پایان نامه نظریات مرتبط با  سلامت روانی:

نظریات مرتبط با  سلامت روانی:

جامعه شناسان و روان شناسان بصیرت ها و رهنمودهای عمده ای را برای مطالعه سلامت روانی ارائه داده اند و سلامت روانی را یک مورد مهم می دانند بر نظریات برخی از آنها به طور اختصار اشاره می کنیم:

دانلود مقاله و پایان نامه

نظریه ی زیگموند فروید:

به عقیده فروید ویژگی های خاصی برای سلامت روانشناختی ضرورت دارد. نخستین ویژگی هشاری (خود آگاهی) است. بعضا هر آنچه  که ممکن است در ناهشیاری (ناخودآگاهی) موجب مشکل شود بایستی خودآگاه شود. وا پس زنی های ناخودآگاه و غیر ضروری بایستی دگرگون شوند و انرژی صرف شده برا ی نگهداری آنها در  ناخودآگاه بایستی به « من» باز گردانیده شود. تجارب کودکی ناخودآگاه بایستی گشوده شوند و از این طریق به فردکمک شود تا شیوه ارضای کودکانه  را رها نماید. درنهایت، خود آگاهی حقیقی ممکن نیست مگراینکه کنترل غیرواقعی و غیر ضروری یازاید « من برتر» درهم شکسته شود. زیرا گنجایش ناخودآگاه من برتر بازتابی از این تحریم ها، ممنوعیت و ایده ال های والدین فرد است و این مسایل در انسان نوعی احترام غیرمنطقی و انعطاف پذیر جایگزین وجدان سخت گیر و اخلاقی می شود. این بدین معنی نیست که  اگر کنترلهای ناخود آگاه من برتر تضعیف شوند و خواسته های واپس رانده خودآگاه شوند می توانیم زندگی لذت آوری را شروع کنیم. خود آگاهی لذت طلبی نیست، خودآگاهی عنصر اصلی سلامت روانشناختی است و در شخص بالغ نتیجه واپس زنی تمایلات غریزی جایگزین محکومیت آنها می شود. به نظر فروید خود آگاهی برای سلامت روانشناختی کفایت کننده نیست. در نتیجه فرد بیگانگی منطقی از علاقمندی ها و اشتقیاقات عمومی را معیار نهایی سلامت روانشناختی می داند(کورسینی[۱]، ۱۹۷۳).

نظریه ی آدلر:

بنا بر نظریه آدلر فرد برخودار از سلامت روانشناختی، توان و شهامت یا جرات عمل کردن را برای نیل به اهدافش دارد. چنین فردی جذاب و شاداب است و روابط اجتماعی سازنده و مثبتی با دیگران دارد. فرد سالم به عقیده آدلر از مفاهیم و اهداف خودش آگاهی دارد و عملکرد او مبتنی بر نیرنگ و بهانه نیست. فرد دارای سلامت روان مطمئن و خوش بین است و ضمن پذیرفتن اشکالات خود در حد توان اقدام به رفع آنها می کنند(کورسینی، ۱۹۷۳). فرد دارای سلامت روان به نظر آدلر روابط خانوادگی صمیمی و مطلوبی دارد و جایگاه خودش را در خانواده و گروه های اجتماعی به درستی می شناسد. فرد سالم در زندگی هدفمند و غایت مدار است و اعمال او مبتنی بر تعقیب این اهداف است. عالی ترین هدف شخصیت سالم به عقیده آدلر تحقق «خویشتن» است.  فرد سالم مرتباً به بررسی ماهیت اهداف و ادراکات خویش می پردازد و اشتباهاتش را برطرف می کند. چنین فردی خالق عواطف خودش است نه قربانی آنها. آفرینش گری وابتکار فیزیکی  از دیگر ویژگیهای سلامت روانشناختی است. فرد سالم از اشتباهات اساسی پرهیز می کند و اشتباهات اساسی شامل تعمیم افراطی، اهداف نادرست و غیر ممکن، درک نادرست و توقع بی مورد از زندگی، تقلیل یا انکار ارزشمندی خود، ارزشهای و باورهای غلط می باشد. فرد سالم دارای علاقه اجتماعی و میل به مشارکت اجتماعی است. چنین فردی سعی در کاستن عقده حقارت خود دارد و به دنبال غلبه و چیرگی بیشتر بر بی جراتی است و در نهایت چنین فردی موفق می شود که انگیزه ها نامطلوب خود را  دگرگون سازد(کورسینی، ۱۹۷۳).

نظریه ی سالیون[۲]:

ویژگی های سلامت روانشناختی از دیدگاه وی عبارتند از:

۱-شخصیت برخورد از سلامت روانشناختی«انعطاف پذیری» است و با توجه به موقعیتهای بین فردی نوین، در روابط اش با دیگران به طور متناسب تغییر پذیر است. ۲-فردسالم قادر به تمایز گذاری بین افزایش و کاهش«تنش» است و رفتار او در جهت کاهش تنش معطوف می شود. ۳-به گفته سالیون شخصیت سالم بایستی بنا به گفته چارلز اسپیرمن در حال«آموزش و فراگیری روابط و ارتباطات»می باشد.۴- زندگی شخص برخوردار از سلامت روان، دارایی جهت یافتگی است. بدین معنی که امیالش را به نحوی یکپارچه می سازد که منجر به رضایتمندی شود یا اضطراب او را نسبتاً کم کند یا از بین ببرد. ما برای این شخصیت سالم کسی است که دستگاه روانی او حداقل تنش را داشته باشد و چنین  فردی معمولاً روابط  اجتماعی انعطاف پذیر،  واقعی و  اعتماد آمیز دارد(سالیوان، ۱۹۵۳).

نظریه ی کارل راجرز[۳]:

به عقیده راجرز آفرینندگی مهمترین میل ذاتی  انسان سالم است همه چنین شیوه ای خاصی که موجب تکامل و سلامت فرد می شود و به میزان قسمتی بستگی دارد که کودک در شیرخوارگی دریافت کرده است. ارضای توجه مثبت غیر مشروط و دریافت غیر مشروط محبت تایید دیگران برای رشد و تکامل سلامت روانی افراد با اهمیت است. شخصیت های سالم فاقد نقاب، ماسک هستند و با خودشان رو راست هستند. چنین افرادی آمادگی تجربه را دارند.

به عقیده راجرز اساسی ترین خصوصیت سالم زندگی هستی داراست یعنی آماده است که در هر تجربه ساختاری را در یابد و بر اساس مقتضیات تجربه لحظه بعد ی به سادگی دگرگون شود. انسان سالم به ارگانیزم خودش اعتماد می کند. هر چه سلامت روان انسان بیشتر باشد آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند، انسان سالم محدودیت فکری و عمل خویشتن را آزادانه انتخاب می کند. انسان سالم آفرینش گری دارد زیرا انسان خلاق با محدودیت های اجتماعی و فرهنگی هماهنگی و سازش منقعلانه ندارد، تدافعی نیست و به تمجید وستایش دیگران نیز دلخوش نمی کند.

 

 

 

نظریه ی آلبرت الیس[۴]:

الیس در پیدایش بیماری عاطفی یا سلامت روانشناختی هر سه عامل فیزیولوژیکی، جسمانی و روانشناختی را مورد توجه قرار می دهد. الیس از لحاظ گرایشهای انسانی تا حدودی زیاد با مازلو شباهت دارد. به نظر سلامت روانی انسان از تمایلات ذاتی و نامطلوب هر انسانی برای نیاز مفرط به برتری از دیگران و همه فن حریف شدن، توسل به عقاید احمقانه و بدبینانه، پرداختن به تفکرات آرزومندانه و توقع خوش رفتاری و خوبی مداوم ازدیگران، محکومیت خویشتن و تمایلات عمیق به  زود رنجی و آشفتگی ناشی می شود. اگر انسان به این تمایلات طبیعی و در عین حال ناسالم خودش نرسد، دیگران و دنیای خارج را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهد. الیس معتقد است که افکار منطقی وعقلی و عواقب و پیامدهای منطقی منتهی می شود و در  نتیجه به سلامت روانی فرد ختم می شود. به طور خلاصه ویژگیهای سلامت روانشناختی ازدیدگاه الیس عبارتند از:

۱-عشق ورزیدن به دیگران و جویای محبت آنان شدن، اما فرد سالم در جستن محبت دیگران افراط نمی کند.

۲-انجام دادن کار به خاطر نفس کار نه به خاطر دیگران لذت بردن از فعالیت خود نه از نتایج آن، فرد سالم با این عمل به سوی کمال حرکت می کند.

۳-طبیعی بودن، ناکام شدن و در صورت عدم توانایی مقابله با ناکامی انسان سالم آن را می پذیرد. انسان سالم در هنگام ناکامی موقعیت را تخریب نمی کند بلکه سعی دارد آن را به صورت عینی ادراک نماید.

۴-نسبت ندادن شکستها به عوامل بیرونی چون موارد بیرونی به خودی خود موجب اختلال و ناسلامتی نمی شوند مگر این که فرد تلقین به نفس نماید.

۵-عدم ترس شدید از خطر های بالقوه انسان سالم سعی می نمایند تا حد امکان احتمال خطر را کاهش می دهد ولی از آن بیش از حد بینماک و هراسناک نمی شود.

۶-تلاش برای کسب استقلال و مسئولیت و عدم روگردانی ازکمکهای دیگران در صورت لزوم.

۷-انجام وظیفه محوله از خصوصیات انسان سالم است. فرد سالم زندگی را همراه با مسئولیت و حل مشکلات آن لذت می داند.

۸-فرد سالم بیش از آن که به گذشته فکر کند به حال و وضعیت موجود یعنی« اینجا واکنون» توجه دارد.

۹-کمک کردن به دیگران و نگران در مورد مشکلات دیگران، در صورت عدم توفیق کمک به دیگران وضعیت آنها و مشکل آنان را می  پذیرد.

۱۰-فرد سالم به هر مشکل راه حلهای مختلفی را درنظر دارد و سعی دارد که بهترین راه حل در حد توانش انتخاب کند. به نظر فرد سالم راه حلهای موجود نسبی هستند و بر حسب موقعیت تغییر پذیر هستند.

۱۱-فرد سالم و نگرش ها  و رفتارش« الزام و اجبار» ندارد و می تواند خودش را از قید و بندها رها نماید و در جهت سلامتی نفس حرکت کند(محرابی، ۱۳۸۷).

نظریات نوین مبتنی بر شناخت درمانی:

افراد دارای سلامت روان معتقد به یک سیستم اعتقادی و ارزشی هستند و خصوصیات نظام و اعتقاد او نیز منطبق با ادراک او از واقعیات است. طرز تفکر چنین فردی فاقد خصوصیات تعمیم پذیری، مبالغه کردن، فیلتر ذهنی و… است. فرد دارای سلامت روانشناختی به جنبه ها ی مثبت خود به اندازه کافی و به صورت واقع بینانه توجه می نماید. چنین فردی در حیطه طبیعی خودش گام بر می دارد و نهایتاً صادقانه مسئولیت رفتار و تفکرش را می پذیرد(اوی، ۱۹۹۳)

نظریه ی ویلیام گلاس:

انسان سالم بنابر به نظریه گلاس کسی است دارای ویژگی های زیر می باشد:

۱-واقعیت را انکار نکند ودرد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد، بلکه با واقعیت ها به صورت واقع گرایانه ای روبرو شود.

۲-هویت موفق داشته باشد یعنی هم عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت کند. هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تایید کنند.

۳-مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسئولانه رفتار کند. پذیرش مسئولیت کامل ترین نشانه سلامت روانشناختی است.

۴-توجه او به لذت  دراز مدت تر، منطقی تر و منطقی باموقعیت باشد.

۵- بر زمان حال وآینده تاکید نماید نه بر گذشته و تاکید ای بر آینده نیز جنبه دور نگری داشته باشد نه به صورت خیال پردازی باشد. واقعیت درمانی گلاس نیز بر سه اصل: قبول واقعیت، قضاوت در درستی یا نادرستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخص این سه اصل تحقق یابد نشانگر سلامت روان- شناختی است(گلاس، ۱۹۶۵).

نظریه ی اسکنیر[۵]:

سلامت روانی وانسان سالم به عقیده اسکنیر معادل بارفتار با قوانین و ضوابط جامعه است و چنین انسانی وقتی با مشکل روبرو شوند از طریق شیوه اصلاح رفتار برای بهبود و بهنجار کردن رفتار خود واطرافیانش به طور متناوب استفاده می جوید تا وقتی که به هنجار مورد پذیرش اجتماع برسد، به علاوه انسان سالم بایستی آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد و بداند که رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط حدودی از عوامل محیطی مشخص گردد. انسان سالم کسی است که تاییدات اجتماعی بیشتری به خاطر رفتارهای متناسب از عوامل متناسب ازدیدگاه اسکینر این باشد که  انسان بایستی از علم، نه برای پیش بینی بلکه برای تسلط بر محیط خودش استفاده کند. دراین معنا فرد سالم کسی است که بتواند با هر روش بیشتر ازاصول عملی استفاده کند و به نتایج سودمندانه تری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال، هدفمندی، غایت نگری و غیره را کنار بگذارد.

 

 

 

 

بهزیستی روانشناختی :

در سالهای اخیر، گروهی از پژوهشگران حوزه سلامت روانی ملهم از روان شناسی مثبت نگر، رویکرد نظری و پژوهشی متفاوتی برای تبیین و مطالعه این مفهوم برگزیده اند. آنان سلامت روانی را معادل کارکرد مثبت روانشناختی، تلقی و آن را در قالب اصطلاح “بهزیستی روانشناختی” مفهوم سازی کرده اند. این گروه نداشتن بیماری را برای احساس سلامت کافی نمی دانند، بلکه معتقدند که داشتن احساس رضایت از زندگی، پیشرفت بسنده، تعامل کارآمد و مؤثر با جهان، انرژی و خلق مثبت پیوند و رابطه مطلوب با جمع و اجتماع و پیشرفت مثبت، از مشخصه های فرد سالم است.

امروزه دیدگاه جدیدی درعلوم وابسته به سلامت بطور اعم و در  روانشناسی بطور اخص در حال شکل گیری و گسترش است. در این دیدگاه و رویکرد علمی تمرکز بر روی سلامتی و بهزیستی از جبنه مثبت و نیز توضیح  و تبیین ماهیت روانشناختی بهزیستی است(ریف و سینگر، ۱۹۹۸، آنتونوفسکی، ۱۹۸۷، استرامپفر۱، ۱۹۹۰).

بهزیستی روانشناختی مستلزم درک چالشهای وجودی زندگی است. رویکرد بهزیستی روانشناختی رشد و تحول مشاهده شده در برابر چالشهای وجودی زندگی را بررسی می کند و به شدت بر توسعه انسانی تاکید دارد به عنوان مثال دنبال نمودن اهداف معنادار، تحول و پیشرفت به عنوان یک فرد و برقراری روابط کیفی با دیگران. جمع گسترده ای از ادبیات تحقیقی در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی به تجزیه و تحلیل چالشهای و مشکلات اساسی زندگی پرداخته است(ریف۲ وکیس۳، ۲۰۰۲).

نظریه پردازان«گستره ی زندگی»۴نظیر اریکسون (۱۹۵۹)و نوگارتن۵ (۱۹۷۳) التزامهای دوره های مختلف سنی و راه هایی را که فرد بطور موفقیت آمیزی می تواند بر آنها غلبه کند را تبیین کرده اند. روانشناسان علاقمند به رشد و پیشرفت کامل انسان سازه هایی از قبیل خودشکوفایی(ابراهام مزلو، ۱۹۶۸) کمال رشد۱ ( گوردون آلپورت، ۱۹۶۸) و تفرد(کارل یونگ، ۱۹۳۲) را پیشنهاد وارائه کرده اند.

احساس بهزیستی هم دارای مولفه های عاطفی و هم مولفه های شناختی است. افراد با احساس بهزیستی بالا به طور عمده ای هیجانات مثبت را تجربه می کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبتی دارند، در حالی که افراد با احساس بهزیستی پایین حوادث و موقعیت زندگی شان را نامطلوب ارزیابی می کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب، افسردگی و خشم را تجربه می کنند( مایرز۲ و دینر۳، ۱۹۹۵ ).

باید توجه داشت که تجربه هیجانات خوشایند و مثبت همزمان با تجربه ی هیجانات ناخوشایند و منفی صرف کند به همان نسبت زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی می گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند. یعنی احساس رضامندی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوما حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است. بنابراین، احساس بهزیستی(شادی ) سه مولفه مجزا و در عین حال مرتبط با یکدیگر را می بایست مورد شناسایی قرار داد:

الف) حضور نسبی هیجانات مثبت                   ب) فقدان و عدم حضور هیجانات منفی

ج) رضامندی از زندگی.

در مطالعات گوناگون افراد شاد را با ویژگی های زیر تعریف می کنند:

اول آنکه از عزت نفس و احترام به خود بالایی برخوردارند و خودشان را دوست دارند. در یکی از آزمون های عزت نفس با جمله هایی نظیر« من از با خود بودن لذت می برم » و « من ایده های خوبی دارم کاملا موافق هستندِِ. این افراد به اخلاقیات توجه بسیار دارند و عقلانی رفتار می کنند (ژانوف بولمن،۱۹۸۹، مایرز،۱۹۹۳، به نقل از کرمی نوری،۱۳۸۱ ).

دوم آنکه افراد شاد احساس کنترل شخصی بیشتری را در خود احساس می کنند، آنهایی که انجام امور بیشتر به توانایی های خود می اندیشند تا به درماندگی و ناتوانایی هایی خویش، با استرس بیتشری مقابله می کنند(دو مونت، ۱۹۸۹، لارسن ،۱۹۸۹، به نقل ازکرمی نوری، ۱۳۸۱).

سوم آنکه افراد شاد خوش بین هستند. افراد خوش بین با این جملات موافقت کامل دارند که: «وقتی با کار جدیدی روبرو می شوم، انتظار موفقیت در آن کار را دارم». با این افراد موفق تر، سالم و شادتر از افراد بدبین هستند(دمبر، بروک، ۱۹۸۹، سلیگمن، ۱۹۹۱، به نقل ازکرمی نوری، ۱۳۸۱).

چهارم آنکه افراد شاد برون گرا هستند و در ارتباط و همکاری با دیگران توانمندند افراد شاد در مقایسه با افراد ناشاد، چه در تنهایی و چه در حضور دیگران، احساس شادی می کنند و از زندگی خود ودیگران، از زندگی در نواحی گوناگون شهری یا روستایی، و یا  اشتغال در مشاغل گوناگون انفرادی و اجتماعی به یک اندازه لذت می برند(دینر و همکاران ، ۱۹۹۲).

