . Hall, H. K.

[۹۷] . Appleton, P. R.

[۹۸] . Kozub, S. A.

[۹۹]  . Hall, H. K.

[۱۰۰] . Roberts, G. C.

[۱۰۱]. acute

[۱۰۲]. protective

[۱۰۳]. restorative

[۱۰۴] . submaximal

[۱۰۵]. rheumatoid arthritis

[۱۰۶]. substrates

[۱۰۷]. fever

[۱۰۸]. weariness

[۱۰۹]. hypothalamic

[۱۱۰]. neuromuscular

[۱۱۱]. motor – end – plate

حوزه راهبردهای مقابله با استرس

حوزه راهبردهای مقابله با استرس

با وجود استفاده زیاد از واژه “استرس” هنوز تعریف دقیقی از آن وجود ندارد (برانون و فایست، ۲۰۰۰، به نقل از فیرس و ترال، ترجمه فیروز بخت،۱۳۸۶).  منظور عده ای از استرس، کیفیت محرک بیرونی و منظور عده ای دیگر، نحوه واکنش به محرک هاست. گروهی دیگر استرس را محصول تعامل محرک و پاسخ میدانند. امروزه اکثر روان شناسان سلامت طرفدار دیدگاه تعامل گرای سوم هستند و استرس یا فشار روانی را فرایندی می دانند که در آن مجموعه ای از عوامل از جمله یک رویداد محیطی به عنوان عامل استرس زا، ارزیابی فردی از دشوار یا تهدید آمیز بودن آن رویداد، پاسخ ها (فیزیولژیکی، هیجانی، شناختی و رفتاری)،  ارزیابی مجدد و تغییر در عامل استرس زا وجود دارند (رایس، ۱۹۹۸، به نقل از فیرس و ترال، ترجمه فیروز بخت،۱۳۸۶).

رویدادهای تنش زا به ویژه آنهایی که پیش بینی ناپذیر یا مهار نشدنی ادراک می شوند، موجب می شود افراد در تصویر از خود تردید کرده و فرد را دچار تنش بیشتری می کنند. این اتفاق به ویژه در کسانی شایع است که ارزیابی منفی بیشتری از رویدادها انجام می دهند. برای ارزیابی تنش زا بودن رویدادها به طور کلی سه دیدگاه وجود دارد. براساس نظریه روانکاوی میان اضطراب عینی که پاسخی است معقول به موقعیت های     تنش زا و اضطراب روان رنجور که بی تناسب با تنش است، تفاوت وجود دارد. به عقیده فروید اضطراب روان رنجور ریشه در تعارض های نا هشیار دارد. بر اساس رویکرد رفتار گرایی، انسان ها در مواجهه با موقعیت هایی که قبلا تنش زا بوده اند واکنش ترس و اضطراب را از خود نشان می دهند چراکه این پاسخ ها را آموخته اند. بر اساس این دیدگاه اگر نخستین واکنش انسان به موقعیت تنش زا، اجتناب یا فرار از آن باشد، پیوندی میان این پاسخ و آن موقعیت برقرار کرده و به این ترتیب هیچگاه در نمی یابد چگونه بر آن موقعیت غلبه کند. بر اساس رویکرد شناختی، برخی افراد برای رویدادها اسنادهای علی خاصی در نظر می گیرند که آنها را در برابر رویدادها آسیب پذیر می سازد. امروزه دیدگاه شناختی در زمینه ارزیابی رویدادهای تنش زا بیش از سایر رویکردها مورد توجه است لذا در قسمت بعدی به برخی تبیین هایی که در چهارچوب این دیدگاه قرار دارند اشاره می شود (اتکینسون و همکاران، ترجمه براهنی و همکاران، ۱۳۸۵).

پایان نامه

 

 

۲-۲-۱-۱٫ نظریه های ارزیابیو انتساب

هنگام رویارویی با رویدادهای تنش زا مشکلات شناختی عمده ای ایجاد می شود. از جمله مشکل در تمرکز فکر، ناتوانی در نظم بخشی به افکار و در نتیجه نقص در عملکردهای روزمره به ویژه در تکالیف پیچیده. این اختلالات شناختی به این دلیل است که اولا برانگیختگی هیجانی می تواند در کار پردازش اطلاعات اخلال ایجاد کند. به این ترتیب که هر چه در برخورد با فشارها بیشتر مضطرب شویم، دچار مشکلات شناختی بیشتری خواهیم شد. دوم اینکه افکار پراکنده ای که هنگام مواجهه با رویدادهای تنش زا از ذهن می گذرند، ایجاد کننده اختلالات شناختی می باشند. به این ترتیب درباره منابع احتمالی مقابله نگران شده و کمتر تامل می کنیم و در نتیجه خود را به خاطر نداشتن کارایی سرزنش می کنیم. اختلالات شناختی در دوره تنش، مردم را به طرزی انعطاف ناپذیر به سوی الگو های رفتاری آشنا می کشاند به طور مثال بعضی ها علیرغم این که الگوهای رفتاری کودکانه آنها با شرایط ایجاد شده همخوانی ندارد، به این الگوها متوسل می شوند (اتکینسون و همکاران، ترجمه براهنی و همکاران، ۱۳۸۵).

۲-۲-۱-۱-۱٫ نظریه آرنولد درباره ارزیابی

ارزیابی، برآورد کردن اهمیت شخصی یک رویداد است. تقریبا همه نظریه پردازان شناختی هیجان موافق این عقیده اند که هیجان ها بدون ارزیابی رویدادهای پیشایند ایجاد نمی شوند و این ارزیابی ها و تعبیر های فرد از موقعیت ها و پیامد ها است که موجب هیجان می شود و نه خود رویداد یا پیامدهای آن رویداد. یکی از   قدیمی ترین نظریه پردازان شناختی، ماگدا آرنولد(۱۹۶۰، ۱۹۷۰) است. او معتقد است ادراک یک رویداد موجب ارزیابی مثبت یا منفی از آن رویداد می شود، نحوه ارزیابی، هیجان ها را به وجود می آورد و نوع هیجان نحوه عمل ما را تحت تاثیر قرار می دهد. البته تاکید آرنولد در ارزیابی رویدادها، بر ساختارهای سیستم لیمبیک مغز از جمله بادامه است. فعالیت سیستم لیمبیک بر جلوه های صورت، واکنش های سیستم خود مختار و    درون ریز و سیستم انگیختگی کلی، تاثیر می گذارد. او معتقد است هیجان ها از طریق تاثیر گذاری بر این سیستم های زیستی، موجب عمل می شوند. مغز محرک ها را با افزودن پردازش اطلاعات، انتظارات، خاطرات، عقاید، اهداف، قضاوت ها و انتساب ها بیشتر ارزیابی می کند. از نظر آرنولد ارزیابی مثبت ومنفی از رویدادها، احساس دوست داشتن یا دوست نداشتن را که همان احساس هیجانی است در ما ایجاد می کند. این احساسات از این نظر اهمیت دارند که اثر انگیزشی به دنبال دارند. به این معنی که دوست داشتن، گرایش انگیزشی به سمت رویداد و موقعیت و دوست نداشتن، گرایش انگیزشی به دوری و اجتناب از آن رویداد را ایجاد می کند. همین حالات گرایش و اجتناب است که به هیجان ها نیروی جهت دار می دهد. ( به نقل از مارشال ریو، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۷)

۲-۲-۱-۱-۲٫ نظریه لازاروس درباره ارزیابی

رویکرد دیگری نیز به ارزیابی وجود دارد که ارزیابی را به شکل پیچیده تری تبیین می کند. ریچارد لازاروس(۱۹۹۱، به نقل ازمارشال ریو، ترجمه سید محمدی،۱۳۸۷)، مانند آرنولد بر فرایندهای شناختی به عنوان میانجی میان رویدادهای مهم زندگی و شرایط محیطی با فعالیت های فیزیولوژیکی و رفتاری تاکید دارد. لازاروس ارزیابی های خوب و بد را بر اساس مفاهیم پیچیده تری بیان کرد. او بیان کرد که افراد هنگام مواجهه با رویدادهای مختلف به ارزیابی این نکته می پردازند که آیا این موقعیت با سلامتی آنها ارتباط دارد یا خیر. در حقیقت موقعیت ها و رویدادها در رابطه با هماهنگی شان با اهداف شخصی، سلامتی، وضعیت مالی، احترام و عزت نفس شخص مورد بررسی قرار می گیرند. به محض این که یکی از این پیامدها در معرض خطر باشد، رویداد معمولی به رویدادی مهم برای فرد تبدیل شده و واکنش های بعدی را به وجود می آورد. البته به عقیده او این ارزیابی ها به همین جا ختم   نمی شوند بلکه افراد به پیش بینی توانایی های بالقوه خود برای کنار آمدن با موقعیت می پردازند. به این معنا که اگر این رویداد با هر یک از جنبه های سلامت جسمی و روانی فرد ارتباط داشته باشد، آیا او قادر به اداره کردن آن می باشد یا خیر. این پیش بینی اهمیت دارد چراکه پیش بینی نحوه و توان کنار آمدن، ارزیابی از موقعیت را تغییر داده و تغییر ارزیابی ها هیجان ها را تغییر می دهد. در حقیقت تصویری که لازاروس از هیجان ارائه می دهد همچون آرنولد تصویری انگیزشی است اما کمی پیچیده تر. به این معنا که انسان ها هنگام مواجهه با رویدادهای مختلف زندگی، انگیزه های شخصی را وارد موقعیت می کنند و سپس به ارزیابی آن می پردازند. از این رو لازاروس نظریه هیجان خود را ” نظریه شناختی- انگیزشی- رابطه ای” می نامد. جنبه شناختی این نظریه به ارزیابی های فرد اشاره دارد. جنبه رابطه ای به ارتباطی که فرد میان آن رویداد با منافع و مضرات و تهدیدهایی که به دنبال دارد، برقرار می کند و جنبه انگیزشی به نتیجه حاصل از ارزیابی ها در رابطه با اهداف و سلامت خود مربوط می شود (مارشال ریو، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۷).

در حالی که آرنولد برای ارزیابی، دو بعد اصلی( دوست داشتن و دوست نداشتن) قائل بود، لازاروس بر دو بعد ارزیابی شامل ارزیابی نخستین و ثانوی تاکید بیشتری داشت. امروزه نظریه پردازان شناختی به دنبال این هستند که الگوی بی همتایی از ارزیابی های مرکب  از جمله ارزیابی انتظار وقوع رویداد، مسوول بودن برای وقوع رویداد و هماهنگی رویداد با معیارهای فرد و جامعه را ارائه دهند. ارزیابی مرکب عبارت است از تعبیر معانی متعدد برای رویداد محیطی. یکی از ویژگی های مهم نظریه های ارزیابی هیجان، تلاش برای توضیح فرایندهای تمایز هیجان می باشد. وقتی افراد با رویداد مهم و هیجان انگیزی روبرو می شوند، برای تعبیر آن به ارزیابی شناختی می پردازند. نتیجه این خواهد بود که به تناسب تعدد و تنوع این ارزیابی ها، هیجان و واکنش های متفاوتی ایجاد می شود (همان منبع).

۲-۲-۱-۱-۳٫ نظریه انگیزشی محافظت از خود

بر اساس نظریه انگیزشی محافظت از خود، رفتار هر فرد تابعی است از ارزیابی تهدید (ارزیابی عوامل موثر در احتمال بروز پاسخ مانند میزان آسیب پذیری) و ارزیابی مقابله (ارزیابی میزان توانایی اجتناب از نتایج منفی یا کنار آمدن با آنها). بر اساس این نظریه ارزیابی مقابله تحت تاثیر احساس خود- بسندگی است به این معنا که  آیا ما قادری هستیم راهبرد مناسب را به کار ببریم یا خیر. در حقیقت متغیر شناختی خود بسندگی نقش مهمی در رفتارها و سبک های منتخب زندگی ما ایفا می کند چراکه بعضی مشکلات، محصول شیوه پاسخدهی نادرست ما به رویدادها می باشد (مدوکس و همکاران، ۱۹۹۵، به نقل از فیرس و ترال، ترجمه فیروز بخت، ۱۳۸۶). امروزه سلامت به معنای به زیستی است و فقط بیمار نبودن مورد نظر نمی باشد. از این رو تمرکز بر رفتار و سبک زندگی مناسب هنگام رویارویی با استرس ها از اهمیت برخوردار است ( برانون و فایست، ۲۰۰۰، رایس،۱۹۹۸ ، ، به نقل ازهمان منبع).

البته علیرغم اهمیت رویکرد هایی که ارائه شد، نظریه های  ارزیابی نمی توانند به طور کامل توجیه کننده و  پیش بینی کننده واکنش های انسان باشند چراکه فرایندهایی غیر از ارزیابی از جمله دانش و انتساب های فردی در بروز واکنش به رویدادهای محیطی موثرند. یادگیری های متعددی که انسان در طول زندگی کسب می کند، دانش هیجانی عظیمی برای فرد فراهم می کند و همین دانش عظیم است که فرد را قادر می سازد موقعیت ها را با تمایز زیادی ارزیابی کرده و واکنش مناسبی در  موقعیت بروز دهد. لذا هرچه دانش فرد دقیق تر و جامع تر باشد، توانایی اش در پاسخ به رویدادهای زندگی مناسب ترخواهد بود. از طرف دیگر، فرضیه اصلی در نظریه انتساب این است که افراد هنگام مواجه شدن با رویدادها تمایل دارند بدانند چرا با پیامد خاصی مواجه شده اند.

۲-۲-۱-۱-۴٫ نظریه وینر درباره انتساب

انتساب یعنی دلیلی برای توجیه پیامدهای مهم زندگی. انتساب ها نیز مانند ارزیابی ها از این لحاظ اهمیت دارند که وقتی برای توضیح پیامدها از آنها استفاده می کنیم، واکنش های هیجانی و رفتاری ما را به وجود               می آورند. وینر (۱۹۸۵، ۱۹۸۶) در نظریه انتسابی خود، دو نوع ارزیابی پیامد را بررسی می کند. در ارزیابی نخستین پیامد، او معتقد است افراد به ارزیابی پیامدها تحت عنوان پیامدهای مثبت و پیامدهای منفی می پردازند و سپس واکنش هیجانی متناسب با آن را بروز می دهند. به طور مثال شادی و غم به دنبال پیامدهای خوب و بد روی می دهند. طبق نظریه انتساب افراد علاوه بر این واکنش های نخستین، به توجیه پیامدها می پردازند. این همان ارزیابی ثانوی پیامد است به این معنا که فرد به ارزیابی این مساله می پردازد که چرا پیامد خاصی روی داده است. توجیه و ارزیابی ثانویه، واکنش های کلی اولیه را متمایزتر می کند. نظریه پردازان انتساب، بررسی خود را با ارزیابی های ساده آغاز کرده و به تدریج به سمت ارزیابی های پیچیده مثل موجه بودن پیش می روند. در حقیقت وینر (۱۹۸۲، ۱۹۸۶) یک نوع دیگر ارزیابی را مطرح می کند ارزیابی این که چرا پیامد روی داد. بنابر این، نقش شناخت در واکنش های انسان، نه تنها ارزیابی معنی رویدادها است (ارزیابی) بلکه ارزیابی این مساله نیز هست که چرا پیامد خاصی به این صورت اتفاق افتاده است (انتساب) (به نقل از مارشال ریو، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۷).

آبرامسون، سلیگمن و تیزدیل(۱۹۷۸، به نقل از اتکینسون و همکاران، ترجمه براهنی و همکاران، ۱۳۸۵) معتقدند هر گاه انسان ها رویدادهای منفی را به عللی پایدار در درون خودکه بر تمام ابعاد زندگیشان تاثیر        می گذارد، نسبت دهند (انتساب فراگیر و پایدار به خویشتن)، احتمال درماندگی و کندی پاسخ به آن رویدادها منفی برایش بیش از دیگران است. به عقیده این محققان انسان ها شیوه های همسانی برای اسناد دادن به رویدادها دارند و همین اسنادها نحوه واکنش آنها به رویدادها را رقم می زند. برخی ویژگی ها از قبیل تعهد، احساس کنترل و مبارزه و تلاش، با عوامل موثر در تنش زا به شمار آوردن رویدادها رابطه متقابل دارند. احساس کنترل و تلاش متضمن ارزیابی شناختی مبنی بر این باور است که تغییر در زندگی امری طبیعی است.

۲-۲-۱-۲٫ نظریه های مقابله

۲-۲-۱-۲-۱٫ نظریه لازاروس درباره راهبردهای مقابله

به طور کلی” فرایند کوشش شخص برای حل و فصل شرایط تنش زا را مقابله می نامند”(اتکینسون و همکاران،ترجمه براهنی و همکاران،۱۳۸۵، ص: ۵۰۷).

در ادبیات روانشناختی رویکردهای مختلفی به مقابله وجود دارد. نخستین تحقیقات بر روی نقش فرایند شناختی-رفتاری توسط لازاروس به عنوان تعدیل کننده اثرات تنیدگی ارائه شده که تعمیم آن مکانیزم های دفاعی را نیز شامل می شد (لازاروس، ۱۹۸۸، به نقل از قریشی راد، ۱۳۸۹). در حالی که در نظریه مکانیزم های دفاعی با نحوه مقابله به عنوان خصوصیت شخصیتی برخورد شده است (پااولهان، ۱۹۹۴، به نقل ازهمان منبع)، فولکمن و لازاروس آن را برای پیش بینی کیفیت مقابله فردی ناکافی تلقی می کنند (قریشی راد، ۱۳۸۹). به عبارت دیگر پاسخ به رویدادها، به ارتباط متقابل فرد و محیط، تجربیات شناختی، متغیر های فرهنگی و اجتماعی و به نتیجه فرایند ارزیابی منابع شخصیتی از جمله توانمندی های فرد در حل مسائل، اخلاقیات و حمایت اجتماعی، بستگی دارد (فولکمن و لازاروس، ۱۹۸۸، به نقل از قریشی راد، ۱۳۸۹). از جانب دیگر مدل بیلینگز و موس(۱۹۸۴، به نقل ازهمان منبع)، به مقابله مبتنی بر شناخت و رفتار که با ارزیابی رویداد تنیدگی زا برای دستیابی به تعدیل تنیدگی هیجانی همراه است، تاکید دارند. بیلینگز و موس در پرسشنامه ای که برای بررسی شیوه های مقابله طراحی کرده اند، همانند اندلر و پارکر سه راهبرد مقابله ای شناختی یا مساله مدار، رفتاری یا هیجان مدار و اجتنابی را می سنجند (قریشی راد، ۱۳۸۹).

به طور کلی پژوهش ها در مورد تنیدگی در زمینه روانشناسی شناختی-رفتاری، راهبردهای مقابله را به منزله سازگاری روانی قلمداد می کند. چراکه انتخاب راه های مناسب پاسخ به فشارهای روانی، از تاثیر تنیدگی بر سلامت روانی افراد کاسته و به سازگاری روانی منجر می شود (اندلر و پارکر،۱۹۹۰، اندلر و پارکر، ۱۹۹۴ و وایلانت، ۱۹۹۲، به نقل از قریشی راد، ۱۳۸۹). در هر حال به دلیل نقش دائما در حال تغییر مقابله، بهتر است نه تنها آنچه که فرد هست بلکه حتی آنچه که فرد انجام می دهد را در مطالعه راهبردهای مقابله ای در نظر گرفت. در واقع طبیعت چند بعدی مقابله ایجاب می کند که رویکردهای مختلف، برداشت های مختلفی از آن ارائه دهند و گاه به عنوان منبع شخصیتی و گاهی به عنوان پاسخی از سوی فرد به مقوله مقابله نگاه شود (قریشی راد، ۱۳۸۹). در نظر گرفتن همه ابعاد مقابله از اهمیت برخوردار است زیرا مقابله عبارت است از فرایند فعال و هدفمند پاسخ به رویدادهای ارزیابی شده و مرتبط با بهزیستی فرد ( لازاروس و فلکمن،۱۹۸۴، به نقل از پیج، تورینی و ریناد، ۲۰۱۰).