یکی از مهم ترین مدلهایی که بهزیستی روانشناختی را مفهوم سازی و عملیاتی کرده، مدل  ریف و همکاران است. ریف بهزیستی روانشناختی را تلاش فرد برای تحقق تواناییهای بالقوه واقعی خود می داند .این مدل از طریق ادغام نظریه های مختلف رشد فردی عملکرد سازگارانه شکل گرفته و گسترش یافته است بهزیستی روانشناختی در مدل ریف و همکاران از شش مؤلفه تشکیل شده است: مؤلفه پذیرش خود به معنی داشتن نگرش مثبت به خود و زندگی گذشته خویش است. اگر فرد در ارزشیابی، استعدادها توانایی ها و فعالیت های خود در کل احساس رضایت کند و در رجوع به گذشته خود احساس خشنودی کند، کارکرد روانی مطلوبی خواهد داشت. همه انسان ها تلاش می کنند علی رغم محدودیت هایی که در خود سراغ دارند، نگرش مثبتی به خویشتن داشته باشند، این نگرش پذیرش خود است مؤلفه خودمختاری به احساس استقلال، خودکفایی و آزادی از هنجارها اطلاق می شود .فردی که بتواند بر اساس افکار، احساسات و باورهای شخصی خود تصمیم بگیرد، دارای ویژگی خودمختاری است .در حقیقت، توانایی فرد برای مقابله با فشارهای اجتماعی، به این مؤلفه، مربوط می شود داشتن ارتباط مثبت با دیگران، دیگر مؤلفه این مدل، به معنی داشتن رابطه باکیفیت و ارضاکننده با دیگران است. افراد با این ویژگی عمدتاً انسانهایی مطبوع، نوع دوست و توانا در دوست داشتن دیگران هستند و می کوشند رابطه ای گرم بر اساس، اعتماد متقابل با دیگران، ایجاد کنند مؤلفه هدفمندی در زندگی، به مفهوم دارا بودن اهداف درازمدت و کوتاه مدت در زندگی و معنادار شمردن آن است. فرد هدفمند نسبت به فعالیت ها و رویدادهای زندگی علاقه نشان می دهد و به شکل مؤثر با آنها، درگیر می شود. یافتن معنی برای تلاش ها و چالشهای زندگی در قالب این مؤلفه قرار می گیرد. تسلط بر محیط مؤلفه دیگر این مدل به معنی توانایی فرد برای مدیریت زندگی و مقتضیات آن است . لذا فردی که احساس تسلط بر محیط داشته باشد، می تواند ابعاد مختلف محیط و شرایط آن را تا حد امکان دستکاری کند، تغییر دهد و بهبود بخشد مؤلفه رشد شخصی به گشودگی نسبت به تجربیات جدید و داشتن رشد شخصی پیوسته باز می شود. فردی با این ویژگی همواره درصدد بهبود زندگی شخصی خویش و از طریق یادگیری و تجربه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خود پیروی
روابط مثبت با دیگران

 

 

 

 

( شکل ۲-۱ الگوی ریف در خصوص سازه بهزیستی روانشناختی ،اقتباس ازتمینی،۱۳۸۴ )

شواهد پژوهشی فراوانی وجود دارد که نشان  می دهند حوادث نامطبوع زندگی قادرند بهزیستی روانشناختی را تحت تأثیر قرار دهند و مختل کنند و به ایجاد مشکلات روانی مانند افسردگی و اضطراب منجر شوند بر این اساس داشتن فرزند کم توان ذهنی که ماهیتی تقریبا ثابت و تنش زا دارد. می تواند با ایجاد تنیدگی به کاهش بهزیستی روانشناختی منتهی شود. روی بهزیستی روانشناختی نشان داده است مادران دارای فرزند عادی در مؤلفه های خودمختاری، تسلط برمحیط، رشد شخصی و پذیرش خود، نسبت به مادران دارای فرزند کم توان ذهنی وضعیت بهتری دارند، اما در مؤلفه احساس داشتن هدف در زندگی، مادران گروه دوم بهتر بودند. از مشکلاتی که در میان مادران کودکان کم توان ذهنی شیوع دارد، افسردگی است.

تحقیقات نشان داده اند که حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد مادران این کودکان نمرات بالایی در آزمونهای افسردگی دریافت کرده اند و دارای علائم بالینی مربوط به افسردگی هستند. مادران علاوه بر تحمل مشکلات ناشی از مراقبت از کودک کم توان ذهنی، باید با مشکلات مربوط به هزینه های بالای اقتصادی، کاهش روابط اجتماعی با آشنایان و بستگان، احساس گناه از به دنیا آوردن فرزندی مشکل دار و نگرشهای منفی اطرافیان نیز کنار بیایند که این موارد می توانند افسردگی ای ایجاد کنند که ناتوان کننده باشد اما پژوهش ها نشان داده اند که وجود افسردگی والدین، خصوصا  مادران، کودکان کم توان ذهنی با متغیرهای مختلفی مانند نوع کم توانی ذهنی داشتن منابع مالی بسنده یا سطح اقتصادی اجتماعی متوسط و بالاتر و حمایت های اجتماعی مناسب ارتباط دارد و متغیرهای فوق، می توانند تأثیر کم توانی ذهنی را تعدیل کنند. بررسی ها حاکی از این بوده اند که افسردگی با برخی از ویژگی ها و صفات شخصیتی، تعدیل می شود(میکائیلی ،۱۳۸۸).

 ۱٫corsini

.Sulivan 2

Rogers 1.

۱٫Ellis

Skinner 1.

  1. ۱. Strumpfer
  2. ۲. Ryff
  3. ۳. Keyes

 Life-span.4

 Neugarten.5

Maturity.1

 Myeris.2

Diener.3

رشته روانشناسی : سلامت روان:

سلامت روان:

ریشه لغوی واژه انگلیسی «health» در واژه های«haelth» ،«haelp» به معنی کل و (heal) «haelen» انگلیسی قدیم و کلمه آلمانی قدیم «heilen» و «heilida» به معنی کل قرار دارد.

گراهام ۱(۱۹۹۲) این ریشه لغوی را با کلمات انگلیسی «halig» و آلمانی قدیم «heilig» که به معنی مقدس است ارتباط داده است. بنابراین از نظر ریشه شناسی لغوی سالم بودن به معنی کلیت داشتن یا مقدس بودن است بدین ترتیب شامل ویژگی های معنوی و فیزیکی است. از نظر سارتریوس سلامتی غیر قابل رویت است. و مستلزم تظاهر کارکرد بخش های مستقل روانی جسمی و اجتماعی است. مانی این رویکردهای کل نگر در مورد سلامتی را به کل جهان گسترش می دهد و سلامتی بشر را  از سلامتی سیاره زمین جدایی ناپذیر می داند. تودور(۱۹۹۶) سلامتی روان را به شرح زیر تعریف می کند. سلامت روان شامل: توانایی زندگی کردن همراه با شادی، بهره وری و بدون وجود دردسر است. سلامت روان مفهوم انتزاعی و ارزیابی نسبی گری از روابط انسان با خود، جامعه و ارزش هایش است و نمی توان آن را جدای از سایر پدیده های چند عاملی فهمید که فرد را به موازاتی که در جامعه به عمل می پردازد، می سازند. سلامت روان، شیوه سازگاری آدمی با دنیاست، انسان هایی که موثر، شاد و راضی هستند و حالت یکنواختی خلقی رفتار ملاحظه گرانه و گرایش شاد را حفظ می کنند. سلامت روان عنوان و برچسبی است که دیدگاه ها و موضوعات مختلف  مانند: عدم  وجود علایم احساسات مرتبط با بهزیستی اخلاقی و معنوی و مانند آن را در بر می گیرد. برای ارائه یک تئوری در مورد سلامت روان، موفقیت برون روانی کافی نیست باید سلامت درونی روانی را به حساب آوریم. سلامت روان ظرفیت رشد و نمو شخصی می باشد. و یک موضوع مربوط به پختگی است. سلامت روان یعنی هماهنگی بین ارزش ها، علایق ها و نگرش ها در حوزه عمل افراد و در نتیجه برنامه ریزی واقع بینانه برای زندگی و تحقق هدفمند مفاهیم زندگی است. سلامت روان، سلامت جسم نیست بلکه به دیدگاه و سطح روانشناختی ارتباطات فرد، محیط اشاره دارد. بخش مرکزی سلامت، سلامت روان است زیرا تمامی تعاملات مربوط به سلامتی به وسیله روان انجام می شود. سلامت روان ظرفیت کامل زندگی کردن به شیوه ای است که ما را قادر به درک ظرفیتهای طبیعی خود می کند و به جای جدا کردن ما از سایر انسانهایی که دنیای ما را می سازند، نوعی وحدت بین ما و دیگران بوجود می آورد .سلامت روان، توانایی عشق ورزیدن و خلق کردن است، نوعی حس هویت بر تجربه خود به عنوان موضوع و عامل قدرت فرد، که همراه است با درک واقعیت درون و بیرون از خود و رشد واقع بینی و استدلال.

سلامت روانی:۱

پیش از پرداختن به تعریف سلامتی روانی لازم است به یک نکته اشاره نماییم. سه واژه ی« بهداشت روانی» و«سلامت روانی» و « بهزیستی روانی۲»گر چه دارای معانی متفاوتی هستند، ولی در مواردی بجای یکدیگر به کار می روند(هرشن سن۳ و پاور۴، ۱۹۸۸،ترجمه منشی طوسی،۱۳۷۴).

کارشناسان سازمان بهداشت جهانی سلامت فکر و روان را این طور تعریف می کنند: «سلامت فکر عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب»( میلانی فر،۱۳۷۶).

بهداشت روانی یک زمینه تخصصی در محدوده ی روانپزشکی است و هدف آن ایجاد سلامت روان بوسیله پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی، کنترل عوامل موثر در بروز بیماریهای روانی، تشخیص زودرس بیماریهای روانی، پیشگیری از عوارض ناشی از برگشت بیماریهای روانی و ایجاد محیط سالم برای برقراری روابط صحیح انسانی است. پس بهداشت روانی علمی است برای بهزیستی، رفاه اجتماعی و سازش منطقی با پیش آمدهای زندگی ( میلانی فر،۱۳۷۶).

تعریف سلامت روانی:

سلامت روانی را می توان براساس تعریف کلی و وسیع تر تندرستی تعریف کرد. طی قرن گذشته ادراک ما از تندرستی به طور گسترده ای تغییر یافته است. عمر طولانی تر از متوسط، نجات زندگی انسان از ابتلاء به بیماریهای مهلک با کشف آنتی بیوتیک ها و پیشرفتهای علمی و تکنیکی در تشخیص و درمان، مفهوم کنونی تندرستی را به دست داده که نه تنها بیانگر نبود بیماری است. بلکه توان دستیابی به سطح بالای تندرستی را نیز معنی می دهد. چنین مفهومی نیازمند تعادل در تمام ابعاد زندگی فرد از نظر جسمانی، عقلانی، اجتماعی، شغلی و معنوی است. این ابعاد در رابطه متقابل با یکدیگرند، به طوری که هر فرد از دیگران و از محیط تاثیر می گیرد و بر آنها تاثیر می گذارد. بنابراین سلامت روانی نه تنها نبود بیماری روانی است، بلکه به سطحی از عملکرد اشاره می کند که فرد با خود وسبک زندگی اش آسوده و بدون مشکل باشد. در واقع، تصور براین است که فرد باید بر زندگی اش کنترل داشته باشد وفقط در چنین حالتی است که می توان آن قسمت هایی را که در باره ی خود یا زندگی اش مساله ساز است تغییر دهد(هرشن سن و پاور،۱۹۸۸، ترجمه منشی طوسی،۱۳۷۴ ).

یهودا ( ۱۹۵۹، به نقل از منشی طوسی،۱۳۷۴ ) مواردی را برای تعریف سلامت روانی ارائه کرد:

الف) نگرش مثبت به خود                                       ب) میزان رشد، تحول و خودشکوفایی

ج) عملکرد روانی یکپارچه                                      د) خود مختاری یا استقلال شخصی

ه) درک صحیح از واقعیت                                     و) تسلط بر محیط

دیگران نیز موارد دیگری را ارائه دادند ولی از نظر اسمیت۱( ۱۹۶۱، به نقل از منشی طوسی، ۱۳۷۴ ) همه ی این موارد، مفاهیم اصلی یکسان را برداشتند. بنابراین وی پیشنهاد کرد به جای شمردن اینگونه موارد بهتر است ابعاد بهداشت روانی بر اساس اصول زیر انتخاب شود:

الف) نشان دادن ارزش های مثبت بشری                 ب) داشتن قابلیت اندازه گیری و تشخیص

ج) داشتن ارتباط با نظریه های شخصیت            د) مرتبط بودن با بافت های اجتماعی که برای آن تعریف و مشخص شده اند.

به این ترتیب، متخصصان بعدی کارشان را روی مفاهیمی کلی از قبیل بهنجار بودن یا بهزیستی متمرکز کردند. امروزه مفهوم مقابله۲ به منزله ملاک سلامت روانی به نوشته های رشته های تخصصی گوناگون بهداشت روانی راه یافته است(هرشن سن و پاور،۱۹۸۸، ترجمه منشی طوسی، ۱۳۷۴). بعضی از محققان معتقدند سلامت روانی حالتی از بهزیستی و وجود این احساس در فرد است که می تواند با جامعه کنار بیاید. سلامت روانی به معنای احساس رضایت، روان سالمتر و تطابق اجتماعی با موازین مورد قبول هر جامعه است(کاپلان و سادوک،  ۱۹۹۹، ترجمه پور افکاری ،۱۳۷۶).

سازمان بهداشت جهانی، سلامت روانی را قابلیت ایجاد ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی، و حل مناسب و منتطقی تضادهای غریزی و تمایلات شخصی، به طوری که فرد بتواند از مجموعه تضادها ترکیبی متعادل به وجود آورد، می داند. طبق تعریفی که این سازمان ارائه می دهد، وظیفه اصلی بهداشت روانی، تامین سلامت روان است تا به مدد آن بتواند قوا و استعدادهای روانی را پرورش داد. در واقع، بهداشت روانی مبتنی بر سه پایه است:

الف)حفظ و تامین سلامت روان              ب)ریشه کن ساختن عوامل بیماری زا و پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی                                ج)ایجاد زمینه ی مساعد برای رشد و شکوفایی شخصیت و استعدادها تا حداکثر ظرفیت نهفته در آنها(سامی کرمانی، ۱۳۵۴ ).

به طور کلی شخص دارای سلامت روان می تواند با مشکلات دوران رشد روبرو شود و قادر است در عین کسب فردیت با محیط نیز انطباق یابد. به نظر می رسد تعریف رضایت بخش از سلامت روانی برای فرد مستلزم داشتن احساس مثبت و سازگاری موفقیت آمیز و رفتار شایسته مطلوب است. بنابراین هرگونه ملاکی که به عنوان اساس سلامتی در نظر گرفته می شود باید شامل رفتار بیرونی و احساسات درونی باشد(بنی جمال واحدی،۱۳۷۰).

تعریف بهداشت روان در فرهنگهای مختلف:

بهداشت روان سازش با فشار های مکرر زندگی می باشد و سازگاری عبارت است از ایجاد تعادل و هماهنگی رفتار فرد با محیط به گونه ای که ضمن حفظ تعادل روانی یا در ارتباط با تغییرات و دگرگونیهای محیط خودش نیز به تطابقی موثر و سازنده دست یابد لذا هر فرد به طور موفقیت آمیز باید خود را به محیط سازگار نماید و عموماً ناگزیر است که با زندگی نسبتاً سازش موثر داشته باشد ولی باید توجه داشت که هرکس دارای ظرفیت مشخص جهت تحمل فشارهای زندگی روزانه است وجود فشارهای عاطفی گوناگون خطر از هم پاشیدگی روان را افزایش خواهد و به سلامت روان لطمه وارد خواهد نمود و فرد قادر نیست رفتار موزون و هماهنگی با جامعه داشته باشد و سلامت روان خود را حفظ نماید.

سلامت روان عبارت است از رفتار موزون و هماهنگ با جامعه، شناخت و پذیرش واقیعتهای اجتماعی و قدرت سازگاری با آنها، ارضا کننده نیازهای خویشتن به طور متعادل و شکوفایی استعداد فطری خویش می باشد. فردی از سلامت روان برخودار است که قادر باشد تا عقده های درونی خود را حل و فصل کند و با تغییرات و مقتضیات محیط طبیعی و اجتماعی خویش سازگار باشد و تلاش کند تا تندرستی و نشاط برای خود و دیگران فراهم سازد زیرا سلامت روان حالتی مساعد برای رشد و نمو از جهت بدنی، عاطفی و شعوری، بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران است(آقاجانی وهمکاران  ۱۳۸۱).

سازمان بهداشت جهانی ۱سلامتی را اینگونه تعریف کرده است که  آن را حالت رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی و نه فقط فقدان بیماری می داند و همچنین  این سازمان، ضمن توجه دادن مسئولین کشورها در راستا تامین سلامت جسمی، روانی و اجتماعی افراد جامعه همواره بر این نکته تاکید دارد که هیچ یک از این سه بعد بر دیگری برتری ندارد(سازمان بهداشت جهانی، ۱۹۹۰).

مفهوم بهداشت روانی در فرانسه شعبه ای از بهداشت عمومی تلقی شده وهدف آن حفظ سلامت روح و پیشگیری از ایجاد عوامل ناراحت کننده نظیر خستگی روانی و هیجانات شدید، اعتیاد و بالاخره از ابتلا به حالات ساده روانی( نوروزها۱) و یا حالات عمیق روانی( سایکوزها۲) می دانند.

مفهوم بهداشت روانی بر اساس تعریف انجمن روانپزشکی آمریکا۳ کاربرد و معیار و ضوابطی است که از شیوع بیماریهای روانی کاسته و سلامت روان افراد اجتماع را تامین نماید. این ضوابط شامل اقدامات و تدابیری در طب پیشگیری، تشخیص، درمان بیماری ها روانی و تسریع در برگشت آنها به اجتماع است.

سازمان بهداشت جهانی، سلامت روان را چنین تعریف کرده است بهداشت روانی در درون مفهوم کلی بهداشت جای می گیرد و بهداشت یعنی، توانایی کامل برای ایفای نقشهای اجتماعی، روانی، جسمی و بهداشتی، سلامتی تنها در نبود بیماری یا عقب ماندگی نیست تعریف گینز برگ در مورد بهداشت روانی عبارت است از تسلط و مهارت در ارتباط با محیط، بخصوص در سه فضای زندگی، عشق، کار و تفریح.  استعداد یافتن و ادامه کار، داشتن خانواده، ایجاد محیط خانوادگی خرسند، فرار از مسائلی که با قانون درگیری دارد، لذت بردن از زندگی و استفاده صحیح از فرصتها، ملاک تعادل و سلامت روان است(میلانی فر۱۳۷۴ به نقل از تودور۱۹۶۶). تعریف سلامت روان را براساس ادبیات موضوع وابسته به هفت ملاک می داند که عبارتند از ۱- فقدان بیماری  ۲-رفتار اجتماعی مناسب ۳- رهایی از نگرانی و گناه-۴ کفایت فردی و خود مهارگری ۵- خویشتن پذیری و خود شکوفایی ۶- تفرد و سازمان دهی شخصیت و۷-گشاده نگری و انعطاف پذیری.  به نظر تودور، با توجه به ادبیات موجود نمی توان باقاطعیت از ملاکهای پذیرفته شده جهانی برای سلامت روان سخن گفت: بنابراین، سلامت روان از دیدگاه های گوناگونی تعریف می شود و هر تعریفی از سلامت روان، فرضیه های فرهنگی ذاتی خود را داراست(لطافتی بریس،۱۳۸۸).

همه متخصصان متفق القولند که سلامت روان در تحول شخصیت واحد نقشی بنیادین است. تصور تحول موزون انسان بدون وجود سلامت روان غیر ممکن است. بی شک عوامل متعددی بر سلامت روان تاثیر می گذارد که فهرست کردن همه آنها دشوار است چرا که وجود تفاوتهای فردی ممکن است به تنوع در عوامل موثر بر سلامت روان بینجامد با این حال، یافته های حاصل از پژوهش ها در زمینه های زیست شناسی و عوامل اجتماعی دانش، ما را درباره عواملی که ممکن است سلامت روان تحت تاثیر قرار دهند وسعت بخشیده اند(اینترنت، مقاله روانشناسی موفقیت به سوی  سلامت روان).

۱ . Graham

۱.Mental health

۲.Well- being

۳.Hershenson

Power.4

۱٫Smith

.Coping2

World Heallh organization.1

Nevers.2

Psychas.3

American Psychiatry Association.4

راهنمای پایان نامه روانشناسی درباره : اصول بهداشت روانی:

اصول بهداشت روانی:

چنانکه قبلا ذکر شد، هدف اصلی بهداشت روانی پیشگیری است و این منظور به وسیله ایجاد محیط فردی واجتماعی مناسب حاصل می گردد. بنابراین برای هر فرد لازم است که با اصول بهداشت روانی آشنایی داشته باشد. اصول اساسی بهداشت روانی عبارت است از:

الف) احترام به شخصیت خود و دیگران: یکی از شرایط اصولی بهداشت روانی احترام به شخص خود است و اینکه فرد خود را دوست بدارد و به عکس، یکی از علایم بارز غیر عادی بودن، تنفر از خویش است. اصول بهداشت روانی مبتنی بر تقویت افراد است، نه تخریب شخصیت آنها، بر اساس این اصول باید نسبت به دیگران اغماض و بردباری داشت و به عوض تنبیه، تشویق را پیش بینی کرد و خلاصه اینکه، برای شخصیت افراد احترام قائل شد.

ب) شناخت محدودیت های خود و دیگران: یکی از اصول مهم بهداشت روانی، روبرو شدن مستقیم با واقعیت زندگی است. برای رسیدن به این مقصود، نه تنها لازم است که عوامل خارجی را شناخته و بپذیریم، بلکه ضروری است تا شخصیت خود را آن طور که واقعا هست قبول نمائیم. کشمکش و خصومت با واقعیت اغلب سبب بروز اختلال روانی می گردد. شخص سالم در عین حالی که از خصوصیات مثبت و بر جسته ی خود استفاده می کند، به محدودیت ها و نواقص خود نیز آشنایی دارد. البته باید خاطر نشان کرد که اگر چه خودشناسی کاری دشوار است، ولی شناختن دیگران دشوارتر است، زیرا افراد بشر از خیلی جهات با یکدیگر متفاوتند.

ج)پی بردن به علل رفتار: در هر عملی باید اصل علت و معلول حکمفرما باشد زیرا که از نظر علم، هیچ پدیده ای خود به خود به وجود نمی آید. از نظر علمای روان شناسی، رفتار خوب و بد وجود ندارد، بلکه هر رفتاری عللی دارد و اگر رفتاری برای فرد و جامعه مضر باشد، باید مانند برطرف کردن مرضی جسمی، سعی بر درمان آن نمود، بنابراین اولین قدم برای از بین بردن اختلال رفتار، یافتن دلیل آن است.

د) درک اینکه رفتار، تابع تمامیت فرد است: رفتار بشر تمامیت وجود اوست. بدین معنی که هر انسانی بر اثر ارتباط خصوصیات روانی و جسمی خود دست به انجام عمل می زند. هیچ رفتاری جداگانه و در خلاء  نجام نمی گیرد و هیچ عملی مستقل از سایر اعمال و خصوصیات موجود بروز نمی کند. مثلا ناراحتی های جسمانی، اختلالات روانی را باعث می شود و بالعکس، نارسائی های روانی سبب بروز علایم جسمانی خواهد شد.

ه) شناسایی احتیاجات اولیه ا ی که سبب ایجاد رفتار و اعمال انسان می گردد: بهداشت روانی مستلزم دانستن و ارزش دادن به احتیاجات اولیه ی افراد بشر است. بعضی از این احتیاجات جسمانی است، مانند نیاز به آب و غذا و گروهی از آنها روانی می باشد مانند احتیاج به پیشرفت. بشر دائما تحت تاثیر این نیازهاست و به نسبت محرومیت و یا ارضاء آنها رفتار می کند، بنابراین زندگی او هیچ وقت در حالت سکون مطلق نیست، بلکه دائما در کشمکش و تلاش برای به دست آوردن غذا، آب، مسکن و عشق به پیشرفت موقعیت اجتماعی و امنیت جسمی و روانی است. شخصی که این اصول را بداند و بپذیرد، واقع بینانه با مشکلات زندگی مقابله کرده و دارای سلامت روانی خواهد بود( شاملو،۱۳۷۶).

خصوصیات افراد دارای سلامت روانی:

بنابر تحقیقات انجمن ملی بهداشت روانی، افراد دارای سلامت روانی دارای خصوصیات زیر هستند:

آنان احساس راحتی می کنند، خود را آنگونه که هستند می پذیرند، از استعدادهای خود بهره مند می شوند، نگرانی، ترس واضطراب و حسادت کمی دارند و دارای اعتماد به نفس می باشند. سیستم ارزشی آنان از تجارب شخصی خودشان سرچشمه می گیرد. احساس خوبی نسبت به دیگران دارند، به علایق افراد دیگر توجه می کنند و نسبت به آنها احساس مسئولیت نشان می دهند. سعی نمی کنند بر دیگران تسلط یابند. آنها با مشکلات روبرو می شوند و نسبت به اعمال خود احساس مسئولیت می کنند. محیط خود را تا آنجا که ممکن است شکل می دهند و تا آنجا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(بنی جمال واحدی،۱۳۷۰).

تحقیقات متعددی در خصوص سلامت روانی انجام گرفته است که برخی از این تحقیقات رابط بین سلامت روانی و خانواده و همچنین ازدواج مجدد را مورد بررسی قرار داده اند، پس لازم است تحقیقاتی که در این زمینه انجام گرفته است مورد بررسی قرار گیرند.

در مطالعه ای که تحت عنوان مقایسه ی بهداشت روانی بین دانشجویان مجرد و متاهل خوابگاهی انجام گرفت به شرح زیر می باشد. نمونه تحقیق مذکور۱۲۰ نفر(۶۰ نفر مجرد و۶۰ نفر متاهل ) می باشد که به صورت تصادفی انتخاب شده اند و نتایج  نشان داد که بین دانشجویان مجرد و متاهل نمره کل سلامت روانی(یعنی از نظر اضطراب، افسردگی، اختلال در کارکرد اجتماعی و علایم جسمانی) تفاوت معنی داری وجود ندارد. محقق علت معنی ندار بودن دو گروه از لحاظ سلامت روان را به علت وجود عوامل مزاحم مانند نمونه های انتخاب شده هر دو گروه خوابگاه دانشجویی زندگی می کنند و چون هر دو گروه از خانواده همسرشان دور هستند وهمچنین مشکلات مربوط به خوابگاه ها و مشکلات خاص خود دانشجویان می داند(اختیاری امیری،۱۳۸۳).

در تحقیقی که تحت عنوان: بررسی رابطه ی عملکرد خانواده و سلامت عمومی فرزندان انجام گرفت. نتایج نشان داد که بین عملکرد خانواده به طور کلی و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه معنی داری وجود دارد. از میان متغییرهای عملکرد خانواده، بین میزان همبستگی خانواده و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه مثبت و معنی داری به دست می آمد. بین میزان ابزار و بیان خود و سلامت عمومی دانش آموزان نیز رابطه ی مثبت و معنی داری مشاهده شد. نتایج بدست آمده چه در ابعاد نظری وچه در بعد تحقیقاتی نشانگر این است که نحوه ی تعاملات درون خانواده با میزان سلامت عمومی فرزندان آنها در ارتباط است(حنانی،۱۳۸۳).

در تحقیق دیگری که تحت عنوان: ارتباط بین سازگاری خانواده با سلامت روانی و سطح رضاء نیازهای روانشناختی فرزندان نوجوان انجام گرفت. نتایج نشان داد که عملکرد خانواده در ابعاد شش گانه حل مشکل، ارتباط نقش همراهی عاطفی و کنترل عاطفی و نیز عملکرد با مشکلات روانی(شکایت جسمانی، ناسازگاری اجتماعی، اضظراب و افسردگی) همبستگی مثبت و معناداری وجود دارد. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد مشکلات روانی نیز بیشتر خواهد شد. همچنین عملکرد با میزان احساس نیازهای روانی، آزادی عمل، شایستگی و ارتباط، همبستگی  منفی معناداری داشت. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد، عدم ارضای نیازهای روانی، ارتباط، شایستگی و آزادی عمل نیز بیشتر خواهد بود. یافته دیگر نشان داد که عملکرد کل، آمیزش عاطفی و همراهی عاطفی خانواده ها با مقیاس ،تفاوت معنی داری نداشت، اما حل مشکل ارتباط کنترل رفتار و نقش ها با جامعه، تفاوت معنی داری داشت و ضیعف تر بود. نتایج تحقیق بیانگر اهمیت تاثیر پذیری فرزندان از ناساگاری والدین و محیط ناآرام خانواده بود ونتایج نشان داد که چنانچه خانواده به وظایف خود عمل نکند، سلامت روانی روزه مره فرزندان، ارتباط کلامی و غیر کلامی اعضاء الگو های رفتاری مناسب و نهایتاً تعیین قواعدی برای کنترل رفتار، دارای عملکرد ضعیف هستند.(رحیمی نژاد و پاک نژاد، ۱۳۸۳).

در پژوهشی که در شهر اهواز تحت عنوان: مقایسه ی سلامت روان زنان در خانواده های تک همسره با زنان در خانواده های چند همسری انجام گرفت. نتایج نشان داد که احتمالاً فشار روانی ناشی از چند همسر داشتن یک مرد، بتدریج تعادل روانی زنان چنین خانواده هایی را بر هم زده و آنها را مستعد ابتلاء به بیماریهای روانی می کند. آشتفگی ناشی از بر هم خوردن شکل طبیعی خانواده منجر به عقاید ضد سازشی و کاهش رضایت از زندگی، عصانیت، عدم کنترل رفتار و … خواهد شد.(زارعی و همکاران، ۱۳۸۳).

همچنانکه در جریان طبیعی رشد جوانان در صدد تثبیت هویت بزرگسالانه ای برای خود هستند سطوح مختلف افسردگی و استرس مرتبط با مشکلات در میان نسل جوان در حال گسترش است علاوه بر  این اسمیت۱ و راتر۲ (۱۹۹۵) گزارش کرده اند که از سال ۱۹۴۵، اختلالات روانی، اجتماعی که در برگیرنده ی افسردگی، اختلالات تغذیه، و رفتار های خودکشی است در بزرگسالان به طور اساسی شیوع بیشری یافته است. همچنین بر اساس گزارش سازمان بهداشتی، طی ده سال گذشته، تعداد جوانانی که بیمار تشخیص داده شده و به بیمارستان های روانی ارجاع داده شده اند افزایش قابل ملاحظه ای یافته است. پژوهشی که روی جوانان ۱۸ ساله در اسکاتلند انجام شده است نشان می دهد که ۳/۱ پسران و ۵/۲ دختران دارای اختلالات روانشناختی هستند(بهرامی احسان، ۱۳۸۱).

نتایج مطالعه ات تطبیقی که در سه کشور اروپایی انجام شده است حکایت از آن دارد که حدود ۲۷ درصد افراد از افسردگی رنج می برند. همچنین کاچر۳ (۱۹۹۴) گزارش کرده است که بین۱۰ تا ۱۵ درصد جوانان دارای مشکلات رجدی هیجانی، رفتاری هستند(بهرامی احسان،۱۳۸۱).

عوامل موثر در تامین سلامت روان:

روان انسان هم تابع عوامل عضوی، روانی و اجتماعی و ارتباط عوامل مذکور با یکدیگر می باشد. به عبارت دیگر محیط طبیعی و محیط انسانی تنظیم کننده سلامت روان است و مقصود از محیط طبیعی عوامل هادی مثل بهداشت، آنان برای حفظ و سلامت روان خود می باید از جهات مختلف روانی دقیقاً تحت کنترل و مراقبت خود و دیگران قرار گیرد.

      Smith.1

۲٫Rutter

Kutcher.3

پایان نامه روانشناسی درباره الگوهای انگیزشی

الگوهای انگیزشی

اغلب انگیزه را عاملی دانسته اند که رفتاری مبتنی بر هدف پدید می آورد و آن را استمرارمی بخشد.در روان شناسی تربیتی و یادگیری اصلاح انگیزش در مورد عاملی به کار می رود که دانش آموز یا به طور کلی یادگیرنده را برای آموختن درس به تلاش و کوشش وامی دارد و به فعالیت او شکل و جهت می دهد.

انگیزه ،حالات و شرایط دورنی است که رفتارشخص را تحریک می کند و در جهت معینی سوق می دهد و هم چنین عبارت از حالات و شرایط درونی فیزیولوژیک و روانی فرد است که او را به هدف های خاص وادار می کنند که ممکن است شکل های گوناگونی پیداکرده و نام های مختلفی بر آن اطلاق شود ؛از قبیل احتیاجات ،رغبت ها،امیال،گرایش ها،توجه ،فشار و به هم خوردن تعادل.

انگیزه از لحاظ تاثیرش در رفتار همیشه متوجه هدفی است .مثلا شخص گرسنه به جستجوی غذا می پردازد و تا آن را به دست نیاورد و نخورد و سیر نشود،تلاش و جستجوی خود را ادامه می دهد.نیاز به غذا «گرسنگی» و نیاز به آب«تشنگی» را به وجود می آورد و در هردو حالت ،فرد یک نوع عدم تعادل احساس می کند که تا آب و غذا نخورد تعادل لازم برقرار نمی شود.حالت هایی چون گرسنگی و تشنگی که هنگام نیاز با به هم خوردن تعادل ،فرد پیدا می کند را انگیزش گویند(قشلاقی،۱۳۷۱)

شناخت انگیزش انسان

پیش از پرداختن به انگیزه تحصیلی و افزایش آن لازم است به انگیزش انسان به طور کلی توجه کنیم.نظریه پردازان و پژوهشگران در مورد انگیزش انسان به دو مقوله نظر دارند:انگیزه درونی و انگیزه بیرونی .در انگیزه بیرونی یک عامل خارجی فرد را به انجام کاری خاص برمی انگیزد.برای مثال ،کودکی اتاقش را تمیز می کند تا والدینش اور ا به سینما ببرند یا دانش آموزی که تکالیفش را به خوبی انجام می دهد تا اجازه داشته باشد در بازی فوتبال شرکت کند.اگر چه در این دو مورد با انجام خوب کارمواجه شده ایم ،اما هیچ یک از این دو کودک ،تکلیف خود را به خاطر خودآن کار انجام نداده اند.بلکه تلاش آنها فقط برای دستیابی به چیز دیگری است،اما هنگامی که انسان،با انگیزه درونی اری را انجام می دهد ،صرفا آن را برای خودآن می خواهد و نتیجه ای جداگانه را به انجام می رساند ،و حتی اگر از کار خود هیچ نتیجه مطلوبی هم نمی گیرد ،باز هم از این کار که آن را انجام داده است ،احساس پشیمانی نمی کند،در مورد چنین کسی هرگز به تشویق نیاز نیست .این گونه افراد در ضمن پرداختن به فعالیت خود ،از دیگر امور غافل می شوند و فقط به کار خود توجه دارند.نظریه پردازان چنین حالتی را در «جریان بودن»نامیده اند.یعنی فرد آن چنان با دقت معطوف به غعالیت خویش است ،که عامل های محیطی بر وی هیچ تاثیری ندارد.

اگر چه در بیشتر کلاس های درس می توانیم هم انگیزه بیرونی و هم درونی را مشاهده کنیم ،اما وجه غالب با انگیزه بیرونی است .نمره های خوب ،برچسب رنگارنگ ،ستایش از عملکرد مناسب و غیره .همچنین تنبیه کردن نیز به عنوان روشی برای افزایش انگیزه(بیرونی)همواره در نظر گرفته می شود(مانند محروم کردن دانش آموزان از بازی،نگه داشتن دانش آموزان در مدرسه،اخراج دانش آموز و غیره).(اسپالدینگ ،ترجمع بیابانگرد و نائینیان،۱۳۷۷).