همانطور که اشاره شد یکی ازدیدگاه های اساسی درزمینه تنیدگی واسترس، دیدگاه شناختی لازاروس است. لازاروس بر این باور است که فشارهای روانی به شناخت فرد از خویشتن و محیط بستگی پیدا               می کند (۱۹۹۰، به نقل از پروین و جان، ترجمه جوادی و کدیور، ۱۳۸۱). لازاروس(۱۹۹۱، به نقل از سید محمدی،۱۳۸۷)  معتقد است انسان ها هنگام مواجهه با رویدادهای زندگی به دو نوع ارزیابی کلی می پردازند. در ارزیابی اولیه، فرد به ارزیابی ضرر، تهدید و منفعت دررابطه با سلامتی، اهداف و حتی عزت نفس خود در موقعیت می پردازد و سپس در ارزیابی ثانویه، توانایی کنار آمدن خود را با آن رویداد بررسی می کند. نتیجه مهم چنین ارزیابی هایی این است که درک توانایی های کنار آمدن، نحوه ارزیابی از موقعیت ها و نحوه ارزیابی موقعیت، واکنش های هیجانی، عاطفی و انگیزشی را تحت تاثیر قرار می دهد. لازاروس و فلکمن (۱۹۸۴، به نقل از اسکرو اور، کریج و گارنفسکی، ۲۰۰۷، و گیلبار، ارهان و پلیوازکی، ۲۰۰۵) معتقدند ارزیابی فرد از رویداد استرس زا از این جهت اهمیت دارد که نحوه ارزیابی (منفی یا مثبت)، روش های مقابله ای فرد را که شامل کوشش های رفتاری و شناختی برای مدیریت رویداد می باشد تحت تاثیر قرار خواهد داد. در حقیقت تاکیدی که لازاروس بر ارزیابی موقعیت های تنیدگی زا دارد، نشان دهنده این موضوع مهم است که راهبردهای مقابله ای به تنهایی انطباقی یا غیر انطباقی نمی باشند بلکه نحوه تعامل این راهبردها با شرایط و بافتی که در آن بروز می کنند، تعیین کننده انطباقی بودن یا نبودن این راهبرد ها می باشد (لازاروس، ۱۹۹۹، به نقل از همان). به علاوه با توجه به نحوه ارزیابی موقعیت، راهبردهای مورد استفاده افراد همواره از موقعیتی به موقعیت دیگر متفاوت است (فلکمن، ۱۹۹۱، به نقل از اسکرو اور، کریج و گارنفسکی، ۲۰۰۷).

برای ارزیابی نحوه رویارویی با موقعیت های تنیدگی زا، مقیاس های متعددی بر اساس نظریات مختلف و اصول روان سنجی طراحی و تهیه شده است که هر کدام نقاط قوت و ضعفی دارند. محققان اولیه، دو رویکرد اختصاصی مقابله شامل مقابله مساله مدار یا تفکر مدار(TC) و مقابله هیجان مدار(EC) را متمایز نموده و پرسشنامه مقابله ۶۵ سوالی فولکمن و لازاروس برای سنجش این رفتارها ابداع شد (لازاروس، ۱۹۸۸،به نقل از قریشی راد، ۱۳۸۹). بیلینگز و موس ( ۱۹۸۴، به نقل از همان منبع) نیز، مقیاسی ۱۹ سوالی برای سنجش سه راهبرد مقابله ای شناختی، رفتاری و اجتنابی(AC) ابداع کرده اند. همچنین اندلر و پارکر (۱۹۹۰، به نقل ازقریشی راد، ۱۳۸۹) در مقیاسی ۴۸ سوالی، علاوه بر سه راهبرد اصلی پیشین، چندین راهبرد فرعی از جمله راهبرد روی آوردن به اجتماع را مورد سنجش قرار داده اند.

Brannon & Feist-1

Phares & Trull-2

Atkinson-3

Appraisal-1

Attribution-2

Magda Arnold-3

Marshall Reeve-1

Primary appraisal-2

Secondary appraisal-3

Protection motivation theory-1

Maddux-2

Weiner-3

Abramson, Seligman & Teasdale-1

Vaillant -1

Pagé, Tourigny & Renaud-2

Schroevers, Kraaij & Garnefski-3

Gilbar, Or-Han  & Plivazky-4

Thinking-Centered-1

Emotion-Centered-2

Avoidance-Centered-3

پایان نامه روانشناسی : درمان فردی شناختی (ICT)

درمان فردی شناختی (ICT)

آخرین پیشرفت، برنامه درمانی فردی شناختی است که به وسیله کلارک و همکاران توسعه یافت. این برنامه بر اساس مدل شناختی کلارک و ولز (۱۹۹۵) (صفحه ۱۸) درمورد هراس اجتماعی است (کلارک و ولز، ۱۹۹۵) که عمدتا بر حفظ کننده های هراس اجتماعی متمرکز است و تلاش می کند تا شرح دهد چرا افراد مبتلا به هراس اجتماعی قادر به برقراری ارتباطات طبیعی درتعاملات روزمره با دیگران نیستند. اگر چه نمایش موقعیت های آزاردهنده و احساسات روش کلیدی در درمان فردی شناختی است، به طورمتفاوت در رویکردهای رفتاری سنتی استفاده شده است. به جای انجام وظایف تکراری در نمایش، این تکالیف به این مسئله می پردازد که چگونه شخص یک موقعیت اجتماعی را خطرناک پبش بینی می کند. یک مدل تغییر شناخت شامل؛ ۱)تهیه یک نسخه شخصی شده از مدل، با بهره گرفتن از افکار، تصورات، نشانه های اضطراب، رفتارهای ایمن و راهبردهای توجه ۲)آزمایشات از طریق امتحان رفتارهای امن ۳)بازخورد تصویری برای تغییر تصورات نادرست بیمار از خود ۴)تغییر کانون توجه ۵)آزمایشات رفتاری برای افزایش عدم تائید عقیده ۶)پردازش پیش بینی کننده حیرت آور و پس رویدادی منفی شناخته شده و تغییر یافته ۷) فرض­های غیر عادی شناسایی شده و تغییر یافته بوسیله آزمایشات رفتاری و تکنیک های بازسازی شناختیICT  معمولا در یک دوره ۱۶ جلسه ای هفتگی انجام می شود )کلارک، ۱۹۹۹).

کلارک و همکارانش اخیرا گزارش کردند که برنامه درمان شناختی فردی  ICT به تاثیرات عمده قبل و بعد از درمان بیان شده در مطالعات مربوط استICT  نسبت به فلوکستین به اضافه خود افشایی و پلاسیبو به اضافه خود افشایی، برتر تشخیص داده شده است (کلارک و همکاران، ۲۰۰۳). یک نسخه گروهی مدل )استنجیر[۱] و همکاران، ۲۰۰۳) و نمایش به اضافه تمدد اعصاب بکار گرفته شده (کلارک و همکاران، دردست چاپ، ۲۰۰۵) هنگامی که نسخه تغییر یافته ای ازمدل CT برای درمان گروهی هفتگی مناسب تشخیص داده شد و مورد استفاده قرار گرفت، (استنجیر و همکاران) میزان تاثیر مناسب را ارزیابی کردند و نتیجه گیری شد که این نتایج مربوط به تاثیرات منفی در افزایش اجتناب درونی مربوط به استفاده از مدل به شکل گروهی است (استنجیر و همکاران، ۲۰۰۳).

 

۲-۱۶-۳: سایکودینامیک وروان درمانی میان فردی

کانون درمان سایکودینامیک[۲] درهراس اجتماعی معمولابه شناسایی شرم، خشم، حادثه، و اندوه حل نشده درسبب شناسی مربوط است (زرب[۳]، ۱۹۹۴). کنیجینک[۴] و همکارانش تاثیرات درمان گروهی سایکودینامیک را مبتنی بر فرضیات افکار ناهوشیار و تعارضات مربوط به نشانه ها، را بررسی کردند. بنابراین، هدف درمان ساخت ستیزهای آگاهانه از طریق تفاسیر درمانگر بوده است تا بدین وسیله تغییرات روان شناختی و مکانیسم های رفاهی خود شناختی را فراهم آورد.

مطالعه­ یک آزمایش تصادفی یک سر کور در مورد درمان گروهی سایکودینامیک (شامل ۱۲ جلسه هفتگی و گروه کنترل پلاسیبو)، نشان داد که هر دو گروه تغییرات درمانی مهمی را نشان دادند. اگر چه گروه سایکودینامیک نسبت به گروه پلاسیبو برتر بود (کینیجیک و همکاران، ۲۰۰۴).

روان درمانی بین فردی در ابتدا یک برنامه تحقیقی مبتنی بر مقررات بود که برای درمان افسردگی توسعه یافت و سپس جهت درمان چندین اختلال  روانی تغییر داده شد (ویسمن[۵]، ۱۹۹۷). نتایج یک مطالعه خاتمه نیافته، شامل ۹ بیمار که ۱۴ هفته روان درمانی بین فردی دریافت کردند اثبات کرد که کارایی ارزیابی بالینی همچون ارزیابی خود بیماران است (لیپسیتز[۶] وهمکاران، ۱۹۹۹).