البته نشانه های انگیزه درونی نیز گاه به گاه در مدارس یافت می شود.برای مثال بعضی از دانش آموزان به مطالعه کردن علاقه مند می شوند،چراکه آن را در زمینه ای برای تحقیقات خود درموضوعی خاص می یابند و یا از حل مسائل ریاضی لذت می برند،چراکه پاسخ پرسش های ذهنی و بی شمار خود را در آنها می یابند.انگیزه درونی یک حالت روان شناختی است و هنگامی حاصل می شود ،که انسان خود را دارای کفایت لازم و خودمختاری ادراک کند.اگر چه تحقیقاتی که در این مورد صورت گرفته است ،به هر یک از این دو عامل به طور جداگانه پرداخته است ولی این دو عامل با وحدت یافتن با هم است که معنا می یابند .در مورد کنترل گفته شده است که به دو بخش تقسیم می شود:

۱-فرصت کنترل

۲-توانایی کنترل

فرض کنید شما فردی هستید که به مسافرت علاقه دارید و دوست دارید که با اتومبیل شخصی خود سفرکنید .در تعطیلات تابستانی به چندشهر سفر می کنید و از نقاط مختلف دیدن می کنید بازهم فرض کنید امسال شخص نیکوکاری کلیه هزینه های سفرشما را برای دوماه تامین ی کند.او حتی برای شما تعیین می کند که از کدام جاده ها بگذرید و محل اقامت شما را در همه نقاط از قبل پیش بینی و رزرو می کند.شما فقط کافی است موافقت کنید که چنین پیشنهادی را می پذیرید؟آیا این سفر هم مانند سفرهای قیلی برایتان لذت بخش است ؟پاسخ هردو پرسش احتمالا منفی است.زیرا این فرد اختیارشما را از شما گرفته است ؛گویی شما ماشینی هستید که هرچه وی دستورمی دهد باید اجراکنید،در چنین سفری هرگز احساس نمی کنید که خودمختارید.در کلاس های درس به طورمعمول چنین چیزی همه روزه به اجرا در می آید .ما به اانش آموزان می گوئیم که در هرلحظه باید کجا باشند،چه بکنند ،چه مدت به کاری مشغول باشند و با چه کسی فعالیت کنند،اگر بسیاری از دانش آموزان به یک چنین برنامه آموزشی پاسخ منفی می دهند،شگفت آور نیست.البته شما به عنوان یک فرد بزرگسال می توانید پیشنهاد چنان سفری را رد کنید ؛اما کودکان که مجاز نیستند برخلاف رأی اولیای آموزشی عمل کنند.این گونه است که این دانش آموزان به سفر تحمیلی می روند و به مدرسه می آیند در حالی که همگی بر این باورند که برآموزش خویش کنترل مشخصی ندارند و برای همین است که هرگز نمی توانند دارای انگیزه درونی برای آموزش باشند.علاوه بر اینکه کنترل به عنوان فرصتی برای انتخاب و تصمیم گیری است .به عنوان فرصتی برای انتخاب و تصمیم گیری هم تلقی می گردد.یعنی افرادی که در موقعیتی خاص خود را با کفایت می یابند،قادر به کنترل برآن موقعیت هم هستند.حتی هنگامی که در موردی خاص فرصت به طوری که فردخواهان است ،فراهم است ؛باز افرادی که خود را با کفایت نمی دانند ،قادر به بهره گیری از فرصت مناسب نیستند.برای مثال اگر به شما بگویند که اجازه دارید با یک هواپیماپروازکنید و هر طور مایلید آن را هدایت کنید ؛وقتی شما از فنون خلبانی آگاهی ندارید ،دادن چنین فرصتی برای شما بهوده است.اما اگر پیشنهاد به این صورت باشد که در آغاز به شما آموزش خلبانی داده شود ،بازهم تنها زمانی از این فرصت استقبال خواهید کرد که قاد به یادگیری دانش هوانوردی باشید .معلمان برای افزایش انگیزش درونی دانش آموزان می بایست نخست محیط های آموزشی را برای فرصت کنترل دانش آموزان بر امورمختلف آماده کنند و دوم از توانایی دانش آموزان در اجرای فعالیت ها اطمینان یابند.در واقع اطمینان یافتن از توانایی دانش آموزان از فرصت کنترل داشتن ایشان مهم تر است،زیرا اگر دانش آموزان خود را برای فعالیت ها با کفایت ندانند از هیچ فرصتی نمی توانند بهره بگیرند و ممکن است به نتایج بدی نیز منجر گردد،اما هنگامی که دانش آموزان در موردی خاص خود را با کفایت تشخیص می دهند ،حتی اگر فرصت کنترل شخصی به آنها داده نشود ،بازهم تمایل دارند درآن کار اوقات خود را صرف کنند.

۲-۵-۴-الگوهای انگیزشی

طبق نظر دسی و همکارانش،(۱۹۸۵)هنگامی که افراد خود را با کفایت و خودمختار ادراک می کنند مایلند دارای انگیزه درونی باشند ،رفتار این افراد از درون هدایت می شود .این افراد به دیگران و یا به وقایع بیرونی به راحتی اجازه نمی دهند تا برآنها تاثیربگذارند.برای مثال ،اگر فردی انگیزه درونی برای خواندن داستان دارد،آن را حتما به آسانی خواهد خواند ،زیرا در این فرایند رضایت و خشنودی درونی احساس می کند ،و به این دلیل به داستان علاقه ندارد که فرضاً هر وقت داستان می خواند مادرش او را تشویق می کند.همچنین دلیل این نیست که از چیزی می ترسد(فرضا نمره بد).او این داستان را می خواند چون آزمایش کردن و عبرت گرفتن از زندگی دیگران برایش رضایت بخش است.

افرادی که انگیزه درونی دارند برای خود اهدافی در نظرمی گیرند و روی آن کار می کنند و نیز تکالیفی را به عهده می گیرند که هم جالب و هم رضایت بخش باشد.آنها تکالیف خود را کارهایی که در نظر فرد اجباری تلقی می شود ،باعث می شود تا خودمختاری ادراک شده و سطح علاقه یا انگیزش درونی وی کاهش یابد .برای مثال ،معلمانی که از پاداش های بیرونی برای بهبود انگیزش درونی استفاده می کنند موجب کاهش انگیزش می شوند .رفتارهای این افراد از بیرون هدایت می شود ،یعنی وقایع بیرونی و دیگر افراد در رفتار و تصمیم گیری های آنها نقش بسیارمهمی ایفا می کنند .افرادی که خود را بی کفایت می شمارند،اغلب به افراد با کفایت از خود توجه می کنند.آنها در پی فرصت هستند تا با افراد با کفایت تر از خود رابطه برقرار کنند و از امتیازات آنها بهره گیرند و یاممکن است روش هایی باشند تا از افراد باکفایت تر از خود دوری کنند .به این ترتیب ،افرادی که خود را به صورت «آلت دست»ادراک می کنند مایل اند تا توجه زیادی به کنترل کنندگان و راهبردهایی کنند که آن فرد آلت دست ممکن است در مقابل کند و یا تسلیم شود.نتایج در هردو مورد از برخی جهات متشابه است.این افراد در مقایسه باآنهایی که توجه بیشتری به احساس خودشان از خشنودی و رضایت شخصی دارند به دیگر افراد و وقایع بیرونی اهمیت بیشتری می دهند.

بنابراین دانش آموزان دارای انگیزش بیرونی چنانچه در کاری به خوبی عمل کنند به جای تمرکز روی تکلیف و رضایت از موفقیت در آن،نظرشان بیشتر به خواست های معلم و این که چه استفاده ای می توانند از آن بکنند و یا چه پاداشی به دست می آورند،معطوف می شود،اما اگر این افراد کاری را به خوبی عمل نکنند،به این می اندیشند که چگونه تنبیه می شوند و چطور می توانند توجه دیگران را از این امر دور کنند.پس بیشترین توجه و نیروی آنها بر فضای اجتماعی کلاس و به ویژه موفقیت آنها در آن اجتماع متمرکز خواهد بود.

اما شکلی از انگیزه بیرونی وجود دارد که به نظر می رسد درونی باشد تا بیرونی .دسی و رایان(۱۹۸۵)آن را «خودگردانی درونی شده»نامیده اند.ریشه های این گرایش انگیزشی در تجارب اولیه کودک و نمادهای قدرت و ارزشمندی هم چون معلمان و والدین قراردارد.بیشتروالدین و معلمان از تائید برای تشویق به کارهای مناسب و از عدم تائید برای جلوگیری از رفتارهای نامناسب استفاده می کنند.کودکان و دانش آموزانی که  می خواهند به والدین و معلمان خود خیلی لطف کنند،اغلب در مورد تائیدشدن به خاطر انجام کارهای خوب، احساسات غرور و شرم را درونی می کند،یعنی ممکن است پس از آن این احساسات در هنگامی هم که معلمان و والدین به کار وتلاش کودک توجهی ندارندایجاد شود.در واقع چنین کودکی هنگامی که کار خوبی انجام می دهد ،احساس غرور می کند حتی اگر دیگران آن را تائید نکنند.همین طور ،وقتی وی کاری را به بهترین شکل و با جدیت انجام ندهد،احساس شرم می کند.لازم هم نیست کسی چیزی در مورد شکست او بداند تا احساس شرم او ظاهر شود.

دانش آموزانی که اغلب تقویت کننده های اجتماعی(تائید و عدم تائید)را درونی کرده اند ،اغلب چندین ساعت روی تکالیف خود کار می کنند، زیرا می خواهند از احساس شرم اجتناب کنند .به نظر می رسد که این افراد دارای انگیزه درونی باشند ،زیرا برای انجام تکلیف خود به پاداش ها ئ تنبیه ها نیاز ندارند،اما چون آنها لذت واقعی را از انجام تکالیف تجربه نمی کنند ،هنوز ازنظر انگیزشی ،بیرونی هستند و آن ممکن است برای آنها خسته کننده باشد.آنها در واقع بر روی تکلیف دشواری کارمی کنند که به آن چندان علاقه ای ندارند ،زیرا می خواهند به خاطر ارزیابی دیگران حس خوبی کسب کنند.

سرانجام همانند افراد دارای انگیزه بیرونی،یا بدون انگیزه نیز خود را به صورت یاکفایت و خودمختار احساس نمی کنند، اما این افراد برخلاف افرادی که انگیزه بیرونی دارند راه بسیار طولانی و دشوار می بینند ،به طوری که در نهایت دست از کار می کشند.در واقع این افراد نه از فرد شایسته ای کمک می گیرند و نه در برابر راهبردهای کنترل کننده از جانب یک نماد قدرت مقاومت می کنند ،در حالی که دانش آموزان دارای انگیزه بیرونی تلاش می کنند تا بر محیط خود تاثیر بگذارند و ادراک خود را از کفایت و کنترل افزایش دهند.دانش آموزان بدون انگیزه باور ندارند که راهی وجود دارد که آنها بتوانند بر آنچه برای آنها اتفاق می افتد تاثیر داشته باشند.ادراک خویشتن این افراد از کفایت و کنترل آن قدر پایین است که موقعیت خود را به صورت درماندگی می بیند.

دانش آموزان فاقد انگیزه ،بین رفتار تحصیلی خود و اتفاقات مدرسه هیچ رابطه ای تشخیص نمی دهند.اگر معلم از آنها پرسشی کند و آنها پاسخ درست بدهند شاید این موفقیت را به شانس و یا به آسانی پرسش نسبت بدهند، اما وقتی در آزمونی نمره پائین می گیرند ،بین این واقعیت که آنها مطالعه نکرده اند و بنابراین نتوانسته اند نمره خوب بگیرند، هیچ رابطه ای نمی بینند.به نظر این افرادنتایج آزمون از پیش مشخص شده بوده است ،پس هیچ مطالعه و تلاشی نمی تواند آن را تغییر دهد.آنها باور دارند که موفقیت تحصیلی آنها به عنوان بیرونی و غیرقابل کنترل ، همچون آسانی امتحان و شانس و بخت و اقبال بستگی دارد و قابل استناد است .شکست تحصیلی این افراد هم به عوامل خارجی و غیرقابل کنترل بستگی دارد ،مثل اینکه :«من آنقدر کودن هستم که هرگز امکان نخواهد داشت موفق شوم».اهداف این افراد آنقدر غیرقابل دسترسی جلوه می کند که آنها هرگونه تلاشی برای دستیابی به آن را متوقف کرده اند.به نظر می رسد هر تلاشی برای این افراد ،بی فایده است.در واقع افراد همواره دارای انگیزه درونی و یا بیرونی نیستند.برای مثال ، بسیاری از پسران که در سالهای اولیه نوجوانی برای یادگیری راندن اسکی انگیزه درونی دارند ،برای درس خواندن انگیزه درونی ندارند ،بعضی از دانش آموزان در محیط مدرسه فاقد انگیزه هستند ،اما در یک محیط کاری و با دریافت پول کاملا از خود انگیزه نشان می دهند.معلمان خوب باید مراقب باشند تا در مورد گزایش های انگیزشی دانش آموزان تعمیم های نادرست ندهند.باتلقی گرایش های انگیزشی به صورت ساختارهای روانشناختی انعطاف پذیر و سیال ،که تحت تاثیر عوامل محیطی هستند .کلاس درس را برای معلمان باقی می گذاریم تا در ارتباط با انگیزه تحصیلی دانش آموزان کارآیی و تاثیر داشته باشند.

دانش آموزان دارای انگیزه پیشرفت بالا ،بیشتر تکالیفی را انتخاب می کنند که از نظر درجه دشواری در حد متوسط باشند واز تکالیفی خیلی آسان یا خیلی دشوار پرهیز می کنند.تکالیف آسان برای آنها مبارزه ای تلقی نشده و با انجام دادن آن احساس فضل و غرور نمی کنند.تکالیف دشوار نیز گرچه چالش فراوان ایجاد می کنند،اما برای افراد انگیزه پیشرفت بالا ،انگیزه آفرین نیستند،زیرا احتمال موفقیت در آنها بسیار اندک است.دانش آموزان دارای انگیزه و نیلز به پیشرفت پایین نیز به سوی تکالیف نیمه دشوار روی می آورند.کسانی که احتمال موفقیت در آنها زیاد و احتمال شکست بسیارکم است روی می آورند و یا به تکالیف بسیار دشوار روی می کنند که بتوان از دشواری آنها به عنوان بهانه ای برای عدم موفقیت استفاده کرد(بیابانگرد،۱۳۷۷).

سیف(۱۳۶۸)معتقد است اگر دانش آموزان نسبت به درس بی علاقه باشند (دارای انگیزه سطح پایینی باشند)، به توضیحات معلم توجه نخواهند کرد.تکالیف خود را با جدیت انجام نخواهند داد و بالاخره پیشرفت چندانی نصیب آنها خواهد شد.

درباره تاثیر انگیزه بر پیشرفت تحصیلی و یادگیری ،پژوهش های زیادی انجام گرفته است.آگورو گلووالبرگ(۱۹۹۷)ضریب همبستگی بین اندازه های انگیزش . پیشرفت تحصیلی حاصل از پژوهش های انجام شده در مورد۶۳۷۰۰۰دانش آموز کلاس اول تا کلاس دوازده را بررسی کرده و نشان داده اند که میانگین ضرایب همبستگی موجود برابر با۳۴/۰+است.بلوم(ترجمه سیف۱۳۶۳)رابطه بین انگیزه و پیشرفت تحصیلی را ۵۰/۰+گزارش کرده است.وجود این رابطه بین متغیرهای انگیزش و پیشرفت تحصیلی نشان دهنده آن است که انگیزش بر یادگیری تاثیر مثبت و مستقیم دارد ،یعنی انگیزش زیاد منجر به یادگیری بیشتر و انگیزش کم به یادگیری کم منجر می شود.(بیابانگرد،اسماعیل؛۱۳۷۸).

باقری یزدی و همکاران(۱۳۷۴)با اجرای پژوهشی با عنوان بررسی وضعیت سلامت روانی دانشجویان ورودی سال تحصیلی(۷۴-۷۳)دانشگاه تهران که تعداد آزمودنی های آن ۲۳۲۱نفر بوده است، به این نتیجه رسیدند که ۳۰درصد از افراد مورد مطالعه احساس غمگینی و افسردگی و۸/۲۸درصد تحت استرس بودن۳/۴درصد سابقه بیماری عصبی و ۵/۱۶درصد مشکوک به اختلال روانی بوده اند.

رفعتی و ضیغمی(۱۳۸۳)طی پژوهشی با عنوان«رابطه پیشرفت تحصیلی با برون گرایی-درون گرایی و روان- نژندی دانشجویان پرستاری شیراز»که بر روی ۳۰۴دانشجوی پرستاری دانشکده پرستاری فاطمه الزهرا(س)شیراز انجام شد.نتیجه گرفته که میانگین نمره در مقیاس برون گرایی۱/۱۲درصد و در مقیاس روان نزندی ۱/۱۲درصد بود.۵/۲۵درصد از دانشجویان در امر تحصیل ناموفق و ۲۵درصد موفق و مابقی در حد متوسط بودند.رابطه معکوس خطی بین معدل نیمسال تحصیلی با نمره برون گرایی و روان نژندی وجود داشت که تنها در مورد روان نژندی ارتباط معنی داری(۰۰۰/۰=p)وجود داشت.لذا با توجه به یافته ها،پیشرفت تحصیلی افراد متاثر از وضعیت روانی آنهاست.بررسی بیشتر مسائل روانی و شخصیتی دانشجویان و فعال نمودن مراکز مشاوره روانی برای آنها ضروری است.

فروزنده و همکاران(۱۳۸۱)طی پژوهشی نتیجه گرفتند که ۸/۴۳درصد از دانشجویان دوره شبانه شهرکرد فاقد سلامت روانی بوده است.همچنین براساس نتایج پزوهش فوق بین وضعیت سلامت روانی دانشجویان و وجود حوادث استرس زای یکساله اخیر رابطه معنی داری(۰۱/۰<(pوجود داشته است.

حنیفی و همکاران(۱۳۸۱)طی پژوهشی با عنوان غربالگری آسیب شناسی روانی در دانش آموزان مقطع متوسط ساری براساس آزمون scl-90-R در سال تحصیلی ۸۲-۸۱به این نتیجه رسیدند که ۵/۱۰درصد از دانش آموزان مشکوک به اختلالات روانی هستند و براساس نتایج این پژوهش بین سلامت روانی و جنسیت ،سنی و تحصیلات مادر رابطه معنی داری وجود داشته است.

پایان نامه روانشناسی در مورد مدل های کیفیت زندگی

مدل های کیفیت زندگی

۲-۴-۹-۱-مدل فلس و پری:

فلس و پری(۱۹۹۵)بعد از بررسی ۱۵مدل مفهومی از کیفیت(به نقل از رحیمی،۱۳۸۶).یک مدل کلی طراحی کردند ،که در این مدل پنج طبقه اصلی وجود دارد.

-بهکامی جسمی که شامل سلامت ،زیبندگی ،تحرک و ایمنی شخصی است .

-بهکامی مادی که شامل درآمد ،کیفیت محل زندگی ،حریم شخصی ،ثروت ،وضعیت تغذیه ،حمل و نقل ،همسایگی ،ایمنی و سکونت دائم یا اجاره نشینی می باشد.

-بهکامی اجتماعی که در برگیرنده ارتباطات درون خانواده و ارتباط با اقوام در خانواده های گسترده تر و یا دوستان ،فعالیتهای ارتباطی و سطح حمایت اجتماعی است .

-رشد و فعالیت که با مهارت های مربوط به خود تعیینی-شایستگی یا استقلال ،خبر یا اختیار ،اشتغال اوقات فراغت ،کارهای خانه ،تحصیلات ،تولید یا مشارکت است .

-بهکامی هیجانی در برگیرنده عاطفه یا خلق و خو ،رضایت مندی تکامل ،عزت نفس ،شان احترام و اعتقادات مذهبی می باشد.

 

 

۲-۴-۹-۲-مدل لی و همکاران

لی ،یانگ ،وی ،ژانگ ،ژنگ ،اکسیو ،وانگ و چن (۱۹۹۸؛به نقل از رحیمی ،۱۳۸۶)با توجه به بیشتر عوامل شخصیتی و فرهنگ مدلی در ارتباط با کیفیت زندگی ارائه دادند.آن ها معتقد بودند که ساختار مفهومی کیفیت زندگی باید حداقل شامل چهار بعد یا زمینه گسترده زندگی و دو محورعینی و ذهنی باشد ،رضایت ذهنی زندگی فرد توسط زندگی عینی ،نظام سلسله مراتبی نیازهای زندگی و استانداردهای مقایسه شده با زندگی حاضر فرد تعیین می شود.این ارزیابی ها نیز بر اساس شخصیت ،تجربه های زندگی و منابع شخصی در بافت فرهنگی ،اجتماعی و محیطی می باشد.