البته انجام مطالعات کنترل شده برای ارزیابی اثر بخشی این روش­ها در درمان هراس اجتماعی لازم است.

از این بین، درمان­های رفتاری و شناختی-رفتاری (CBT) بیش از سایر درمان­های روان­شناختی برای کاهش نشانه­ های SAD به کار برده شده و بررسی گردیده است (فسک، و چمبلس، ۱۹۹۵؛ تایلور، ۱۹۹۶؛ گلد و همکاران، ۱۹۹۷؛ رودباغ و همکاران، ۲۰۰۴). درمان شناختی-رفتاری (CBT)، چه در قالب انفرادی (CBIT) و چه در قالب گروهی (CBGT) آثار اثبات­شده­ی مناسبی را هم در گستره های پژوهشی و هم در شرایط بالینی معمول و واقعی داشته است (کلارک و همکاران، ۲۰۰۶؛ مک اووی، ۲۰۰۷).

البته لازم به ذکر است که درمان­های پیشنهادی در این حوزه، از روش­های متفاوتی استفاده می­نمایند که البته واضح نیست کدامیک از آنها، در کسب نتایج مفید و معتبر، تاثیرگذارند. اکثر راهنماهای درمانی مربوط به هراس اجتماعی که بر رویکرد شناختی- رفتاری مبتنی هستند، به طور معمول ترکیبی از مواجهه و بازسازی شناختی را به عنوان مؤلفه­های اصلی درمان استفاده کرده­اند (هافمن[۱۶]، ۲۰۰۷).

علی­رغم اینکه درمان­های شناختی رفتاری نشان داده­اند که در کاهش اضطراب اجتماعی کارآمد هستند (مک مانوس[۱۷] و همکاران، ۲۰۰۹)، اما میزان بهبود ۴۰ تا ۵۰ درصدی افرادی که از اضطراب اجتماعی رنج می­برند در حد مطلوب نیست (هافمن و بوگلز[۱۸]، ۲۰۰۶؛ ماروم[۱۹] و همکاران، ۲۰۰۹) و تعداد زیادی از افراد بعد از پایان درمان به وضعیت عملکرد مطلوب دست نمی­یابند (ماروم و همکاران، ۲۰۰۹؛ ماتیک[۲۰] و پترز[۲۱]، ۱۹۸۸). پس با وجود کارآمدی درمان­های شناختی رفتاری در بهبود اضطراب اجتماعی، هنوز باید منتظر پیشرفت­های بعدی بود (مک مانوس و همکاران، ۲۰۰۹). سئوال اساسی که هماره در پژوهش­های مربوط به مداخلات روان درمانی مطرح می­شود، این است که “چه درمان هایی، برای چه کسانی و تحت چه شرایطی مؤثر است؟” (پائول[۲۲]، ۱۹۶۷). پاسخ به این سئوال نیاز به درک عناصر فعال یا مکانیزم های عملی دارد که مداخلات مورد نظر را تحت تاثیر قرار می دهند، مداخله­هایی که البته دارای حمایت تجربی نیز هستند (مسکوویچ[۲۳] و همکاران، ۲۰۰۵). بنابراین، می­توان اظهار داشت که علاوه بر توجه به کلیت درمان­های مطرح و یافتن حمایت­های تجربی برای آنها ،دستیابی به محدودیت­های درمان شناختی رفتاری، نیاز به گسترش پژوهش­های زیادی را روی عناصر تشکیل­دهنده­ی درمان بوجود آورده است (وودی[۲۴] و آدسکی[۲۵]، ۲۰۰۲) تا الگوهای درمان در عین اینکه مولفه­های کارآمد خود را حفظ می­ کنند ، در عین حال به سوی حذف شیوه ­های غیرضروری حرکت کنند (آدرکا[۲۶]، ۲۰۰۹؛ مک مانوس و همکاران، ۲۰۰۹).

باید توجه کرد که توجه به عناصر متعدد درمان، از سوی دیگر متوجه نگاه تازه به مولفه­های آسیب­شناختی اضطراب اجتماعی نیز می­باشد. در همین راستا، عناصر شناختی SAD، اخیرا توجه فزاینده­ای را به خود جلب کرده است (بانل[۲۷] و همکاران، ۲۰۱۳). بطور مثال، سوگیری توجه به سمت تهدید اجتماعی یکی از مکانیزم­های مهمی است که تصور می­شود باعث حفظ اضطراب اجتماعی می­شود (بوگلز و مانسل[۲۸]، ۲۰۰۴؛ راپی و هیمبرگ، ۱۹۹۷). این سوگیری دلالت بر این دارد که افراد مبتلا به هراس اجتماعی، به طور منظم، توجه تسهیل­شده به سمت تهدید اجتماعی یا مشکلاتی در رهایی از تهدید نشان می­ دهند، که این موضوع در مطالعات متعددی مورد حمایت قرار گرفته است (امیر[۲۹] و همکاران، ۲۰۰۳؛ آسموندسون[۳۰] و استین، ۱۹۹۴؛ مگ و همکاران، ۲۰۰۴؛ استیونز[۳۱] و همکاران، ۲۰۰۹). در واقع، بر طبق نظریه­ های شناختی، افراد اضطرابی، توجه خود را به سمت محرک­های تهدیدکننده­ی مربوط به نگرانی­های خاص­ خود معطوف می­ کنند (بک[۳۲] و همکاران، ۱۹۸۵؛ آیزنک[۳۳]، ۱۹۹۷؛ مگ[۳۴]، و بردلی[۳۵]، ۱۹۹۸؛ راپی و هیمبرگ، ۱۹۹۷؛ ویلیامز[۳۶] و همکاران،۱۹۹۷). چنین استدلال شده است که این سوگیری توجه، بر جنبه­ های سبب­شناسی و نگهداری اختلالات اضطرابی، به ویژه SAD موثر است (بانل و همکاران، ۲۰۱۳).

اگر سوگیری­های توجهی به سمت تهدید، مسبب ایجاد اختلالات اضطرابی یا لااقل کمک به حفظ آنها باشد، درمان نیز باید متوجه این سوگیری­ها باشد (کوارت[۳۷] و اولندیک[۳۸]،۲۰۱۱). هرچند، یکی از اهداف اولیه­ی CBT کاهش یا حذف این سوگیری­های شناختی مرتبط با اضطراب است اما غالبا، این هدف توسط تکنیک­های بازسازی شناختی انجام می­شود که شامل شناسایی و ثبت شناختارهای ناسازگارانه، و نیز چالش با این شناختارها با بهره گرفتن از شواهد مخالف و شناختارهای دقیق­تر می­شود (بارلو، ۲۰۰۱؛ پرینز[۳۹]، و اولندیک، ۲۰۰۳). اگرچه این تکنیک­ها به درمان اضطراب کمک می­ کند، برخی استدلال می­ کنند که آنها برای نشانه­گرفتن سوگیری­های توجهی کافی نیستند (پاپاجورجیو[۴۰] و ولز[۴۱]، ۱۹۹۸). با توجه به مطالب مورد اشاره، سوگیری توجه یکی از مولفه­های درمان­های رفتاری شناختی است  که در عین اینکه، در چارچوب الگوهای درمانی مورد بررسی قرار گرفته، در عین حال به شکل مستقل نیز مورد وارسی بوده است.

۱Stangier U.

۲Psychodynamic Therapy

۳Zerbe K.J.

۴Knijnik D.Z.

۵Weissman M.M.

۱Lipsitz J.D.

[۷]Feske, U

[۸]Chambless, D. L

[۹]Taylor, S.

[۱۰]Gould, R. A

[۱۱]Rodebaugh, T. L

[۱۲] Individually

[۱۳] Group

[۱۴]Clark, D. M

[۱۵]McEvoy, P. M.

[۱۶]Hofmann, S. G.

[۱۷]McManus, F

[۱۸]Bögels, S. M

[۱۹]Marom, S.

[۲۰]Mattick, R. P

[۲۱]Peters, L

[۲۲] Paul, G. L

[۲۳] Moscovitch D.A

[۲۴] Woody, S. R

[۲۵] Adessky, R. S

[۲۶] Aderka, I. M

[۲۷]Bunnell B.E.

[۲۸] Mansell, W

[۲۹] Amir, N

[۳۰] Asmundson, G. J. G

[۳۱] Stevens, S.

[۳۲] Beck, A. T

[۳۳] Eysenck, M.

[۳۴] Mogg, K.

[۳۵] Bradley, B. P.

[۳۶] Williams, J. M. G.

[۳۷]CowartM.J.W.

[۳۸] Ollendick T.H

[۳۹] Prins, P.

[۴۰] Papageorgiou, C.,

[۴۱]Wells, A.

مقاله روانشناسی : ویژگی‌های کلی درمان شناختی رفتاری

ویژگی‌های کلی درمان شناختی رفتاری

    1. این روش مداخله، مبتنی بر همکاری مشترک درمانگر و مراجع است و مراجع، به عنوان یک فرد در این تیم نقش برابری با درمانگر دارد (آیرز، و همکاران، ۲۰۰۷)
    2. آشنا کردن مراجع با روش درمانگری، تدوین برنامه‌های رفتاری، تبیین افکار خودکار و چگونگی مواجهه با آنها، شناسایی و تغییر فرضهای زیر بنایی و فراهم ساختن چهارچوب‌های تجربی برای پی بردن به نارسا کنش وری‌های شناختی اصولی هستند که در درمان شناختی رفتاری بکار‌ می‌روند (شرک، ۱۹۸۸، به نقل از دادستان، ۱۳۷۸).
    3. پایان نامه ها

  1. تمام برنامه‌های CBT از نظر مدت و تعداد جلسات محدود است (آیرز، و همکاران، ۲۰۰۷).
  2. هرجلسه درمانی دارای ساختاری از پیش تعیین شده است در بیشتر برنامه‌های CBT موضوعات مقدماتی با اهداف درمانی، محتوای جلسات فعالیت‌های پیشنهادی و تکنیک مشخص‌ می‌گردد.
  3. در مداخلات CBT تأکید سر اینجا و اکنون است.
  4. CBT مبتنی بر روش‌های استقرایی است. به طوریکه مراجع، افکار و برداشت‌های خود را به عنوان فرضیه هایی که باید اعتبارشان آزموده شود،‌ می‌نگرد (آیرز، و همکاران، ۲۰۰۷).
  5. CBT یک روش آموزشی است، یعنی درمانگر باید تکنیک‌های درمانی را به مراجع بیاموزد. برای مقابله با افکار منفی، درمانگر باید از سوال‌های باز استفاده کند. یعنی از سوالاتی که با “بله” و “خیر” پاسخ داده نمی‌شود و مراجع باید درباره شان توضیح دهد.
  6. در انتهای هرجلسه تکلیف هایی به مراجع داده‌ می‌شود. فایده این تکلیف‌ها این است که مراجع از میزان یادگیری خود مطلع‌ می‌گردد و در ضمن این تمرین‌ها به تداوم درمان در طول هفته و خارج از محیط درمانی کمک‌ می کند (شعبانی، ۱۳۸۳).

بخش دوم: مبانی تجربی پژوهش

۲-۴۷- پیشینه تجربی پژوهش

مطالعات نشان داده است که روش درمانی استرس زدایی مبتنی حضور ذهن و درمان شناختی رفتاری در تشخیص های شدید مؤثر هستند وباعث کاهش نشانه های اضطراب خود گزارشی می شوند. درمان شناختی رفتاری در کاهش برانگیختگی ناشی از اضطراب و درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن در کاهش نگرانی و ناخوشی بیماری ها مؤثر است )آرچ  ، آیرز  ، بیکر  ، آلمکلو  ، دین  ، کرسک ، ۲۰۱۳).

فنون ذهن اگاهی در افزایش آرام بخشی عضلانی و کاهش نگرانی، استرس و اضطراب مؤثر می باشد )کابات زین،  ۲۰۰۳) به نظر می رسد مکانیسم اصلی ذهن آگاهی خود کنترلی توجه باشد چرا که متمرکز کردن مکرر توجه روی یک محرک خنثی مثل تنفس، یک محیط توجهی مناسب بوجود می آورد )سمپل، رید و میلر ، ۲۰۰۵).

کریستوفر، جاکوب ،  نیهاوس، نیری و فیولا  (۲۰۰۹)، اثر بخشی درمان شناختی رفتاری را در کاهش نشانه های افسردگی یک نمونه گسترده از بیماران بیمارستان که مبتلا به اختلال خلقی بودند بررسی کردند. نتایج پژوهش آنها نشان داد ،کاهش افکار خودآیند منفی و افزایش فعال سازی رفتاری به دنبال درمان شناختی رفتاری، موجب بهبود نشانه های افسردگی می شود.

چن و جوردن و تامپسون (۲۰۰۶) ،در پژوهشی اثر بخشی درمان شناختی رفتاری با رویکرد حل مساله را در ۳۰ بیمار افسرده سرپایی مورد بررسی قرار دادند. نتایج پژوهش آنها نشان داد که درمان شناختی رفتاری، با رویکرد حل مساله نقش مهمی را در کاهش افسردگی بازی می کند .

شواهد محکمی وجود دارد که درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن در مقایسه با گروه کنترل سلامتی روانی و فیزیکی را بهبود می بخشد و اثربخششی آن با مداخله های روانی دیگر قابل مقایسه است )بارنهوفر و همکاران، ۲۰۰۷ ؛ دیویدسون و همکاران، ۲۰۱۰ ؛ کرگ  ، کالاهان ، هایز ، و گلن- لاوسون ۲۰۰۷، کابات زین و همکاران، ۱۹۹۸ ؛  ما و تیزدل  ، ۲۰۰۴ ؛ پاردان و همکاران ، ۲۰۰۷ ؛ اسپیکا، کارلسون  ، گودی ، آنجن ، ۲۰۰۰؛ به نقل از مک کون ایمل  ، روسنکراز  ، شفتل ، ونگ  ، سالیوان ، بوناس  ، استونی  ،سالومون  ،دیویدسون، لاتز ، ۲۰۱۲).

پژوهش ها نشان داده اند که درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن می تواند اثرات مثبتی برمولفه های مختلف داشته باشد. شاپیرو[۱] و همکاران در مقاله ای در سال ۲۰۰۷ درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی را بر سلامت روان درمانگران آموزشی بررسی کردند. این مطالعه نشان داد شرکت کنندگان در برنامه درمانی استرس زدایی مبتنی حضور ذهن کاهش معنی داری را در استرس ، تأثیر منفی ، نشخوار فکری ، حالت و صفت اضطراب، و افزایش قابل توجه مثبت موثر و خود شفقتی گزارش دادند. علاوه بر این، مشارکت در درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن با افزایش تمرکز حواس در ارتباط بود ، و این افزایش مربوط به اثرات مفید مشارکت در درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن بود.

گل پور ۱۳۹۰ اثر بخشی آموزش کاهش استرس مبتنی بر ذهن اگاهی بر بهبود ذهن آگاهی و افزایش ابراز وجود دانش آموزان که به اضطراب امتحان مبتلا بودند، انجام داد و نتیجه گرفت روش آموزش کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی بر بهبود ذهن آگاهی ، افزایش ابراز وجود و اضطراب امتحان مؤثر بود.

پژوهش ها ازین نتایج حمایت کردند که برنامه درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن می تواند اثرات مثبتی برمولفه های مختلف داشته باشد. چین[۲]، کریر[۳] و اسمیلک [۴] (۲۰۰۶) نشان می دهد که آگاهی متوجه و هوشیارانه و توجه آگاهانه در هنگام تکلیف به طور معکوس با خطاهای توجه همراه هستند و هرچقدر این میزان بیشتر باشد، خطای توجه نیز کاهش می یابد. هارتون-داتسچ[۵] و هارتون (۲۰۰۳) نشان دادند که با افزایش ذهن آگاهی در پردازش اجتماعی از جنبه های گوناگون تعارضات متقابل درون فردی، تغییراتی حاصل می شود. آن ها دریافتند که میزان آگاهی، خودتنظیمی و بازیابی تعادل نیز با افزایش ذهن آگاهی، بهبود می یابد.

دکیسر[۶] ، ریز [۷] ، لیجسن [۸] ، لیسن [۹] و دوولف [۱۰] (۲۰۰۸ ) با مطالعه ی مهارت های ذهن آگاهی و رفتار درون فردی نشان دادند که چهار مؤلفه از مؤلفه های ذهن آگاهی مشاهده گری، توصیف، عمل همراه با آگاهی و پذیرش بدون قضاوت با مهارت های ذهن آگاهی همبستگی مثبت و بالایی دارند، همچنین این مؤلفه ها با توصیف و تشخیص بهتر احساسات بدنی و اضطراب و آشفتگی کمتر همراه هستند.

میت مانسگروبر[۱۱]، بک[۱۲] و اسچابلر[۱۳] در بررسی خود در مورد حمایتگر ها ی ذهن آگاهی در اجتناب عملی، فرا هیجان و تنظیم هیجانی، دریافتند که تحت شرایط استرس زا آگاهی هشیارانه بیماران در ابتدا به سرعت افزایش یافته و سپس تنزل می یابد .در بررسی تاثیر مراقبه ذهن آگاهی بر کاهش درد مزمن در سالمندان بیمار ، مورون[۱۴] ، لینچ[۱۵] ، گریکو[۱۶] ، تیندل[۱۷] و وینر[۱۸] دریافتند با آموزش مراقبه ذهن آگاهی در این بیماران ، درد مزمن آن ها کاهش وکیفیت خواب آن ها بهبود یافته و نیز میزان توجه فراگیر این افراد به طور معنی داری افزایش یافت. زمینه های مرتبط مانند کاهش درد ، بهبود تمرکز ، بهبود خواب، و دستیابی به رفاه حاصل از مدیتیشن با تمرکز حواس ، این درمان را به عنوان یک درمان غیر دارویی درد مزمن برای افراد مسن مشخص کرد.

کارلسون[۱۹] و همکاران (۲۰۰۵) رابطه بین استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی و خواب ، خلق ، استرس و علایم خستگی بیماران سرطانی را بررسی کردند. مشکلات خواب در بیماران سرطانی امری رایج است که درمان استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی مزایای بالینی فراوانی در آن دارد. در این پژوهش اثرات ۸ جلسه درمانی استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی بر کیفیت خواب در یک نمونه ۶۵ نفری از بیماران سرطانی مورد بررسی قرار گرفت. در پایان آزمایش شرکت کنندگان گزارش کردند که اختلال خواب بطور قابل توجه ای کاهش یافته و کیفیت خواب آنها بهبود یافته است. همچنین کاهش قابل توجه استرس، اختلال خلقی و خستگی را مشاهده کردند. علاوه بر این در این پژوهش کشف شد که هرچه سطح رضایت بیماران از خوابشان بیشتر بود، سطح سلولهای T کمکی در گردش خون آنها نیز بیشتر بوده است. برنامه های استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی نتایج اجتماعی سودمندی در زمینه های مختلف نشان  داده است.

بیرنی[۲۰] و اسپکا [۲۱]و کارلسون (۲۰۰۹) نشان دادند که درمان استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی با خود شفقتی و همدلی رابطه دارد. این تحقیق به بررسی تاثیر استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی بر خود شفقتی ، همدلی ، تمرکز حواس ، نشانه های استرس ، اختلال خلقی و معنویت پرداخت و کاهش قابل توجه در علائم استرس و اختلالات خلقی و همچنین افزایش تمرکز حواس، خود شفقتی و معنویت پس از مشارکت در برنامه از نتایج آن بود اما هیچ تغییر قابل ملاحظه ای برای نگرانی همدلانه در این تحقیق مشاهده نشد.