از نظر کالمن وقتی می توان گفت که یک کیفیت عالی برای زندگی وجود دارد که امیدهای فرد با تجارب وی تطابق داشته باشد و تکمیل شود حالت عکس هم صدق می کند ،کیفیت پایین زندگی وقتی است که امیدها با تجارب همخوان نشود .به بیان دیگر ادعای کالمن این است که شیوه ی زندگی ،با این مفهوم که فرد به خواسته های خود می رسد بهبود می یابد .با این وجود این به این معنا نیست که امیدهای شخصی و آرزوها ،ابتدا مثبت شده و سپس تکمیل می شوند.کالمن اشاره می کند که اهدافی که توسط عوامل ایجاد می شوند باید واقع گراتر باشند(وقتی که آرزوها را واقعی تر کرده ،فرد را به توسعه و رشد در راه های دیگر تشویق کنیم )فاصله میان امیدها و دستیابی به آن ها به خوبی کم می شود.بنابراین با توجه به نظر کالمن ،حقیقتا می توان شیوه زندگی فرد را با مخالفت کردن با آرزوها بهبود بخشید(حسن شاهی،۱۳۸۸)

پایان نامه

در سال ۱۹۹۲ در دانشکده بوستون تحقیق گسترده ای در مورد کیفیت زندگی در محیط دانشکده انجام شد ،این بررسی به ارزیابی ارتباط بین احساس تعلق به اجتماعی که دانشجویان در آن قراردارند و عوامل متفاوت شخصیتی و محیطی از جمله جنس ،نژاد ،محل اقامت و دانشکده پرداخت .بررسی داده ها نشان داد ،دانشجویانی که از هنجارهای تعیین شده دور بودند که جدیدا به محیط دانشکده وارد شده بودند ،و کاستی در تجارب مراوده در محیط دانشکده منتهی به کم تر شدن احساس تعلق به محیط دانشکده می شد.این احساس در بین تازه واردین بیشتر بود.این مطالعه  که احساس تعلق به محیط دانشکده را تقویت می نماید به این قرار معرفی کرد:وضعیت مناسب خدمات دانشجویی ،اتحاد موجود در دانشکده محل تحصیل و فعالیتهای اجتماعی موجود در دانشکده در مقایسه بین دو دانشکده که در یکی اکثریت با دانشجویان مذکر و در دیگری اکثریت با دانشجویان مونث بود ،چنین مشخص گردید که هر دو جنس مذکر و مونث در دانشکده هایی که اکثریت دانشجویان آن مونث بودند ،احساس تعلق بیشتری از خود نشان می دادند و هنگامی که به دانفنگرش دینی ،وضعیت اجتماعی –اقتصادی شجویان مونث اجازه داده می شد که با اعضای هیات علمی همکاری نشان دهند،آنان به صورت بارزی بهتر از دانشجویان مذکر عمل می کردند(ماندل و دیگران۱۹۹۲).

اخیرا در ایران پژوهشی بر روی ۳۷۰۰ دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی به منظور پاسح یابی ۳۱سوال در مورد کیفیت زندگی ،نگرش دینی ،وضعیت اجتماعی –اقتصادی و عملکرد تحصیلی دانشجویان به تفکیک جنس ،سن و رشته تحصیلی و رابطه متقابل برخی از متغیرهای مذکور ،انجام شده است.برخی از یافته های این بررسی نشان داده اند که کیفیت زندگی حدود نیمی از دانشجویان در حد متوسط و یا کمی بهتر از آن است.لیکن حدود۲۵% از آنها از کیفیت زندگی در آنچنان شرایط نارسایی به سر می برند که نیازمد تغییر جدی هستند .به عوامل جنسیت ،سن ،نوع مذهب ،وضعیت حیات والدین ،در کیفیت زندگی گروه نمونه بی تاثیر و عوامل تاهل ،اشتغال ،برخی از سطوح تحصیلی و شغلی والدین و نیز موقعیت اجتماعی اقتصادی بر کیفیت زندگی دانشجویان مورد نظر،تاثیر داشته است(بهمنی ،۷۹-۱۳۷۸)

از نظر خوارزمی(۱۳۸۲)کیفیت زندگی در سطح فردی به جهان بینی فرد و نگاه او به زندگی بستگی دارد ،همه بحث کیفیت زندگی سرانجام به فرد برمی گردد ،این فرد است که باید احساس کند همه تلاش هایی که در سطح جهانی و ملی و محلی صورت می گیرد ،زندگی او را بهبود می بخشد.

آرینگتون و همکاران[۱].(۲۰۰۶).در پژوهشی نشان داده اند که کیفیت زندگی در دختران نسبت به پسران پایین تر است.

راسل و والز(۱۹۹۴ ؛ به نقل ازآلیس ،۲۰۰۴) در تحقیقی نشان دادند که رضایت مندی زناشویی و کیفیت زندگی خوب به سلامت جسمی و روانی می افزاید. و کیفیت زندگی بالا با سلامتی،رضایت و بهداشت روانی و فعایت روزمره رابطه دارد.

تحقیقات سارکوسکی و گرین(۲۰۰۶ ؛به نقل از اسدی راد،۱۳۸۸)؛در مورد ارتباط خوشبختی و دیدگاه مثبت و کیفیت زندگی که بر روی ۸۰ پرستار زن و مرد در کشور لهستان انجام گرفت نشان داد که ارتباط مثبت و قوی میان مثبت نگری و کیفیت زندگی وجود دارد. همچنین این تحقیق نشان داد که میان مردان و زنان از لحاظ کیفیت زندگی تفاوت معنی داری وجود ندارد .

اشمیث و همکاران(۲۰۰۷) در مطالعه خود به بررسی کیفیت زندگی و تاب آوری نوجوانان دارای ناتوانی حرکتی بر روی ۱۵۹ نفر از نوجوانان ۱۸-۱۱ ساله پرداختند نتایج نشان داد که افزایش کیفیت زندگی در نوجوانان دارای ناتوانی حرکتی بر کاهش فشارهای زندگی و افزایش تاب آوری متأثر است.

در پژوهشی که توسط جیلین و همکاران (۲۰۰۴) با هدف بررسی ارتباط سن با کیفیت زندگی و مفاهیم رشد شناختی در سه رده سنی جوانان، میان سالان و سالمندان صورت گرفت مشخص شد که کیفیت زندگی جنس مذکر از جنس مونث بیشتر و کیفیت زندگی با تغییر ساختارهای شناختی در محله صوری ارتباط مستقیم دارد.

جوادی (۱۳۸۹) به بررسی رابطه بین کیفیت زندگی بر بهداشت روانی ۲۱۵ نفر از دانش آموزان(۱۰۵ نفر دختر و ۲۱۰ نفر پسر) دبیرستانی شهر کهنوج انجام داد.یافته ها نشان داد که هر چهار بعد کیفیت زندگی، یعنی سلامت جسمی،سلامت روان،ارتباطات اجتماعی و ادراک محیط زندگی بر بهداشت روان دانش آموزان دختر و پسر رابطه مثبت و معنی داری وجود دارد.

نصری و واعظ موسوی (۱۳۸۵) به بررسی سلامت روانی و کیفیت زندگی مربیان ورزش کشور پرداختند. یافته ها نشان دادند که بین کیفیت سلامت روانی مربیان  و کیفیت زندگی آن ها رابطه مثبت  وجود داشت و بین مربیان استان های مختلف از نظر میزان سلامت روانی تفاوت معنی داری وجود داشت و همچنین بین مربیان استان های مختلف از نظر کیفیت زندگی تفاوت وجود داشت.

دهقان نیری (۱۳۸۵) در بررسی استرس و کیفیت زندگی در دانشجویان مقیم دانشگاه نشان داد که تن آرامی می تواند باعث بهبود درک از کیفیت زندگی گردد، به همین دلیل می توان کاربرد تن آرامی را در جهت افزایش سطح کیفیت زندگی دانشجویان توصیه کرد.

گروه کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی ،کیفیت زندگی را چنین تعریف می کند :«دریافت های شخصی فرد از جایگاه زندگی اش با توجه به فرهنگ و نظام ارزشی که در آن زندگی می کند که متاثر از اهداف ،انتظارات و استانداردهای مورد نظر فرد است.با توجه به این تعریف ،بیشتر متخصصان علوم پزشکی بر این باورند که کیفیت زندگی مفهومی چند بعدی و ذهنی است .

بولینگ[۲]در بررسی مفاهیم مربوط به کیفیت زندگی به این نتیجه می رسد:

کیفیت زندگی چیزی بیش از سلامت جسمانی است،کیفیت زندگی شامل احساس سالم بودن ،سطح اساسی رضایتمندی،و وجود حس کلی خود ارزشمندی است.مفهومی انتزاعی و پیچیده ،شامل زمینه های گوناگونی که ،تمام آن ها در رضایت شخصی و عزت نفس سهم دارند(بولینگ،۱۹۹۱).

کیفیت زندگی دانشجویان در تعامل با شرایطی است که آنان در آن زندگی می کنند.در نگاهی کلی این شرایط را به بخش های عمده ای مانند محیط یادگیری ،مسکن ،برنامه های  درسی ،فعالیتهای اجتماعی ،بهداشت عمومی ،روابط بین فردی ،فعالیتهای فوق برنامه،امکانات فردی،تعطیلات آخر هفته و تعطیلات طولانی تر تقسیم نمود.

بسیاری از بررسی های خارجی در رابطه با ارزیابی کیفیت زندگی دانشجویان ،با هدف ارزیابی روانشناختی دانشجویان جهت تعیین برنامه های حمایتی برای گروه های نیازمند انجام شده است که از کیفیت های زندگی پایین برخوردار بوده اند(فریش مایکل بی،۱۹۹۲).

گروهی از مطالعات انجام شده برای تدوین و ساخت پرسشنامه های گوناگون ارزیابی کیفیت زندگی دانشجویان نیز به منظور استفاده خاص از آنها در مشاوره خانواده انجام شده اند.تاکید غالب این آزمون ها بر سنجش موقعیت فرد در چهار حیطه عمده رضایت ،سلامت ،تعلق اجتماعی و منابع قدرت وکنترل متمرکز است(کنت وی،۱۹۹۴).

پژوهشگران مذکور بررسی و تلاش برای شناخت کیفیت زندگی دانشجویان را از سه جنبه سودمند گزارش کرده اند .آنها معتقدند که یافته های حاصل از بررسی کیفیت زندگی دانشجویان می تواند به مسئولین درباره نتایج برنامه هایی که برای بهبود شرایط زندگی دانشجویان اجرا می کنند ،اطلاعات مفیدی ارائه فراهم کند.در عین حال از اطلاعات حاصل می توان در جهت ایجاد یک مقیاس مهم به منظور اندازه گیری و شناخت چگونگی بازده آموزشی و تربیتی دانشکده و دانشگاهها استفاده کرد.

و بالاخره می توان از اطلاعات مذکور به عنوان ابزاری جهت ارزیابی اثر آموزش یکسان شده در حیطه های غیر از فعالیت های درسی و آکادمیک نظیر آسایش روانی دانشجویان ،استفاده نمود(کنت وی و شالیک ،۱۹۹۴).

-Arrington & et al

[۲] Bouling

پایان نامه روانشناسی با موضوع خود پنداره و هویت

خود پنداره و هویت

پیش نیاز ارتقاءسلامت افراد و پیش نیاز عزت نفس مفهومی از خود است .اگر چه به کارگیری این مفهوم فراسوی فرد کار را پیچیده تر می کند،با این وجود این موضوع از دیدگاه های متفاوتی ،بویژه فلسفه و جامعه شناسی مورد توجه است .”خود[۱]”به اشکال گوناگون به عنوان ساختاری فطری ،یک ساختار یا عامل فزاینده دیده می شود .عامل رفتاری “من[۲]”،رفتاری هوشیار،مفهومی واحد ،اجتماعی ،تعاملی و حتی ساخت فرضی دیده می شود.تفکیک اساسی بین جنبه های فیزیکی ،و غیرفیزیکی عملکرد انسان غیرممکن است ،مگر آنکه ما خط ارسطو و سپس دکارت[۳]را دنبال کنیم .هویت من به طور آشکاری ،در تجربه بدن من وجود دارد(گلاور[۴]،۱۹۸۹).

در زمینه رشد خود ،سنت روان پویایی بر رشد و تحول روانی جنسی (فروید،۱۹۷۷/۱۹۰۵)،گذار رشدی[۵](م.کلاین[۶]،۱۹۷۷/۱۹۳۲)و مراحل روانی اجتماعی رشد اریکسون[۷](روانی اجتماعی به عنوان فرایندی که فرد و فرهنگ گروهی او مورد توجه است)،متمرکز است.سنت های دیگری از جمله فلسفه آموزشی و تحولی (مونته سوری[۸]،۱۹۶۶/۱۹۳۶)،نظریه رشد شناختی (پیاژه[۹]۱۹۶۴،کلبرگ[۱۰]۱۹۸۱،۱۹۷۶)و رشد معنوی[۱۱](الکساندر[۱۲]و همکاران،۱۹۹۰)وجود دارد.اگر چه نظریه ا تغییر می کنند، ولی در توصف آنها زمینه مشترکی است که می گوید :خودپنداره و هویت از طریق فرایند مشاهده و تامل شکل می گیرد،از این طریق فرد در حال رشد،خود را کشف می کند،مس شناسد و ارزیابی می کند.بنابراین خودآگاهی قسمت اصلی این جزء از سلامت روان و فرایند آن است.هرچند برخی دو واژه “خود”و”ارگانیسم را به صورت مترادف به کار می برند،ولی در اینجا خود به شکل محدودتر ،و به معنای آگاهی از بودن و عمل کردن[۱۳]به کار می رود.فردی که از سلامت روان برخوردار است باید بتواند به گونه ای هوشیار از نیازها ،توانائی ها،محدودیت ها ،مسئولیت ها ،حقوق ،اعمال و اهداف خود با حداقل تحریف آگاه باشد(چیو[۱۴]،۱۹۹۲).

آدرس سایت برای متن کامل پایان نامه ها

۲-۳-۵-۴-عزت نفس

در صورت وجود خودپنداره است که ارزیابی از خود (عزت نفس)امکان پذیر می شود.بعضی ارتباط این دو را رشدی می دانند،و عده ای دیگر آن را فرایندی تعاملی می بینند.با توجه به نظر آنتوفسکی درباره سلامت روان ،به عنوان حسی یکپارچه می توان گفت :تنها پس از ارزیابی از خود پنداره است که یکپارچگی خود[۱۵]پذیرش محدودیت ها ،درک کنش متقابل خود و جامعه پدید می آید.عزت نفس به صورت پاسخی روان شناختی ،کنشی شخصیتی و نگرشی مفهوم سازی شده است.پرایس[۱۶](۲۰۰۱)درباره عزت نفس و چگونگی برجسته کردن صفت مثبت از وضعیت زیستی ،تکاملی چنین دیدگاهی را پیشنهاد می کند؛ارتقاء سلامت روان به انرژی دهی کافی پیام های تقویت کننده برای حفظ عزت نفس و اجتناب از تخلیه انرژی اضافی ،مربوط به پیام های تحقیرکننده نیاز دارد.کارل راجرز[۱۷]در مفهوم کانون ارزیابی[۱۸]خود توضیح می دهد، پاسخ روان شناختی ما بر اساس قضاوت و انتظارات دیگران و شرایط ارزشی محیط بیرونی است یا براساس ارزیابی خود فرد از احساسات اعمال ،افکار و باورهای درونی است.با وجود این اگر به خاطر علت های خانوادگی ،موقعیتی ،محیطی یا اجتماعی ارزشها را به شکل تحریف شده به گونه ای درون فکنی کنیم که با ساختار خود ما متناقض باشد،ممکن است که ما خوب ،یا بد انطباق پیدا کنیم .به همین جهت چنین بازنمائی هائی تحریف شده یا درون فکنانه کنش شخصیتی ما می شود.این امر ممکن است در نگرش فرد نسبت به خودش بخصوص در نادیده گرفتن خود ،تحقیر خود و گفتگوی منفی با خود و دیگران ظاهر شود(مک دونالد[۱۹]،۱۹۹۴).

گاهی لازم است مهارت های عزت نفس و ارتقای خود ارزیابی[۲۰]مثبت از انتهای (قابل مشاهده)آن فرایند آغاز شود.در مواجهه با نگرش منفی گاهی بهتر است کار از نقطه ای آغلز شود که فرد از نظر هیجانی و اجتماعی در آن قرار دارد.ئسپس به جای آنکه پیش برویم و ببینیم فرد کجا است و چه می خواهد باشد به کارکرد فرد و شیوه ای که برای پاسخ دادن یاد گرفته است ،توجه کنیم .بنابراین مهارت های عزت نفس شامل توانائی گوش دادن به خود ،خود ارزیابی(منبع درونی کانون ارزیابی)،و ارزش گذاری و بها دادنبه خودمان است .در توصیف نقش و مهارت درمانگر،فلمینگ[۲۱](۱۹۸۵)به هفت سطح از گوش دادن اشاره می کند. که حداقل شش مورد آن می تواند به گونه ای مفید درباره گوش دادن به خود به کار بسته شود.۱-گوش دادن منفعلانه ،ترکیبی از مدی تیشن و گوش دادن؛۲-گوش دادن به محتوای آنچه می گوئیم؛۳-گوش دادن به آنچه بدیهی و ساده است؛۴-گوش دادن به پیام از نظر حالت و کیفیت صدایمان(واکنش هیجانی گوش دادن)۵-در نظر گرفتن امکان ایجاد تغییر(مهربان بودن با خود)؛و گوش دادن به منظور درک منطق درونی گفته های خود .عزت نفس از نظر فردی و با توجه به پژوهش ها زمینه دیگری از رشد است.در جریان درمان به سوی کانون درونی “خودارزیابی”در فرایند ارزیابی ،تغییری صورت می گیرد،اگرچه ایچاس[۲۲](۱۹۱)کانون کنترل درونی را عاملی میانجی گر در نابرابری های سلامتی می داند(تودور،۲۰۰۱،به نقل از نیری،۱۳۸۵).

با این وجود عقل سلیم حکم می کند بگوئیم ،جایگزین کردن پیام های تائید کننده خود به جای ارزیابی های منفی قدیمی ،شیوه ای جدید برای ارتقاء سلامت روان خود ما است.

۲-۳-۵-۵-رشد خود

اصطلاح رشد خود شامل چندین زیرمجموعه است ،ولی در متون مربوط به رشد خود مضامین مشترکی وجود دارد .خودآگاهی[۲۳] و کاهش استرس از طریق فعالت های خاص به هم ارتباط دارند.تاکید بر ارزیابی توانایی های موجود ،تشخیص مشکل یا چیزی که مردم مایل به آن هستند و قائده بندی هدف ها و برنامه های ارجائی گاهی با اجزائی از مدیریت زمان ،موضوع انگیزش ؛شناسایی موانع رشد خود ،و چگونگی غلبه بر این موانع و حفظ خود،پیوند دارد.