لنگاچر[۲۲] و همکاران (۲۰۱۱) به بررسی رابطه استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی و لنفوسیت های بازیابی شده پس از درمان سرطان پستان پرداختند. شرکت کنندگان در این پژوهش ۸۲ بیمار بودند که در مرحله ُ۱ تا ۳ سرطان شناسایی شده بودند.  پس از۶ هفته بررسی سلولهای ایمنی بدن بهبودی حاصل شد و درمان ارتباط مثبت نشان داد.

گلدین[۲۳] و گراس [۲۴] ( ۲۰۱۰) در دانشگاه آکسفورد اثربخشی استرس زدایی مبتنی بر ذهن آگاهی بر روی تنظیم هیجانی بیماران اضطراب اجتماعی بررسی کردند. آنها بیان کردند که درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن  برنامه ای است که به منظور کاهش علایم اضطراب و استرس و افسردگی بکار می رود. این درمان بر این باور است که برای تغییر پاسخ های هیجانی باید از تغییرات شناختی و فرآیندهای عاطفی استفاده کنیم. با توجه به اینکه در اضطراب اجتماعی ، هیجان و سوگیری توجه (بصورت تحریف منفی از خود) بارز است، آنها تغییرات مغز و رفتار ، هیجان (واکنش عاطفی) و باورهای منفی نسبت به خود را ، در بیماران مبتلا به اضطراب اجتماعی بررسی کردند. این ۱۶ بیمار در پایان درمان افزایش توجه ، کاهش تجربه احساسات منفی ، افزایش فعالیت در مناطق مغزی درگیر در استقرار توجه را در پی داشت. درمان استرس زدایی مبتنی حضور ذهن ممکن است واکنش های هیجانی را کاهش دهد این در حالی است که تنظیم هیجانی افزایش می یابد. همچنین این درمان رفتارهای اجتنابی بیماران اضطراب اجتماعی را کاهش داد.

[۱]  Shopiro, I.

[۲] Cheyne

[۳] Carriere

[۴] Smilek

[۵]Harton-Dutsch. S.L

[۶] Dekeyser. M

[۷] Raes. F

[۸] Leijsse. M

[۹] Leysen. S

[۱۰] Dewulf. D

[۱۱] Mitmansgrube. H

[۱۲] Beck. T.N

[۱۳] Schubler.G

[۱۴] Morone

[۱۵] Lynch

[۱۶] Greco

[۱۷] Tidle

[۱۸] Weiner

[۱۹] Carlson. L. E

[۲۰] Birnie. K

[۲۱] Speca. M

[۲۲] Lengacher. C

[۲۳] Goldin. R. Ph

[۲۴] Gross. J

پایان نامه ارشد : تاریخچۀ  درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی»  (MBSR)

تاریخچۀ  درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی»  (MBSR)

درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» یا «ام.بی.اس.آر»[۱] قدیمی ترین درمان بر پایۀ ذهن آگاهی است که سودمندی خود را به اثبات رسانده است. این درمان توسط جان کابات- زین به دنیای پزشکی معرفی شد. در سال ۱۹۷۹ این درمان با وارد شدن به کلینیک کاهش استرس در مرکز پزشکی دانشگاه ماساچوست[۲] آمریکا رو به گسترش نهاد؛ در برنامه ریزی پروتوکل درمانی تلاش بر این بود که این درمان از مذهب، فرهنگ، و ایدئولوژی بودایی آزاد باشد و در عین حال به دارمای جهانی[۳] وفادار باشد (ویلیامز و کابات- زین، ۲۰۱۱). مطالعات جدید، مراقبۀ ذهن آگاهی بر اساس رویکرد اصلی کابات- زین را برای درمان سوء مصرف مواد و نیز افسردگی، اضطراب و درد به کار برده اند( کابات-زین، ۱۹۹۰).

 

۲-۲-۱۲  تاریخچۀ درمان های مختلف در درمان اعتیاد

۲-۲-۱۲-۱  درمان های شناختی رفتاری منجمله ماتریکس

در پاسخ به میزان رو به گسترش سوء مصرف مواد، مجموعه ای از درمان های متفاوت ابداع شدند. زگیرسکا و همکاران (۲۰۰۹) بیان می دارند که برای درمان سوء مصرف مواد در بین مداخلات رفتاری ، درمان شناختی رفتاری حمایت قابل ملاحظه ای را کسب کرد، با این وجود، علیرغم بهترین درمانِ استاندارد، میزان عودِ بالا ادامه داشته که این امر نیاز برای توسعۀ روش های درمانی جدید را بیان می کند. پس از گذشت مدت زمانی، روان درمانی با الگوی ماتریکس (نوعی درمان شناختی رفتاری) به دنیای پزشکی معرفی شد که اکنون به عنوان شناخته شده ترین روش درمان اعتیاد به آمفتامین ها در سراسر دنیاست. برنامه متشکل از گروه های جلوگیری از عود مصرف، گروه های آموزشی، گروه های حمایت اجتماعی، مشاوره فردی، و تست تنفس و ادرار است که در طی ۱۶ هفته به روشی باساختار ارائه می شود (اُبرت و همکاران، ۲۰۰۰). اثر بخشی مدل درمانی ماتریکس در وابستگان به الکل هم به اثبات رسیده است، سیل پاکیت و پراسِرتچای[۴] (۲۰۰۷) در پژوهش خود با به کارگیری الگوی ماتریکسی متشکل از فعالیت سه گروه اصلی (گروه بهبود اولیه: ۸ جلسه، گروه جلوگیری از عود مصرف: ۳۲ جلسه، و گروه آموزش خانواده: ۱۲ جلسه) به این نتیجه دست یافتند که این مدل درمانی می تواند در وابستگان به الکل هم مثمرثمر باشد.

دانلود مقاله و پایان نامه

راوسون و همکاران (۲۰۰۴) بیان می دارند که مدل ماتریکس اساساً به خاطر افرادی که در طول دهۀ ۱۹۸۰ در مرکز ماتریکس لوس آنجلس به خاطر اعتیاد به کوکائین درمان می شدند، گسترش یافت. راوسون و همکاران (۱۹۹۱، به نقل از راوسون و همکاران، ۲۰۰۴) بیان می دارند که مدل ماتریکس، تکنیک ها و عناصری را از ادبیات مربوط به درمان های شناختی رفتاری اقتباس کرده که شامل موارد تمرکز بر تأثیرات محرک های مواد، آموزش خانواده، برنامۀ ۱۲ گامی، و تقویت مثبت برای تغییر رفتار است.

 

۲-۲-۱۲-۲  تلفیق درمان های شناختی رفتاری و ذهن آگاهی

همان گونه که قبلاً گفته شد، از بین درمان های مختلف، درمان شناختی رفتاری محبوبیت زیادی را به منظور درمان سوء مصرف مواد کسب کرد و از سویی درمان بر پایۀ ذهن آگاهی هم وارد دنیای پزشکی شد. وارد شدن درمان بر پایۀ ذهن آگاهی به دنیای درمان زمینه را برای وارد شدن این درمان به منظور درمان سوء مصرف مواد مخدر آماده کرد. پایه های تئوریکی برای ترکیب ذهن آگاهی با جلوگیری از عود مصرف شناختی رفتاری سنتی (مارلات، ۲۰۰۲) بیان می دارد که ذهن آگاهی ممکن است باعث گسستگی و رها شدن[۵] از افکار و احساسات مرتبط با مواد شود و از رشد الگوهای فکری که به عود منتهی می شوند جلوگیری کند (تیزدیل، ۱۹۹۷، به نقل از بوئن و همکاران، ۲۰۰۹).

زگیرسکا و همکاران (۲۰۰۹) بیان می دارند که علاقۀ فزاینده به پزشکی مکمل و جایگزین[۶] ، خصوصاً درمان هایی که جسم و ذهن[۷] را همزمان تحت تأثیر قرار می دادند باعث روی آوری به تحقیقاتی شد که ارزش اثرات «مراقبه» را در دامنه ای از زمینه های کلینیکی منجمله مشکلات مربوط به اعتیاد بررسی می کند. برزلین و همکاران (۲۰۰۲) بیان می دارند که ترکیب درمان شناختی رفتاری و ذهن آگاهی به خصوص در جمعیت هایی که گذشته از اعتیاد مبتلا به اختلالات عاطفی و خلقی همایند[۸] هم هستند نتیجۀ درمانی قویتری به دنبال دارد.

درمان های معروفی که از ترکیب درمان شناختی رفتاری و ذهن آگاهی به وجود آمده اند و در درمان اعتیاد استفاده می شوند شامل «شناخت درمانی بر پایۀ ذهن آگاهی»، «رفتار درمانی جدلی»، «درمان قبول و تعهد»، و «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» می باشند. هیز (۲۰۰۴) بیان می دارد که درمان های «رفتار درمانی جدلی»، «درمان شناختی بر پایۀ ذهن آگاهی»، و «درمان قبول و تعهد»، به موج سوم درمان های شناختی[۹] معروفند که همه در خود عنصر ذهن آگاهی را دارا می باشند.

عنصر درمانی «ذهن آگاهی» در درمان های دیگری از قبیل درمان موریتا[۱۰]، درمان تجربی[۱۱]، رویارویی درون نگری[۱۲]، آگاهی فراشناختی[۱۳] (نوعی تمرکززدایی)، و درمان هیجان- محور[۱۴]، عامل مهم درمانی محسوب می شود؛ این درمان ها در اعتیاد هم استفاده می شوند (کومار و همکاران، ۲۰۰۸).

به عنوان مثال، پایه تئوریکی و قوانین درمانی مرتبط به درمان موریتا اقتباس شده از زِن بودایی[۱۵] (مانند رشد «من»[۱۶]، وحدت جسم و روح، طبیعت درونی و بیرونی، و قوانین پوچی) می باشد (واتاناب و مک لیدت[۱۷]، ۲۰۰۳)، این محققان بیان می دارند که موسس این درمان، بهبودی بیماران را نه در رهایی از ترس بلکه در قبول درونی[۱۸]  این ترس ها که هم راستا با اصول اساسی زِن می باشد، می داند. هافمن[۱۹] (۲۰۰۸) در رابطه با ارتباط «درمان قبول و تعهد» و درمان موریتا بیان می دارد که این درمان برگرفته از درمان موریتا (که ۸۰ سال پیش در ژاپن ابداع شده است) می باشد و باید از اصطلاح موج سوم برای درمان قبول و تعهد خودداری کرد. بنا به گفتۀ واتاناب و مک لیدت (۲۰۰۳)، در ژاپن، درمان موریتای سنتی برای بیماران با اختلالات اضطرابی نوروتیک (به خصوص با علائم فوبیا و هیپوکندریا) به کار می رود که شامل یک دورۀ هفت روزۀ  ایزوله و سخت (در تختخواب) و سپس شروع مرحله به مرحلۀ درمان حرفه ای می باشد.

درمان دیگری که عنصر ذهن آگاهی را در خود دارا می باشد و برای سوء مصرف مواد هم استفاده می شود،  «درمان شناختی رویارویی- محور»[۲۰] است. به گفتۀ کومار و همکاران (۲۰۰۸) این درمان در اصل برای افسردگی به کار می رود و متشکل از ۲۴-۲۰ جلسۀ درمانی در طول دوره ای از سه فاز است، آموزش مراقبه ی ذهن آگاهی یکی از عناصر مهم این درمان ترکیبی می باشد.

گشتالت درمانی، درمان دیگری است که شاید بتوان آن را اقتباس شده از عناصر درمانی ذهن آگاهی دانست. فردریش پرلز[۲۱] (۱۹۷۰-۱۸۹۳)، بانی درمان گشتالتی[۲۲] و استاد به کارگیری مفاهیم گشتالتی برای آگاه کردن هر چه بیشتر افراد از خود و بدنشان بود؛ پرلز می گوید «برای آزاد شدن از مایا (لایۀ جعلی و خیالی وجود) باید ذهن خود را رها کنیم و به حواسمان بپردازیم، این رها کردن ذهن در واقع تغییر اساسی در هوشیاری است که با این هوشیاری می توانیم با تمام حواسمان، واقعیت خود و دنیایمان را تجربه کنیم» (پروچاسکا و نورکراس، ۱۳۸۹، ترجمۀ سیدمحمدی، ص ۲۳۳) که این امر همان چیزی است که در ذهن آگاهی صورت می پذیرد. کُری (۱۳۸۹، ترجمۀ سیدمحمدی) هم در کتاب خود بیان می کند که «زمان حال مهمترین زمان در درمان گشتالتی است، یکی از خدمات اصلی رویکرد گشتالت، تأکید آن بر یادگیری درک کردن و تجربه کردن کامل زمان حال است» (ص ۲۱۷) که این درست همان تأکیدی است که در آموزش های ذهن آگاهی هم وجود دارد.

[۱]- MBSR

[۲]- University of Massachusetts Medical Center

[۳]- Universal Dharma

[۴]-Silpakit and Prasertchai

[۵]- Detached and De-Centered

[۶]- Complementary and Alternative Medicine (CAM)

[۷]- Mind-Body Treatments

[۸]- Comorbidity

[۹]- Third Wave Cognitive Therapies

[۱۰]- Morita Therapy

[۱۱]- Experimental Therapy

[۱۲]- Introspective Exposure

[۱۳]- Metacognition Awareness

[۱۴]- Emotional-Based Therapy

[۱۵]- Buddhist Zen

[۱۶]- Ego

[۱۷]-Watanabe and Machleidt

[۱۸]- Inner Acceptance

[۱۹]-Hofman

[۲۰]- Exposure-Based Cognitive Therapy (EBCT)

[۲۱]-Frederich Perls

[۲۲]-Gestalt Therapy

پایان نامه : مدل پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی (MBRP)

مدل پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی (MBRP)

یکی از جدیدترین درمان هایی که هم عنصر ذهن آگاهی را دارا است و هم به خصوص برای جلوگیری از عود مصرف مواد ابداع شده است «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی»[۱] می باشد. (هیز و همکاران، ۲۰۰۶) بیان می دارند که ویتکی ویتز، مارلات، و واکر در سال ۲۰۰۵ این مداخلۀ جدید شناختی رفتاری را برای اختلالات سوء مصرف مواد پیشنهاد کرده اند، این درمان رفتاری جدیدی است که فنون پیشگیری از بازگشت شناختی رفتاری سنتی را با مراقبۀ ذهن آگاهی برای درمان اختلالات سوء مصرف مواد ترکیب می کند. در واقع این درمان، عناصر مهمی را از درمان های مختلف که در خود عنصر ذهن آگاهی را دارا هستند گرفته و آنها را با هم ترکیب کرده است.

دانلود مقاله و پایان نامه

بوئن و همکاران (۲۰۰۹) بیان می دارند که درمان «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» عناصر اساسی جلوگیری از عود مصرف مواد را با تمارینی که از «درمان شناختی بر پایۀ ذهن آگاهی» و «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» گرفته شده است در هم ادغام می کند، افراد علائم اولیه خطر برای عود مصرف مواد را تشخیص می دهند و آگاهی خود را از عوامل داخلی (مانند هیجانی و شناختی) و خارجی (مانند موقعیتی) که قبلاً با سوء مصرف مواد در ارتباط بوده است، افزایش می دهند، در نتیجه مهارت های انطباقی موثر و خود کارآمدی کسب می شود. ویتکی ویتز و بوئن (۲۰۱۰) هم بیان می دارند که «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» برنامۀ جلوگیری از عود مصرف شناختی رفتاری مارلات  را با تمرین های ذهن آگاهی (با کاربرد ساختاری مشابه MBCT) ترکیب می کند.

این درمان طوری طراحی شده است که مستقیماً خلق منفی، ولع مصرف، و نقش آنها در فرایند عود را هدف قرار دهد. اگرچه مدت زمان زیادی از ابداع این روش درمانی نمی گذرد اما در عمل سودمندی و کارآمدی خود را به اثبات رسانده است. بوئن و همکاران (۲۰۰۹) بیان می دارند که نتایج تحقیقشان  مدارکی دال بر عملی بودن و کارآمدی این روش درمانی ارائه می دهد و حمایت تجربی را برای این درمان به عنوان جایگزین درمان استاندارد بر پایه ۱۲ گام[۲] و یا دیگر برنامه های مرتبط که در درمان اعتیاد استفاده می شوند، فراهم می آورد.

 

۲-۲-۹-۲ خود- طرحواره درمانی معنوی (۳-S)

درمان «سه اس»[۳] برگرفته از بودا و روان شناسان شناختی منتها با تأکید خاص بر تئوری که هر فرد، طرحی خاص برای خود دارد، می باشد. بودا طی کردن ۸ جادۀ معنوی را برای دستیابی به شادمانی ضروری می داند؛ این اصول پایه و اساس خود- طرحواره درمانی معنوی می باشد که با به کارگیری تکنیک های شناختی رفتاری زمینۀ تغییر در افراد مهیا می شود (آوانتز و مارگولین[۴]، ۲۰۰۴). مارکوت[۵] (۲۰۰۳) بیان می دارد که درمان «سه- اس» بر اساس خود- طرحواره درمانی شناختی[۶] است و هدفش کمک به بیماران برای خلق، ارزیابی، و دسترسی به خود- طرحواره معنوی شناختی[۷] می باشد که با مصرف مواد و رفتارهای جنسی خطرزایی که خطر ابتلاء به ایدز را بالا می برد در تضاد است. مارکوت همچنین دریافت که این درمان منجر به تسهیل شیفت شناختی از فعال شدن عادات مرتبط به اعتیاد، به خود- طرحواره معنوی شناختی و رفتارها و عقاید کاهندۀ آسیب و پاک باقی ماندن از مواد می شود. در واقع علاقۀ فزاینده به ادغام عقاید مذهبی و معنوی افراد در درمان های جلوگیری از اعتیاد و ابتلاء به ایدز باعث توسعۀ درمان «سه- اس» شد (آوانتز و مارگولین، ۲۰۰۴).

 

تاریخچۀ موضوع

در زیر تاریخچۀ مختصری از متغیرهای مورد مطالعه در پژوهش آورده می شوند.

 

 

 

 

۲-۲-۹  تاریخچۀ مواد مخدر منجمله شیشه

نژاد انسانی همیشه به دنبال چندین هدف در زندگی خود از قبیل رهایی از درد، تسلط بر دیگران و مواردی از این قبیل بوده است. در مورد رهایی از درد، او به ارزش موادی که او را از این درد و رنج می رهاندند پی برد. (برایسون و فراست[۸]، ۲۰۱۲) در کتاب خود در بارۀ تاریخچۀ مواد مخدر اینگونه بیان می کنند:

اپیوم[۹] یا تریاک احتمالاً اولین ماده ای بوده است که در سومر[۱۰] (قدیمیترین تمدن شناخته شده) در حدود ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح به کار می رفته است، سومریان این اجازه را داشته اند که محصولات زیاد که بدون شک تریاک یکی از آنها بوده است کشت و ذخیره کنند، این ماده نه تنها برای درد بلکه برای لذت و خواب هم به کار می رفته است…. تریاک در طی سالهای ۱۲۹۲ تا ۱۵۵۰ قبل از میلاد مسیح به مصر آورده شد، گفته می شود که فراعنه آنها را در باغ های خود می کاشتند و این ماده در نقاشی های باستان به تصویر کشیده شده است، کاربرد «پاپی»[۱۱] برای کاهش رنج و فراموشی غم ها در ایلیاد و اودیسه هومر[۱۲] هم شرح داده شده است…. پزشکان یونان هم کاربرد این ماده را در آثار خود شرح داده اند. (صص ۴-۳)

با گذشت زمان انواع مختلف مواد مخدر و با اثرات جدید روی کار آمدند. بنا به گفتۀ برایسون و فراست (۲۰۱۲)،  به تدریج و با گذشت زمان پزشکان بخصوص در ارتش به این نکته پی بردند که انرژی و تحمل از ماده ای به نام کوکائین ایجاد می شود و از آن برای خود و سربازان استفاده کردند، البته پزشکان دیگری هم بودند که با دسترسی عمومی افراد به اینگونه مواد جنگیدند.