بعضی افراد به چنین رشدی به عنوان خودشکوفایی[۲۴]،کشف و احیای ویزگی های ذاتی خود نگاه می کنن.با توجه به نکاتی که قبلا درباره سازگاری گفته شد،عوامل استرس زا،ملاحظات رشدی و پاسخ های روانشناختی را به ابعاد سلامت روان ارتباط می دهند؛رشد خود و عملکرد بهینه ممکن است به صورت چند بعدی دیده شود .مفهوم سواد هیجانی (اشتاینر[۲۵]،۱۹۴۸)تنها نشانگر بعدی عاطفی است(اگر چه بردانش رفتاری و شناختی نیز دلالت دارد).او در ابتدا سواد هیجانی را برای توصیف دانش هیجان ها به کار برد :برای کسب سواد هیجانی ما باید هم احساسات خود و هم علل ایجاد آن را بدانیم.او ابتدا نیاز به “محیط های اجتماعی مشارکتی”را به محیط ایده آل برای ارتقاء و رشد سواد هیجانی مطرح کرد سپس گام هائی در جهت کسب سواد هیجانی به شکل زیر ارائه داد.

-کسب اجازه :برای وارسی احساسات

-نکته ها را قبول کردن[۲۶](اشتاینر،۱۹۷۴)یا شناخت فرد

-تصحیح دریافت های احساسی/کنشی :که سرزنش کننده نباشد،مانند”وقتی تو عمل می کنی”،من احساس می کنم(هیجان)(به جای اینکه تو باعث ایجاد احساس در من هستی…)

-درک اینگونه گفته های احساسی/کنشی که از طریق شناخت آنها و از راه شباهت و همانندی آنها.

-وارسی کردن و دریافت “تخیلات بدبینانه”مانند”من فکر می کنم شما از من عصبانی هستید”شهود ما وسیله قدرتمند درک واقعیت است.برای اینکه ادراکات شهودی ابتدائی ما شکل بدبینی (پارانوئیدی)پیدا نکند نیازمند وارسی شهود ابتدایی خود هستیم.رویتس[۲۷](۲۰۰۲)در توصیف سلامت روان و ارتقاء آن می گوید،برای حفظ سلامت روان به سح بالایی از یک مداخله هیجانی پرانرژی نیازمندیم.اگر چه اشتاینربا استفاده از واژه”سوادهیجانی”بر بعد عاطفی کارخود تاکید نمود،بر جنبه های رفتاری و شناختی ،یعنی الفبای روان درمانی توجه داشت که دیگران هم در توسعه آن کوشیده اند.نمونه های دیگر مربوط به جنبه هائی است که می توانیم آن را سواد شناختی بنامیم :بحث افضل نیا(۱۹۹۳)درباره سواد شناختی در گفتگوی مربوط به اهمیت “ادبیات” یا “مجموعه قوانین “تلویزیونی و تاثیر آن بر مهارت های خواندن و شنیدن کودکان از آن جمله اند.کلمان[۲۸](۱۹۸۹)روان زیست شناسی است که درباره کارهیجانی جسمانی [۲۹]خود و آموزش جسمانی با تاکید بر بدن فرد و وضعیت قرار گرفتن بدن اینگونه توضیح می دهد:آنچه را که فرد به وجود می آورد یا شکال می دهد در تمام عمر همراه او خواهد بود؛اگر کسی فقط زندگی کند و در هیچ فعالیتی شرکت نکند نسبت به وجود خود منفعل خواهد ماند ولی اگر تلاش کند چیزی را به خاطر خودش شکل دهد آن شکل ارگانیسم بدن و زندگی او خواهد شد(کلمان،۱۹۸۹).هولدن[۳۰](۱۹۹۳)پیشنهاد می کند خنده[۳۱] بر بسیاری از سطوح یا ابعاد تاثیر می کند.جرات ورزی (بیانگری[۳۲])ممکن است جنبه ای از سلامت روان به حساب آید ،و بر برخی ابعاد یکپارچه و عزت نفس تاثیراتی داشته باشد.

پینتر[۳۳](۱۹۹۴)از کارآموزی جرات ورزی در زمینه سلامت جنسی ،زمینه دیگری از رشد ،به خصوص برای زنان استفاده کرده است .این آموزش شامل شکل های زیادی از جمله :احترام به فردیت و هویت او ،حقوق ،تعدادی فن است.آموزش جرات ورزی (نظری و عملی )بین جسارت داشتن و پرخاشگر بودن تفاوت قائل است .در جرات ورزی ،فرد بیشتر به بیان حقوق معینی می پردازد.مثلا می خواهد با او مثل فردی دارای هوش و توانایی و برابر با دیگران رفتار کنند و احساسات ،نظرات و ارزش های خود را بیان کند،نیازها و اولویت های خود را بگوید آنچه را می خواهد درخواست کند ،بتواند آری و نه بگوید وضعیت خود را تغییر دهد و ….  .این آموزش همچنین می گوید که همه از این حقوق برخوردار هستند آموزش جرات ورزی ،جسارت را نه تنها از طریق کلام بلکه از طریق تماس چشمی ،صدا ،وضعیت بدن گسترش می دهد .جرات ورزی موضوعی جدید در سلامت روان است (تودور،۲۰۰۰؛به نقل از نیری ،۱۳۸۵).

۲-۳-۵-۶-استقلال

اریک برن[۳۴]پدد آورنده مکتب تحلیل تبادلی ،سلامت روان و سالم بودن را با استقلال پیوند می دهد و معتقد است سلامت به معنای کسب آن چیزی است که ،از طریق رهایی یا بهبود سه توانایی آگاهی ،خودانگیختگی و صمیمیت آشکار می شود(برن،۱۹۶۸) ،استقلال از مفاهیمی است که هم در فضاهای شخصی و هم سیاسی توسعه یافته است.استقلال به صورت سنتی این گونه تعریف می شود:وقتی تصمیمات و اعمال فرد متعلق به خودش است.دورکین[۳۵]در سال ۱۹۸۸ استقلال را این گونه توصیف می کند :توانائی های اشخاص در انعکاس جدی اولویت ها ،نیازها ،آرزوهای درجه اول و ظرفیت پذیرش و سعی در تغییر آنها ،در پرتو اولویت ها و ارزش های بالاتر.با تقویت چنین توانایی اشخاص ماهیت خود را معنا می کنند ،به زندگی خود معنا و وحدت می بخشند و به خاطر نوع شخصی که هستند احساس مسئولیت می کنند(دورکین،۱۹۸۸).

بنابراین استقلال شامل توانایی های ،آگاه بودن ،معنا بخشیدن ،تعریف تامل کردن[۳۶] ،بازتابی بودن ،یکپارچه کردن زندگی ،پذیرش مسئولیت از طریق توانائی راستین در پاسخگویی ،خود انگیختگی و صمیمی بودن است.استقلال و توانایی ما در بیان ظرفیت های ما ،به نوبه خود ،مبتنی بر آزاد بودن از فشارها و تحریف های روانی اجتماعی و آزادی بیان خود است(ارسکین و زالکمن[۳۷]،۱۹۷۹)یک “نظام راکتی”را به عنوان خودتقویتی فرد ،نظام تحریف کننده شده احساسات ،افکار و اعمال ،توصیف و تعریف می کنند ،که از طریق نقش زندگی مبتنی بر تصمیم آنها حفظ می شود.نظام راکتی نه تنها وسیله ای برای تحلیل ،بلکه ابزاری برای تغییر است. در این نظام هرگونه مداخله درمانی که سیستم را مختل می سازد ،گامی موثر در جهت تغییر فردی و مستقل شدن خواهد بود.نظام استقلال همتای مثبت نظام راکتی است .البته استقلال واقعی تلفیقی از هر دو نظام است(تودور،۲۰۰۰؛به نقل از نیری،۱۳۸۵)

ارتباطی که برن بین آزادی و صمیمیت ،با خود و دیگران برقرار می کند ،به استقلال ،معنای ضمنی از خویشاوندی و ارتباط متقابل می دهد(و آن را از خود-وسواسی[۳۸] و خودجستجوگری[۳۹]جدا می کند).

مشکلات روانی از آغاز پیدایش آدمی همواره وجود داشته و پایگاه سازشی اغلب افراد در برابر مشکلات  است وکمبودهای زندگی کم و بیش از درون متزلزل می شود .فقدان بهداشت روانی یا سلامت روان خطری است که کمتر کسی از آن مصون می ماند .زمانی فرا می رسد که انسان بنا به ظرفیت سازش پذیری خود،انعطاف و تعادل خویش را از دست می دهد(شریفی ،۱۳۷۶؛به نقل از حقیقت پناه ،۱۳۸۳) .

۲-۳-۶-راهبردهای تامین بهداشت روان از دیدگاه اسلام به شرح ذیل است :

۱-تحکیم مبانی خانواده و ارتقاءفرهنگ آن

یکی از راه های تامین سلامت روانی برای انسان ها ،تامین محیطی گرم و عاطفی برای ارضای نیازهای روانی و ارگانیک است .خانواده هسته ای از دیدگاه اسلام مناسب ترین مجموعه ای است که می تواند چنین محیطی را فراهم کند.از دیدگاه اسلام خانواده گرامی ترین نهادی است که خداوند بر آن صحه گذاشته است و در واقع خانواده به عنوان طبیعی ترین محل برای ارضای نیازهای مختلف روانی باید مورد توجه قرارگیرد.

۲-بهسازی محیط

یکی از راه های تامین سلامت روانی ،بهسازی محیط اجتماعی در جهت وصول به چنین هدفی می باشد .اگر اجتماع محل عرضه انواع محرک های نفسانی باشد و روابط اجتماعی بر این اساس استوار گردد،مدارهای سازمان روانی انسان ها عمدتا در جهت ارضاء هواهای نفسانی فعالیت می کند .مسلما نتیجه این امر اختلال در فرایند روانی و افزایش ناهنجاری و بیماری خواهد بود.توجه به سایر ابعاد اجتماعی نیز از لحاظ سالم سازی محیط اجتماعی از اهمیت بسزایی برخوردار است(به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

۳-بهبود شیوه های تعلیم و تربیت

یکی از راه های تامین بهداشت روانی ،اشاعه و گسترش دیدگاه های اسلامی درباره تعلیم و تربیت در بین افراد جامعه است .تعلیم و تربیت اسلامی با تاکید بر شناخت خود و ارائه برنامه های لازم در جهت حیات معقول ،گامی موثر در جهت تامین سلامت روانی بر می دارد(به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

علاوه بر آنچه ذکرشد نقش اثربخش و تحول آفرین قرآن کریم و کتاب های مذهبی تا بدانجاست که می تواند مایه اصلاح تقوا و بهداشت روان گردد.هدف عمده ادیان الهی راهنمایی وهدایت بشر و کمک به چگونه زیستن او در برابر انحراف از مسیر رشد است(گارزپور،برخوردار و نجفی ،۱۳۸۰).

اسلام وجود آدمی را متشکل از دو بعد روانی و جسمانی می داند و سلامت هر یک را در گرو سلامت دیگری می داند.در واقع سلامت روان به مفهوم تعادل و انسجام فرگیر در همه ابعاد جسمانی و روانی انسان است که اندیشیدن ،تعقل ،آگاهی ،هدف داری ،انصاف ،عدالت ،امانت داری ،حقیقت جویی و تسلیم در برابر آن ،رشد مستمر و آرامش از جمله علائم آن می باشند.اما بیماری روانی به معنای خارج شدن از حد اعتدال است که نادانی ،عصیان ،دنیاطلبی ،ظلم و تعدی،ضعف اراده ،سستی ،ترس ،خودپسندی و حسد جزء نشانه های آن هستند .قرآن کریم جهالت را اساس بیماری های روان معرفی می کند و درمان را نیز بر کسب آگاهی و دانش به ویژه علوم توحیدی استوار می داند(عمادی،۱۳۷۶،به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

در میان کتب آسمانی که در طول تاریخ نازل شده است ،قرآن به نحوی مطلوب و بی نظیر موفق شده که تغییراتی موثر در شخصیت انسان ایجاد کند و از مسلمانان شخصیت های آرام و مطمئن بسازد.نخستین گام برای ایجاد تغییر در شخصیت «ایمان به توحید»است. زیرا نیروی معنوی در انسان ایجاد می کند و قلبش را از محبت خدا و رسول  لبریز می کند .گام دوم «تقوا»است ،که از عوامل اصلی رشد و توازن شخصیت است و انسان را وادار می سازد که نفس خود را رشد دهد و به عالی ترین مراحل کمال انسانی برساند.همچنین قرآن به منظور پرورش شخصیت افراد و ایجاد تغییر در رفتار آنان روش کار و ممارست عملی در زمینه افکار و عادات جدید رفتاری که نفوس آن ها را تحکیم می بخشد ،به کار گرفته و بدین ترتیب عبادات مختلفی مانند روزه ،حج و زکات را واجب گردانیده است .این امور یک شخصیت بهنجار و متکامل را از سایرین متکایز می کند و حصول چنین خصوصیتی مبنای صحیح سلامت روان فرد را تشکیل می دهد و او را از ابتلا به بیماری های روانی باز می دارد(به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

اسلام وجود آدمی را متشکل از دو بعد روانی و جسمانی می داند و سلامت هر یک را در گرو سلامت دیگری می داند.در واقع سلامت روان به مفهوم تعادل و انسجام فرگیر در همه ابعاد جسمانی و روانی انسان است که اندیشیدن ،تعقل ،آگاهی ،هدف داری ،انصاف ،عدالت ،امانت داری ،حقیقت جویی و تسلیم در برابر آن ،رشد مستمر و آرامش از جمله علائم آن می باشند.اما بیماری روانی به معنای خارج شدن از حد اعتدال است که نادانی ،عصیان ،دنیاطلبی ،ظلم و تعدی،ضعف اراده ،سستی ،ترس ،خودپسندی و حسد جزء نشانه های آن هستند .قرآن کریم جهالت را اساس بیماری های روان معرفی می کند و درمان را نیز بر کسب آگاهی و دانش به ویژه علوم توحیدی استوار می داند(عمادی،۱۳۷۶،به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

در میان کتب آسمانی که در طول تاریخ نازل شده است ،قرآن به نحوی مطلوب و بی نظیر موفق شده که تغییراتی موثر در شخصیت انسان ایجاد کند و از مسلمانان شخصیت های آرام و مطمئن بسازد.نخستین گام برای ایجاد تغییر در شخصیت «ایمان به توحید»است. زیرا نیروی معنوی در انسان ایجاد می کند و قلبش را از محبت خدا و رسول  لبریز می کند .گام دوم «تقوا» است ،که از عوامل اصلی رشد و توازن شخصیت است و انسان را وادار می سازد که نفس خود را رشد دهد و به عالی ترین مراحل کمال انسانی برساند.همچنین قرآن به منظور پرورش شخصیت افراد و ایجاد تغییر در رفتار آنان روش کار و ممارست عملی در زمینه افکار و عادات جدید رفتاری که نفوس آن ها را تحکیم می بخشد ،به کار گرفته و بدین ترتیب عبادات مختلفی مانند روزه ،حج و زکات را واجب گردانیده است .این امور یک شخصیت بهنجار و متکامل را از سایرین متکایز می کند و حصول چنین خصوصیتی مبنای صحیح سلامت روان فرد را تشکیل می دهد و او را از ابتلا به بیماری های روانی باز می دارد(به نقل از حقیقت پناه،۱۳۸۳).

هر شخصی با تعادل روانی رضایت بخش ،تعارض های خود را با دنیای برون و درون حل و صل می کند و در مقابل ناکامی ها اجتناب ناپذیز زندگی مقاومت خواهد داشت(فقیهی،۱۳۸۴).

هارتمن(۱۹۴۸)تعادل روانی را که با این ترکیب تعریف می نماید که من ،بتواند تطابق بین نهاد و ابر من ایجاد نماید و خواست های آنها را نفی یا ترد ننماید او قبلا انعطاف پذیری من را به عنوان عاملی در سلامت فکر مطرح ساخته بود.(حسن زاده چایجانی۱۳۷۶).

مسعود زاده و همکاران(۱۳۸۱)طی پژوهشی با عنوان بررسی وضعیت سلامت روانی دانش آموزان دبیرستان شهر ساری در سال۸۲-۸۱ که روی ۱۰۶۸آزمودنی اجراشد ،نتیجه گرفتند که براساسGHQ-28،۱/۳۹درصد از دانش آموزان و بر مبنای آزمون SCL-95،۸/۵۸درصد از آنان مشکوک به اختلال روانی بوده اند.براساس نتایج این پژوهش بین سلامت روانی و سن، محل سکونت خانواده ،وضعیت مسکن ،شغل پدر ومادر، تحصیلات پدر، معدل سال قبل و معدل ترم گذشته و تعداد افراد خانواده رابطه معنی داری وجود داشته است.

نتایج پژوهش استوارد و جو (۱۹۹۸م) نشان می‌دهد که روحیه مذهبی به‌طور چشمگیری با سلامت روان و سازگاری در ارتباط است و افرادی که خود را بیش از همه مذهبی می‌دانند از دیگران سازگارترند .

در سالهای اخیر تحقیقات بیشماری در مورد ارتباط مذهب و سلامت روان انجام شده است.این تحقیقات به طور کلی نشان داده اند که یک ارتباط مثبت بین مذهب و سلامت روان وجود دارد (الیسون[۴۰]،۱۹۹۴).سلامت عمومی را می توان ازروی جهت گیری مذهبی پیش بینی کرد(حسین خانزاده،دانشگاه هرمزگان،۱۳۹۱)

کاترین و پاتریس (۲۰۰۰) در بررسی فشارهای زندگی و سلامت روان نشان دادند فشارهای زندگی به تنهایی نمی تواند وضعیت سلامت روانی و کیفیت زندگی افراد را تبیین کند و لازم است متغیرهایی مانند مهارتهای مقابله ای، شبکه های حمایت اجتماعی و جنبه های شناختی ( مانند سبک های تفکر) را نیز در نظر گرفت .

یکی از محورهای ارزیابی سلامت جوامع مختلف ،بهداشت روانی آن جامعه است.سلامت روانی ،نقش مهمی در تضمین پویایی و کارآمدی هر جامعه ایفا می کند و از آن جایی که دانشجویان از اقشار برگزیده جامعه و از سازندگان فردای هر کشور می باشند بنابراین سلامت روانی آنان از اهمیت ویژه ای در یادگیری و افزایش آگاهی علمی برخوردار است(دادخواه ۱۳۸۵). از ضروریات اساسی زندگی دانشجویی که توجه به آن در رشد و توسعه جامعه اثر مستقیمی دارد و پرداختن به آن شرط اساسی در بهره وری بهینه از نیروهای کارآمد و تحصیل کرده می باشبهداشت روانی دانشجویان است.دوران دانشجویی به دلایلی از جمله میل به تفریحات متعدد اجتماعی در مقابل تمایل به درس خواندن ،احتیاج به پیشرفت در دروس در برابر احساس بی کفایتی ،ترس از ابراز شخصیت در برابر میل به خودنمایی ،میل به ازدواج در برابر موانع ،ارتباط با جنس مخالف ،تنفر از دیگران در برابر ناتوانی در بروز احساسات خود و مشکلات اقتصادی که مانع رسیدن به هدف ها ی هنریاست ؛دوره خاصی از زندگی تلقی می شود(ادهم ،سالم صافی،امیری ،دادخواه ،علی محمدی،مظفری،ستاری و رادیشان،۱۳۸۷).

سازمان بهداشت جهانی در سال ۱۹۴۸ ابعاد سه گانه سلامتی ،یعنی رفاه کامل جسمی ،روانی و اجنماعی را مطرح کرده است .که هر سه بعد لازم و ملزوم و مکمل یکدیگرند. به خاطر اهمیت مساله ،بهداشت جهانی سال ۲۰۰۱ را به عنوان سال بهداشت روانی اختصاص داده است. و در این سال تمام ملل جهان این وظیفه را به عهده داشتند که سطح بهداشت روان خود ،خانواده و جامعه شان را ارتقا دهند(شاه محمدی ،۱۳۷۹).از سوی دیگر تلویحاَّ چنین معلوم است که سلامت روانی را می توان عکس بیماری عکس بیماری روانی تعریف نمود.با چنین فرضی فقدان پسیکولوژی معادل رفتار بهنجار شمرده می شد.اخیرا تردیدهایی در مورد مفید بودن این فرض ابراز شده و ارائه مفاهیم و تعاریف دقیق تری برای سلامت روانی و بهنجاری اهمیت فزاینده ای یافته است .روان پزشکان با بیرون آمدن از مطب ها و ورود به اجتماع با گروه هایی از جمعیت مواجه شده اند که قبلا آن را ندیده بودند(سادوک ،۱۹۸۸).در همین رابطه بررسی بهداشت روانی دانشجویان به عنوان آینده سازان این مملکت از جایگاه والایی برخوردار است چرا که با ارتقای بهداشت روانی دانشجویان می توان انتظار داشت که در عرصه های علم و ادب گام های موثری بردارند .

[۱]Self

[۲] I

[۳] Descartes

[۴] Glaver

[۵] Developmental progression

[۶] Klein

[۷]Erikson

[۸] Montessori

[۹] Piaget

[۱۰] Kohlberg

[۱۱] Spintual development

[۱۲] Alecksunder

[۱۳] Functioning

[۱۴] Chiow

[۱۵] Self-integrity

[۱۶]Peraic

[۱۷] Rogres.K

[۱۸] Locus of evaluation

[۱۹] McDonald

[۲۰] Self-valuing

[۲۱]Pheleming

[۲۲] Aichaz

[۲۳] Bouling

[۲۴]Self-awareness

[۲۵] Stiener

[۲۶] Giving strokes

[۲۷] Roits

[۲۸] Coleman

[۲۹] Somatic

[۳۰] Houlden

[۳۱] Laughter

[۳۲] Assertiveness

[۳۳] Pinter

[۳۴]Bren

[۳۵] Dourkin

[۳۶] To reflect

[۳۷] Arsekin & Zulckman

[۳۸] Self-Obsession

[۳۹] Self-Seeking

[۴۰]. Elison

پایان نامه روانشناسی : مفهوم بهنجاری و نابهنجاری

مفهوم بهنجاری و نابهنجاری

از هر نقطه که به مفاهیم بهنجار و نابهنجار بنگریم در می یابیم که مفاهیمی نسبی هستند و انحراف از یک هنجار ،هنجاری که مورد قبول باشد ممکن است به اندازی ناچیز جلوه گر شود که موجب هیچ نوع نگرانی نشود یا ممکن است ،تا اندازه ای قابل توجه باشد که تریدی درباره ماهیت مرضی یا نابهنجار آن باقی نماند ؛به صورت ،دوگانگی مطلقی که در آن بهنجار دو اصطلاح جدائی ناپذیرند و نمی توان یکی از انسانها را بدون توجه به دیگری تعریف کرد(دادستان ،۱۳۷۶).

طبیعی است که ارتباط بین سلامت و بیماری و همچنین سلامت روان و بیماری روانی را دو انتهای یک پیوستار در نظر بگیریم . اهمیت این استدلال فلسفی از آن جهت است که ،زیر بنای نگرش های بسیاری از پزشکان و سیاست های ملی را برای ارتقاء سلامت روان تشکیل می دهد . جدا سازی مفهومی سلامت روانی از بیماری روانی مزیت های متعددی به همراه دارد . مهمترین آنها جدائی سلامت از بیماری تاکید بر ارتقاء سلامت روان است (سیاسی،۱۳۷۷)

دانلود مقاله و پایان نامه

جامعه انساانی نابهنجاری های بسیاری دارد . بسیاری از دردهای ظاهرا جسمانی معلول بیقرای و اختلالات روانی اند. روان ما محتاج کابرد روشی است که وی را در برابر آسیب عوامل مخرب به دور نگه دارد .این روش های استحفاظی تحت عنوان بهداشت روانی شناخته می شوند.

۲-۳-۲- وضعیت سلامت روان

وضعیت سلامت روان به طور کلی با بیماری روانی و بروز آن مرتبط است . وضعیت سلامت روان به تجربه عمومی سلامت روان در جامعه که گاه از طریق تحقق رسمی و یا غیر رسمی تجربه می شود ،اشاره دارد . چنین تحقیقاتی بر اساس مفهوم سازی و اندازه گیری سلامت روان بر اساس تظاهرات روانشناختی همچون کیفیت زندگی انجام می گیرد نه حالت های فیزیولوژیک (تودور[۱]،۱۹۹۶؛ به نقل از نیری ،۱۳۵۸).

۲-۳-۳-معیار سلامت روانی

رفتار انسان فوق العاده پیچیده است و تعیین اینکه کدام رفتار وی بهنجار و سالم و کدام رفتار نابهنجار و غیر سالم است نیاز  به معیار های دقیق دارد و برای مشخص نمودن سلامت روان یک فرد معمولا یکی از سه معیار زیر به کار می روند:

۱-معیار میانگین آماری : با توجه به این معیار کسی دارای سلامت روانی است که در ویژگی و رفتار خاص حول کیانگین آماری باشد . مثلا در خصیصه هوش کسی که در حد میانگین و دارای نمره صد باشد دارای هوش طبیعی است. و آن کس که از این میانگین پائین تر باشد دارای اشکال هوشی است . در تست های روانی از این معیار استفاده می شود و در برخی از آنها نمره پائین تر از میانگین (مانند تست های هوش ) و در برخی نمره بالاتر از میانگین (مانند تست های افسردگی و شخصیت ) نشانه نابهنجاری و اختلال است ایرادی که به این معیار می گیرند این است که اگر ابزار سنجش دقیق نباشد و چنانچه آزمون انگیزه ای برای پاسخ دادن نداشته باشد و یا نتواند پاسخ دهد نمره بدست آمده شاخص دقیق رفتار فرد نیست (دادگر ،۱۳۸۲)

۲-معیار سازگاری اجتماعی :در این  معیار ،کسی از نظر روانی سالم است که با موقعیت های اجتماعی سازگار باشد و روابط مناسب و قابل قبولی از نظر اجتماعی یعنی در خانواده ،جامعه و محیط کار داشته باشد. در این معیار نرم سلامت روان را جامعه تعیین می کند و بر حسب هر جامعه ای متفاوت خواهد بود ، اگر کسی روابط خانوادگی ناجوری داشته باشد و یا با جامعه روابط مناسبی نداشته باشد و یا کارائی خوبی در محیط کار نداشته باشد ،دچار اشکال در سازگاری و به دنبال آن اختلال رفتاری است ،و چنین فردی از سلامت روانی برخوردار نیست . نظر به اینکه این مهیار بستگی به وضعیت اجتماعی دارد و گاهی خود معیار اجتماعی برای سازگاری نامناسب است ،لذا ممکن است فرد با چنین معیاری خود را تطابق داده باشد ولی باز آن رفتار از دیدگاه علمی و معیارهای بالینی رفتار ،سازگارانه نباشد(دادگر ،۱۳۸۲)

۳- معیار تشخیص بالینی :امروزه این معیار برای تعریف سلامت روانی بکار می رود در این معیار کسی نابهنجار خواهد بود که علائم مشخص بیماریها را داشته باشد. معیار تشخیص بالینی در اثر تجربه بیماران و نابهنجار خواهد بود که علائم مشخص بیماریها را داشته باشد . معیار تشخیص بالینی در اثر تجربه بیماران و برخورد با اختلالات رفتاری بدست آمده است . در تمام کتابهای تشخیص از قبیل [۲]DSMهاو ICD[3]ها معیار تشخیصی بیماریها آمده است و برای تشخیص اختلال رفتاری و نوع آن از این مراجع استغاده می شود (دادستان ،۱۳۷۰).

تلاش انسانها برای کمال گرائی و فعالیت رساندن تونائیها خویشتن باعث حرکت آنان می شود ،در این زمینه باید به انتخاب بپردازند ،شکست فرد در انتخاب موثر ،طبیعت او را که موجودی خود شکوفا است خدشه دار می سازد و عدم توانائی او در بکارگیری فکر منطقی ،او را از کمال باز می دارد . و هر چه مفهوم و برداشت فرد از خویشتن را تهدید کند و به خود شکوفائی او لطمه زند به اشکالات رفتاری می انجامد.

۲-۳-۴- بهداشت روانی از دیدگاه های مختلف :

۲-۳-۴-۱- بهداشت روانی از دیدگاه روانکاوان

در مکتب روانکاوان از جمله فروید[۴] و یونگ[۵] می توان گفت که فروید معتقد است که شخصیت آدمی در پنج سال اول زندگی پایه گذاری می شود و تغییر و تحولی که از آن پس در تمام عمر پیدا می کند و شکلی که به خود می گیرد متاثر از این پایه و متناسب با آن خواهد بود . این جمله از اوست که “کودک خردسال پدر آدم بزرگسال است “(سیاسی ،۱۳۷۷).

از نظر فروید انسان متعارف کسی است که مراحل رشد جنسی و روانی کودکی را با موفقیت پشت سر گذارده باشد و در هیچ یک از مراحل بیش از حد تثبیت نشده باشد . از نظر او کمتر کسی انسان متعارف به حساب می آید . به نظر فروید افراد به دو دسته مهم تقسیم می شوند:

۱-افرادی که اختلالات عصبی و روان نژندی دارند.

۲- دیگر افرادی که اختلالات شدید روانی دارند و آنها افراد روان پریش هستند .

هسته اصلی حالات روان نژندی یا نوروتیک ،اضطراب است . اضطراب مرحله اول نوروز به شمار می آید و نوروزها کوششی هستند برای تسکین اضطراب های که بر اثر تعارض بوجود می آیند(خدا رحیمی ،۱۳۸۴).

یونگ افراد انسانی را به دو دسته برون گرا و درون گرا تقسیم می نمایند. درون گرا و برون گرا ،اگر کامل باشد دو قطب مخالف خواهد بود و ما را در برابر دو شخصیت نابهنجار قرار می دهند که مبتلا به اسکیزوفرنی و دیگر مبتلا به هیسری است ، اکثریت افراد بین این دو قطب نهائی جای دارند. یونگ این دو گروه را نیز تقسیم بندی کرد و ۸ گروه جدید را مطرح ساخت . احساسی درون گرا احساسی برون گرا ؛اندیشه ای درون گرا ،اندیشه ای برون گرا ؛بینشی درون گرا ،بینشی برون گرا و عاطفی درون گرا ،عاطفی برون گرا .

از این گروه ها برون گرائی اندیشه ای ایداه آل و دارای سلامت فکر است که بیشتر به امور خارجی و واقعی که قابل احساس و ادراک هستند توجه دارد .ولی این امر مانع از این نیست که در مشهودات حسی خود به انتزاع بپردازند و از امور جزئی ،خود را به اصول کلی برساند و قادر به اکتشاف و اختراع شوند . به طور خلاصه می توان گفت که معیار سلامت روان در مکتب یونگ ضمیمه کردن اندیشه و تفکر به صفات درونگرایانه است (حسینی ،۱۳۸۰).

[۱] Tudor

[۲] Diagnostic and statistical manual of mental disorder

[۳] International Calssification of diseases

[۴]Freud

[۵] Yung

پایان نامه روانشناسی با موضوع ۱اعتقادات مذهبی و سلامت روانی

۱اعتقادات مذهبی و سلامت روانی

یکی ازمعضلات قرن حاضرآشفتگی های عاطفی وهیجانی در روابط انسانی است. درطول تاریخ مکاتب گوناگونان جامعه شناسی و روانشناسی به دنبال ارائه راه حلهایی بودند وبه انسان و نیازهای او توجه کرده اند. مطالعات معنوی در روانشناسی در سطح جهان موضوعی جدی و اساسی است و توجه به آن در بسیاری از کشورها در حال افزایش است(پاچالسکی[۱]ولارسن[۲] (۱۹۹۸)، پاچالسکی وهمکاران (۲۰۰۰)).

امروزه بسیاری از پزشکان ایمان و معنویت را به عنوان یک منبع مهم در سلامت جسمی و بهبود افراد می شناسند ،به گونه ای که آنها اغلب ضروری می دانند که در فرایند درمان مسایل معنویب یماران را مورد توجه قرار دهند (به نقل از ریچاردز[۳]، هاردمن[۴] و بررت[۵]،۲۰۰۷).

معنویت،بعدی از انسان است که ارتباط و یکپارچگی او را با عالم هستی نشان می دهد. ارتباط و یکپارچگی به انسان امید و معنا می دهد و او را از محدوده زمان و مکان و علایق مادی فراتر می برد ،وحدت درهستی به وسیله افراد معنوی مشاهده می شود (غباری بناب،۲۰۰۹).

پارگامنت و همکاران(۲۰۰۰)، هم جنبه های مثبت و هم جنبه های منفی مقابله مذهبی را مطالعه، بررسی و شناسایی نمودند. راهبردهای مذهبی مثبت شامل، بازنگری خیرخواهانه مذهبی، ارزیابی مجدد از قدرت خدا، مقابله مذهبی مشارکتی، جستجوی حمایت معنوی، تمرکز مذهبی، پالایش مذهبی، ارتباط معنوی، جستجوی حمایت از روحانیون، کمک رسانی مذهبی و آمرزش مذهبی. راهبردهای مذهبی منفی نیز شامل، ارزیابی کیفری مذهبی، ارزیابی مجدد شیطانی، واگذاری (تسلیم) مذهبی فعالانه و منفعلانه، مقابله مذهبی خودمدارانه، ناخوشنودی معنوی، ناخوشنودی مذهبی بین فردی می باشد. نتیجه مرور ۱۱ مطالعه نشان می دهد که مقابله مثبت مذهبی با تعالی پس ضربه ای، پیامدهای مثبت و تعالی وابسته به استرس، رابطه دارد (شاو و همکاران،۲۰۰۵).

به طور خلاصه ،معنویت یکی از ابعاد زندگی انسانی است و هنگامی که افراد به اتاق مشاوره و درمان وارد می شوند ،بعد معنوی خود راپشت در نمی گذارند بلکه باورهای معنوی ،اعمال ،تجارب ،ارزشها ، ارتباطات وچالش های معنوی خود را نیز به همراه خود به اتاق مشاوره و درمان می آورند (پارگامنت،۲۰۰۷).

رویکردهای معنویت درمانی ،درمانگران را تشویق می کنندکه در درمان مسایل مهم معنوی درمانجویان را در زمان مناسب مورد خطاب قرار دهند و در راستای استفاده از قدرت بالقوه ایمان و معنویت درمانجویان در درمان وبهبودی ،از زبان و مداخله هایی استفاده کنند ،که بیانگر احترام و ارزش قائل شدن درمانگر نسبت به مسایل معنوی درمانجو باشد(ریچاردز،هاردمنوبررت،۲۰۰۷).

مذهب و معنویت مجموعه ای از کلمات و چارچوبها را ارائه می دهند که از راه آنها ،انسان می تواند معنا و مفهوم زندگی خود را درک کند (وست[۶]،۲۰۰۱). دان[۷] (۱۹۹۳)، معنویت به وسیله اعمال و عقاید پذیرفته شده هر فرهنگ مشخصی بیان شده و شکل می گیرد. این رویکرد به معنویت در اصل اشاره دارد نیازهای معنوی به گونه ذاتی در قلمرو مذهب رسمی ،دارای رابطه عمیق با عقیده به خداوند یا هر الوهیتی می باشد. به نظرمی رسدکه نیازهای معنویی که ارزش و معنای درونی و یک ارزش ومعنای خارجی داشته باشد (فلاهی خوش ناب و مظاهری،۲۰۰۸).

اخیرا تحقیقات در گستره وسیعی متوجه این موضوع گردیده که مذهب و اعتقادات مذهبی چگونه بر جنبه های مختلف سلامت جسمی و روانی مؤثرند. تحقیقات پیشین نشان داده است که مذهبی بودن به معنای وسیع کلمه می تواند اثرات بحرانهای شدید زندگی را تعدیل کند. برای مثال کوک[۸]و ویمبرلی[۹] (۱۹۸۳) گزارش کردند که تعهد مذهبی، سازش والدینی را که اخیراً کودکی را به خاطر اختلال خون یا سرطان از دست داده بودند، تحت تأثیر قرار می داد (پارک[۱۰]و کوهن[۱۱]،۱۹۹۰).

برخی محققان نشان داده اندکه اعتقادات مذهبی ارتباط زیادی با سلامت کلی فرد دارد؛ به طوری که اعتقادات مذهبی به عنوان منابع مهمی جهت سازگاری با وقایع تنش زای زندگی در نظر گرفته می شود (استوکی[۱۲] و همکاران،۲۰۰۱). پژوهشگران در تحقیقات خود بر روی سلامت معنوی بیماران مبتلا به سرطان دریافتند بین سن بیماران و اعتقادات مذهبی آنان ارتباط مستقیم وجود دارد تحقیقات در دهه اخیر قویاً حاکی از آن است که توجه به نیروهای اعتقادات مذهبی و معنویت به عنوان نیازی که به افراد، آرامش، نیرو و نشاط وصف ناپذیری می بخشد مورد توجه نظریه پردازان مختلف از جمله پزشکان، روان پزشکان و روان شناسان بوده است.

در سالهای اخیر تحقیقات بیشماری در مورد ارتباط مذهب و سلامت روان انجام شده است. این تحقیقات به طور کلی نشان داده اند که یک ارتباط مثبت بین مذهب و سلامت روان وجود دارد (الیسون،۱۹۹۴). اما در برخی تحقیقات، ارتباطی مبهم و نامفهوم، بین جنبه های مختلف دین داری و سازش روان شناختی گزارش شده است. به نظر می رسد، اعتقادات مذهبی می توانند اثرات مثبت و منفی بر سلامت روان داشته باشند و بسته به دیدگاه های مذهبی شخص، رویدادهای مشابه درزندگی افراد می تواند به شیوهای کاملاً متفاوت مدنظر قرار گیرند. برای مثال، در مطالعه تایلر (۱۹۸۳) بر روی قربانیان سرطان مشاهده شد که بعضی قربانیان، سرطان را به عنوان یک مبارزه یا آزمایش الهی که از طرف خدا برای ایمان آنها طرح شده است، می دانستند، در حالی که عده ای دیگر آن را به عنوان یک تهدید در نظر می گرفتند (پارک و کوهن،۱۹۹۰).