اشنایدر[۱۳] (۱۹۷۴، به نقل از کرینگ و همکاران، ترجمه شمسی پور، ۱۳۸۸)، در بارۀ تاریخچۀ تولید آمفتامین ها چنین بیان می کند:

در دهۀ ۱۹۲۰، داروشناس آمریکایی چینی تبار به نام کو کیوئی چن[۱۴] در جستجوی درمانی برای آسم، توصیف داروها را در چین باستان مطالعه کرد. وی دریافت که از برگ های یک درختچۀ بیابانی به نام ماهو آنگ[۱۵] (از خانواده افدرا) به عنوان دارویی موثر بارها تمجید شده است. چِِن پس از تلاش نظام مند توانست الکالوئیدی به نام افدرین را از این گیاه جدا کند که واقعاً در درمان آسم بسیار موثر از آب درآمد. اما اتکا به این درختچه برای بدست آوردن دارو چندان ثمربخش قلمداد نشد، و به همین دلیل تلاش ها برای ساخت جایگزین مصنوعی شروع شد. آمفتامین ها نتیجۀ این تلاش ها بود. اولین آمفتامین، یعنی بنزدرین[۱۶] در سال ۱۹۷۲ به طور مصنوعی ساخته شد و آمفتامین های دیگر مدت کوتاهی پس از آن ساخته شدند…. (ص ۳۹۴)

ترکیبات آمفتامین و از جمله متامفتامین از انواع جدید مواد مخدر هستند که به صورت جهانی و منجمله در ایران به معضل بزرگی تبدیل شده است. بر اساس گفتۀ کرینگ  و همکاران (۲۰۰۷، ترجمۀ شمسی پور، ۱۳۸۸)، «مت آمفتامین در شکل کریستالیِ شفاف خود، معمولاً «مت کریستالی» یا «یخ[۱۷] »  گفته می شود که هَوَس آن بسیار شدید است و اغلب چند سال پس از قطع مصرف آن ادامه می یابد» (ص ۳۹۶). بنا به گفتۀ سادوک و سادوک (ترجمه رضاعی، ۱۳۸۷)، «آمفتامین ها در بریتانیا، استرالیا، آسیا، و چندین کشور اروپای غربی پس از حشیش و ماری جوانا رایج ترین داروی غیرمجاز هستند» (ص ۵۰۹). کاربرد متامفتامین مشکل رو به گسترش و قابل توجهی در آمریکا است (آنجلینا و همکاران، ۲۰۰۰) و یا موسسه ملی راهکارهای کنترل مواد مخدر[۱۸] (۲۰۰۳) اعلام می دارد که کاربرد متامفتامین در آمریکا به صورت اپیدمی درآمده و هم اکنون مشکل برجسته در بین مواد مخدر دیگر است که بیشتر هم بر نواحی روستایی و نیمه روستایی تأثیر گذاشته است. فارل و همکاران (۲۰۰۲)، در کتاب خود در مورد تاریخچۀ مت آمفتامین در نواحی آسیا اینگونه بیان می کنند:

…. گذشته از ژاپن، امروزه در دیگر نواحی از قبیل چین، اندونزی، مالزی، فیلیپین، سینگاپور و تایلند هم مصرف مت آمفتامین به معضل اجتماعی تبدیل شده است…. در تایلند، مت آمفتامین اولین بار به صورت فرآوردۀ دارویی به نام «متدرین»[۱۹] در دسترس بوده است که به تدریج در بین رانندگان کامیون، کارگران کارخانه، و دیگر گروه های حرفه ای به نام «یاما»[۲۰] با نقش سر اسب بر روی قرص محبوب شد و در نهایت منجر به کنترل های حکومتی بر روی این ماده شد. (صص ۱۱-۱۰)

یکی از عوامل شیوع باور نکردنی مصرف مت آمفتامین در سطح جهانی سهولت ساخت آن است. بر اساس گفتۀ کرینگ و همکاران (ترجمه شمسی پور، ۱۳۸۸)، «زمانی مواد شیمیایی لازم برای ساخت مت آمفتامین مانند افدرین به راحتی در دسترس بود، تصویب قوانینی مانند حکم سال ۱۹۹۶ در بارۀ کنترل مت آمفتامین باعث کاهش عرضۀ این ماده شد اما افدرین کاذب[۲۱]، مادۀ مشترک در بسیاری از داروهای ضد احتقان بدون نسخه، جایگزین آن شد که به راحتی در دسترس عموم می باشد» (ص ۳۹۷).

 

 

۲-۲-۱۰  تاریخچۀ ذهن آگاهی

مفهوم «ذهن آگاهی» از مذهب بودا با سنت ۲۵۰۰ ساله از هند شروع شده است. کلمۀ «بودا» به معنی شخص بصیرت یافته است یعنی آنکه رهایی را تجربه کرده است، بدان عمل کرده است، و با تلاش خود به هدف نهایی دست یافته است (هارت[۲۲]، ۱۹۲۴، ترجمه گروه مترجمان، ۱۳۸۲). بودا در نزدیکی شهر بنارس[۲۳] در هند به دنیا آمد و در ابتدا فقط پنج پیرو داشت ولی به تدریج پیغام او به سرزمین های زیادی گسترش یافت و هم اکنون مذهب بیش از ۶۰۰ میلیون نفر در جهان می باشد؛ تنها اسلحۀ او عشق و محبت جهانی بود و به خاطر تعلیمات خاصش، پیغام او به تمامی فرهنگ ها نفوذ و وارد جهان متمدن شد (ترا[۲۴]،  ۲۰۰۸). از نظر تاریخی، ذهن آگاهی «قلب»[۲۵] مراقبۀ بودایی است که در سنت به وسیلۀ کلمۀ سانسکریت[۲۶] «دارما» یا «دامما»[۲۷] که به معنی قانون طبیعت یا قانون رهایی است، شرح داده شده است؛ در واقع بودا هیچ نوع مذهب، فلسفه، یا نظام اعتقادی را آموزش نداده است ولی تعالیمش را دارما نامید (ویلیامز و کابات- زین[۲۸]، ۲۰۱۱). توانایی معنوی «ذهن آگاهی» در آموزش های بودا «ویپاسانا» نام دارد، ویپاسانا راهی ساده و منطقی برای رسیدن به آرامش راستین ذهن و یک زندگی سعادتمند و پربار است؛ این واژه از زبان باستانی «پالی»[۲۹] اقتباس شده و به معنای داشتن بصیرت و مشاهده ی هر چیز همان گونه که واقعاً هست، می باشد (هارت، ترجمه گروه مترجمان، ۱۳۸۲). اگرچه مفهوم «ذهن آگاهی» از مذهب بودا سرچشمه گرفته است ولی این تکنیک در دیگر مذاهب هم با عناوین دیگر وجود دارد، به عنوان مثال از «مراقبه» در مسیحیت به عنوان «دعا» یاد شده است و یا در اسلام به خصوص در صوفی از این مفهوم به عنوان «تفکر و تدبر» که به معنی تأمل در هستی است یاد شده است. تیچ نات هان[۳۰] اولین فردی بوده است که توجه غربی ها را به روش درمانی به وسیلۀ ذهن آگاهی جلب کرده است (کابات- زین، ۱۹۹۰). روش ذهن آگاهی از ریشه ی خود که مذهبی است جدا شده و هم اکنون به صورت مستقل از مذهب و فرهنگ تعلیم داده می شود. مارتین (۱۹۹۷، به نقل از هیز و همکاران، ۲۰۰۴) بیان می دارد که اگرچه ذهن آگاهی از آموزش های بودا اقتباس شده است اما مضامینی از تئوری های شناختی، رفتاری، تجربی و روان پویایی را در خود ادغام کرده است.

 

[۱]- Mindfulness-Based Relapse Prevention (MBRP)

[۲]- ۱۲ Step-Based Program

[۳]- Spiritual Self-Schema Therapy (3-S)

[۴]-Avants and Margolin

[۵]-Marcotte

[۶]- Self-Schema Cognitive Theory

[۷]- Cognitive Spiritual Self-Schema

[۸]-Bryson and frost

[۹]-Opium

[۱۰]- Sumerian

[۱۱]- Poppy (Opium Plant with Red Flowers)

[۱۲]- Homer’s Iliad and Odyssey (An ancient Greek epic poem and the oldest works of western literature that is dated to the eighth century BC)

[۱۳]-Schneider

[۱۴]- Ku Kuei Chen

[۱۵]- Mahuang

[۱۶]- Benzedrine

[۱۷]-Ice

[۱۸]- ONDCP

[۱۹]- Methedrine

[۲۰]- Ya-ma (Horse Pill)

[۲۱]- Pseudo Ephedrine

[۲۲]-Hart

[۲۳]- Benares

[۲۴]-Thera

[۲۵]- Heart

[۲۶]- Sanskrit

[۲۷]- Dharma or Dhamma

[۲۸]-Williams and Kabat-Zinn

[۲۹]- Pali

[۳۰]- Thich Nhat Hanh