کوتاهترین راه برای تقسیم بندی مذهب از نظر موضوعی این است که بگوئیم شخصی که از بیرون برانگیخته شده، مذهبش را مورد استفاده قرار می دهد در حالی که، شخصی که از درون برانگیخته شده با مذهبش زندگی می کند. شخصی که جهت گیری مذهبی درونی دارد، انگیزه هایش را در خود مذهب، می یابد. چنین اشخاصی، مذهب و شخصیت شان یکی می شود. در حالی که اشخاصی که جهت گیری مذهبی بیرونی دارند، برای رسیدن به اهدافی دیگر به سمت مذهب می روند. به عبارت دیگر به سمت خداوند می روند، بدون این که از خود روی بگردانند (به نقل از ویتن[۱۳]،۱۹۹۴).

ایکوویکس[۱۴] و همکاران (۲۰۰۶) طی مطالعه ای بر روی ۳۲۸ نفر دختر نوجوان که دچار ضربه های متعدد شده بودند، نشان دادند که مقیدبودن به مسایل اخلاقی با میزان رشد پس از ضربه رابطه دارد. در هر حال با مطالعه ی گزارش های مطرح شده در این افراد متوجه می شویم که رشد پس از ضربه، اغلب ماهیت مذهبی دارد. در واقع تعمیق و تازه کردن رویکرد و فلسفه ی زندگی در این افراد، رنگ و بوی دینی دارد. این افراد مدعی نزدیک شدن به خدا، اطمینان بالا به ایمان، داشتن تعهد بیشتر به دین و حضور بیشتر در مناسک مذهبی هستند. به نظر می رسد همان گونه که وازکیوز و همکاران (۲۰۰۵) به آن اشاره دارند یکی از پیش بین های اصلی برای تغییرات مثبت به دنبال ضربه، دینی بودن، اسنادهای دینی و کنار آمدن دینی باشد. این موضوع بر اساس پژوهش های پولوتیزین[۱۵]و پارک (۲۰۰۵) نیز تأیید شده است. پروفیت[۱۶]و همکاران (۲۰۰۶) نیز بر این باورند که عقاید دینی می تواند به عنوان بخشی از تلاش در جهت یافتن معنا در زندگی، مهم باشد چرا که عقاید دینی، حاوی یک چهارچوب مفید برای تبیین اینکه چرا موقعیت های چالش برانگیز شکل می گیرند و این که نحوه ی برخورد با این چالش ها چه پیامدهایی را به دنبال خواهد داشت تأثیر گذار خواهد بود.

مکنالتی و همکاران[۱۷](۲۰۰۴) در پژوهش خود نشان دادند که دین در سازگاری افراد تاثیرفابل ملاحظه ای دارد و از آن می توان در کار بالینی با مراجعانی استفاده کرد که خواهان روان درمانی معنوی هستند.جانسون[۱۸](۲۰۰۴)نشان داد باورهای دینی در سلامت روان و سازگاری افراد نقش عمده ای دارد.

ویتر[۱۹]و همکاران (۲۰۰۷) نشان دادند که ۲۰ تا ۶۰ درصد متغیرهای سلامت روانی افراد بالغ توسط باورهای مذهبی تبیین می شود. در مطالعه دیگری ویلتیز[۲۰]و کریدر[۲۱](۲۰۰۹) نشان دادند که در یک نمونه ۱۶۵۰ نفری با میانگین سنی ۵۰ نگرش های مذهبی با سلامت روانی رابطه مثبتی دارند. به علاوه مذهبی بودن با رضایت زناشویی در مردان و زنان و رضایت شغلی در مردان مرتبط بود.

ویتر نشان داد که ۲۰ الی ۶۰ درصد متغیرهای سلامت روانی افراد بالغ ،توسط باورهای مذهبی تبیین می شوند.

در مقابله مذهبی از منابع مذهبی مثل دعا و نیایش و توکل و توسل به خداوند برای مقابله استفاده می شود. یافته های اخیر نشان داده اند از آنجایی که این نوع مقابله ها هم منبع حمایت عاطفی و هم وسیله ای برای تفسیر مثبت حوادث زندگی هستند، می توانند مقابله های بعدی را تسهیل نمایند؛ بنابراین به کارگیری آنها برای اکثر افراد سلامت ساز است. رفتارهای مذهبی ارزش مثبتی در پرداختن به نکات معنی دار زندگی دارد. رفتارهایی از قبیل توکل به خداوند زیارت وغیره… می توانند از طریق ایجاد امید و تشویق به نگرش های مثبت موجب آرامش درونی فرد شوند.

واتسون و همکاران (۱۹۹۴) عقیده داشتند که جهت گیری های مذهبی می توانند به عنوان یک الگوی تجربی مفید برای کشف ارتباط بین خلوص ایمان با شخصیت و سلامت روان به کارروند.

نتایج تحقیقات واتسون و همکاران این فرضیه الیس را که اظهار داشته بودند ،دینداربودن میزان ناسازگاری را افزایش می دهد تایید نکرد.آنها با نمونه ای متشکل از ۳۵۱ آزمودنی به این نتیجه رسیدند که افراد دارای جهت گیری مذهبی درونی از نظرشناختی منطقی تر هستند ،سازش یافتگی بیشتری از خود نشان می دهند و از سلامت روانی بیشتری برخوردارند.

به اعتقاد هلال[۲۲]مذهب به عنوان یک پدیده روانی –اجتماعی همواره مورد توجه روان شناسان بوده است .به ویژه در بیش از دو دهه اخیر و با گسترش مباحث مربوط به روان شناسی ،نقش مثبت در سالم و کامل سازی انسان و ایجاد جامعه ای سالم و روبه رشد ،توجه بسیاری از روان شناسان را برانگیخته است .در این زمینه پژوهش های متعددی وجود دارد که درصدد بررسی چگونگی کنش های مذهب در تامین سلامت افراد هستند(به نقل از رمضانی ،۱۳۷۵)

آملینگ[۲۳]از مذهب به مثابه یک مجموعه عقاید یاد می کند که به سوالات زندگی پاسخ می دهد.و در قالب متون مذهبی ،تشریفات و اعمال سازماندهی می شود.

اسپیکلا و همکاران[۲۴]مذهب را به عنوان یک نظام مرجع برای تفسیر وقایع زندگی مورد بحث قرار می دهند.مذهب به عنوان یک نظام بامعنا تصور می شود که افراد از آن برای کمک به فهم مسائل جهانی ،پیش بینی ،مهار وقایع و حفظ حرمت خود استفاده می کنند.در همین زمینه یکی از موضوعات دینی و مذهبی که از سوی محققان به عنوان شاخص پیروی یا تمایل به آموزه های دینی در پیشینه تحقیقات مطرح شده ،جهت گیری مدهبی است.این مفهوم بر دلایل ابزاری و غیر ابزاری بودن افراد ،در گزاردن کنش های مذهبی دلالت دارد.جهت گیری مذهبی عبارت است از :عملکرد فرد براساس باورهای دینی خود.

در سال های اخیر پژوهش های مختلفی درباره تاثیر مذهب بر سلامت روان صورت گرفته است که در بیشتر آنها ،از مقیاس جهت گیری مذهبی آلپورت[۲۵] استفاده شده است .یافته ها نشان می دهد که جهت گیری مذهبی درونی ،با موارد زیرهمبستگی مثبت داشته است :سبک ایمنی ایمن ،سبک مقابله مسئله دار، سرسختی و شادکامی ،سبک مقابله مذهبی مثبت ،سخت رویی ،افزایش سلامت روان ،سلامت معنوی ،در مقابل ،جهت گیری مذهبی بیرونی ،با مورد زیر همبستگی مثبت داشته است :تنیدگی ،اضطراب و به ویژه اضطراب مرگ ،وسواس مرگ ،افسردگی ،ناپایداری هیجانی ،سبک مقابله هیجان مدار.

معنویت و مذهب کهگاهی افراد آنها را با عنوان سلامت معنوی و اعمال مذهبی تعبیر می کنند با هم همپوشانی دارند ،به این ترتیب که هر دو چارچوبهایی را ارائه می دهند که از طریق آنها ،انسان می تواند معنی ،هدف و ارزشهای متعالی زندگی خود را درک کند. معنویت به مثابه آگاهی از هستی یا نیرویی فراتر از جنبه های مادی زندگی است و احساس عمیقی از وحدت یا پیوند با کائنات را به وجود می آورد. مذهب به تشویق مناسک روزمره مثل نماز و روزه تمایل دارد ،اما معنویت سطوح جدید معنی ورای تمام عملکردها را جستجو می کند. اکثر افراد معنوی مذهبی هستند ،ولی عکس آن صادق نیست. بسیاری از مردم به معنویت از طریق مذهب دست می یابند. با توجه به متفاوت بودن افراد ،آنچه ممکن است برای فردی احساس راحتی و آرامش ایجاد کند ،ممکن است برای دیگری کارایی نداشته باشد. بنابراین ،نیایش ،خواندن کتابهای مقدس و آسمانی،یا حضور در مراسم مذهبی و یا مکان های مذهبی، ازجمله منابعی هستند که بعضی افراد مذهبی با برخورداری از آنها می توانند در مواجهه با حوادث تنش زای زندگی، آسیب کمتری متحمل شوند.

جهت گیری مذهبی به قرار مرجعیت بخشیدن به ساختار روابط و مناسبات در تمام ابعاد آن ،در پرتو رابطه انسان با خدا تعریف شده است .در حوزه روان شناسی ، آلپورت نخستین محققی هست که جهت گیری مذهبی رامورد بررسی قرارداده است.مقصود آلپورت از جهت گیری مذهبی ،ترکیبی از باورهای مذهبی ،رفتارها و انگیزه بود.ازدیدگاه آلپورت ،این جهت گیری مذهبی به دو صورت جهت گیری مذهبی درونی و جهت گیری مذهبی بیرونی می باشد.

افراد دارای جهت گیری مذهبی بیرونی ،باورهای مذهبی را قبول دارند و به آن عمل می کنند.این گروه به اندازه ای در مراسم مذهبی شرکت می کنند که آنها را در رسیدن به مادی خود مانند وجهه اجتماعی ،رفاه و آسایش ،حمایت و تایید یاری رساند.اما جهت گیری مذهبی درونی ،فراتر و متعالی تر از این مجموعه اهداف ،در نظر گرفته می شود.در این جهت گیری ،ایمان ،به خاطر خود ایمان ،ارزشمند و مفید است ،نه به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهداف .

آلپورت (۱۹۶۳) معتقد بود که تنها مبدأ درونی و نه مبدأ بیرونی، سلامت روانی را بهبود می بخشد. بدین ترتیب او بر اهمیت رابطه بین مذهب درونی و سلامت روانی تأکید می ورزید (جان بزرگی،۱۳۷۸). طبق نظر ویلکلین (۱۹۹۰) این تمایز بین مذهب درونی و مذهب بیرونی، تنها تمایزی است که بیشترین سهم را در مطالعه تجربی مذهب داشته است .به نظرآلپورت (۱۹۶۷)، کوتاه ترین راه برای تقسیم بندی مذهب از نظر موضوعی این است که بگوئی مشخصی که از بیرون برانگیخته شده، مذهبش را مورد استفاده قرار می دهد در حالی که، شخصی که از درون برانگیخته شده با مذهبش زندگی می کند.

شخصی که جهت گیری مذهبی درونی دارد، انگیزه هایش را در خود مذهب، می یابد. چنین اشخاصی، مذهب و شخصیتشان یکی می شود. در حالی که اشخاصی که جهت گیری مذهبی بیرونی دارند، برای رسیدن به اهدافی دیگر به سمت مذهب می روند. به عبارت دیگر به سمت خداوند می روند، بدون این که از خود روی بگردانند (ویتن،۱۹۹۴). واتسون و همکاران (۱۹۹۴) عقیده داشتند که جهت گیری های مذهبی می توانند به عنوان یک الگوی تجربی مفید برای کشف ارتباط بین خلوص ایمان با شخصیت و سلامت روان به کار روند.

آلپورت مذهب بیرونی را به عنوان یک مذهب نابالغ یا کمتر رسش یافته نسبت به مذهب درونی توصیف می کرد.به عقیده وی ،مذهب بیرونی کمتر از مذهب درونی ،جنبه درمانگرانه و پیشگیرانه دارد .تنها مذهب با جهت گیری درونی است که سلامت روانی را تضمین می کند.

اعتقادات مذهبی درونی به صورت یک چهارچوب معنابخش است که برحسب آن تمام زندگی شناخته می شود.اشخاصی با این اعتقاد،انگیزه های اصلی خود را درون مذهب می یابند.دیگر نیازها هرچقدر هم که قوی باشند،نسبت به این انگیزه ارزش کمتری دارند.چنین اشخاصی وقتی باوری را بپذیرند،سعی می کنند که آن را درونی ساخته و به طور کامل دنبال کنند(آلپورت و راث[۲۶]،۱۹۶۷)

اعتقادات مذهبی بیرونی ،به مذهب به عنوان یک شیوه دلداری و تسلیمی و قرارداد اجتماعی می نگرد.بنابراین مذهب یک روی آورد ابزاری ،در خدمت خود و برای متناسب و شایسته نشان دادن خود می باشد(دوناهو[۲۷]۱۹۸۵).

استفاده از مذهب به افراد کمک می کند تا با اثرات منفی رویدادهای استرس زا مقابله کنند و دریافتن هدف و معنا در این رویدادها، حتی زمانی که بنظر بی معنا هستند، به آنها یاری می رساند (فولکمن[۲۸] و موسکوویتز[۲۹]،۲۰۰۰).

نتایج پژوهشی که توسط یانگ و همکاران بر روی ۳۰۳ نفر از فارغ التحصیلان رشته های روان شناسی صورت گرفت نشان داد که معنویت به عنوان یک سازه ،نقش مهمی بر سازگاری روان شناختی دارد و می توان از آن در کار بالینی با مراجعین کمک گرفت .

نتایج مطالعه ناوارا و جیمز[۳۰]نشان داد افرادی که در مقیاس جهت گیری مذهبی بیرونی نمرات بالاتری را کسب کرده بودند استرس بیشتری داشتندولی افراد که نمرات بالایی در جهت گیری مذهبی درونی داشتند ،استرس کمتری را نشان می دادند.

فرگوسن[۳۱](۲۰۰۱)در مطالعات و پژوهش های خود به این نتیجه رسید که تجربه و آموزه های مذهبی اغلب باعث جابجایی و تغییر در اعتقادات و باورهای مذهبی در فرد می شود.این جابجایی به منظور دورشدن از مادیگری و به سمت یاوری و نوع دوستی متمایل می شود.

کاظمی و فرجی ،در بررسی پژوهش ها و مطالعات مرتبط با موضوع دین ،حدود۱۳۵ پژوهش(مقاله ،کتاب و پایان نامه کارشناسی ارشد و دکتری)را ارزیابی و از مجموع آنها تعداد ۷۳ مورد پژوهش تجربی مرتبط با موضوع دین و دینداری را گزارش کرده اند.

براساس مطالعات انجام شده دیگر بین مذهبی بودن و معنادار بودن زندگی و سلامت روانی ارتباط نزدیکی وجود دارد. در یک بررسی که ۸۳۶ بزرگسال شرکت داشتند معلوم شد که بین سه شاخص مذهبی بودن (فعالیتهای مذهبی غیرسازمان یافته و فعالیتهای مذهبی سازمان یافته) و روحیه داشتن و دلگرمی به زندگی همبستگی مثبتی وجود دارد (جیمز،۲۰۱۱). به علاوه اسپیکا[۳۲]و همکاران (۲۰۱۰)۳۶ مطالعه تجربی در مورد مرگ و درگیری مذهبی را مرور کردند و نتیجه گرفتند که ایمان قوی تر یا معتقد بودن به زندگی بعد از مرگ با ترس کمتر از مرگ همبستگی دارد. همچنین افرادی که نمره بالاتری در شاخص مذهب درونی داشتند ترس کمتری را از مرگ گزارش کردند.

[۱]. Pachalsky

[۲]. Larsen

[۳]. Richards

[۴]. Hardman

[۵]. Berrett

[۶]. West

[۷]. Don

[۸]. Cook

[۹]. Wimberly

[۱۰]. Park

[۱۱]. Cohen

[۱۲]. Stuckey

[۱۳]. Weithen

[۱۴]. Ickovics

[۱۵]. Poloutzian

[۱۶]. Proffit

[۱۷]Mcnulty & et al

[۱۸]Johnson

[۱۹]. Wither

[۲۰]. Viltiz

[۲۱]. Crider

[۲۲]Halal

[۲۳]Ameling

[۲۴]B.Spika ,et al

[۲۵]Allport

[۲۶] Allport & Ross

[۲۷]Donahue

[۲۸]. Folkman

[۲۹]. Moskowitz

[۳۰] James

[۳۱]Ferguosen

[۳۲]. Spica

پایان نامه روانشناسی : بهزیستی روانشناختی:

بهزیستی روانشناختی:

در قرن بیست و یکم، گروهی از روانشناسان متوجه این امر شده اند که انسان باید انرژی عقلانی خود را صرف جنبه های مثبت تجربه اش کند (مایرز[۱]، ۲۰۰۰). بنابر این یکی از موضوعاتی که در دهه های اخیر توجه بسیاری را به خود جلب کرده، روانشنناسی مثبت گراست (سلیگمن و سنت چک میهالی[۲]، ۲۰۰۰). این دیدگاه بر توانمندی ها و داشته های فرد تاکید می کند و معتقد است هدف روانشناسی باید ارتقای سطح زندگی فرد و بالفعل کردن استعدادهای نهفته وی باشد. امروزه نیز دیدگاه جدیدی در علوم وابسته به سلامت به طور اعم و در روانشناسی به طور اخص درحال شکل گیری و گسترش است که هدف آن تمرکز روی سلامتی و تبیین ماهیت بهزیستی است. بهزیستی روانشناختی در دو دهه اخیردر ادبیات پژوهشی مورد بررسی قرار گرفته و دامنه آن از حوزه زندگی فردی به تعاملات اجتماعی کشیده شده است (کول[۳]، ۲۰۰۲).

در راستای تعریف این سازه مفهومی، گلد اسمیت، ویوم و درایتی[۴] (۱۹۹۷) عقیده دارند که بهزیستی روانی شامل دریافت های فرد از میزان هماهنگی بین هدف های معین و ترسیم شده با پیامد های عملکردی است که در فرآیند ارزیابی های مستمر به دست می آید و به رضایت درونی و نسبتا پایدار در توالی زندگی منتهی می شود. بهزیستی اشاره به حسی از سلامتی دارد که آگاهی کامل از تمامیت و یکپارچگی در تمام جنبه های فرد را در بر می گیرد. بهزیستی روانی شامل ارزش های شناختی افراد از زندگی می شود. آنها، شرایط خود را که به انتظارات، ارزش ها و تجارب قبلی شان وابسته است ارزش گذاری می کنند (دینر، اوئیشی و لوکاس[۵]، ۲۰۰۳).

تفاوت بهزیستی روانشناختی با بهزیستی اجتماعی:

بهزیستی اجتماعی[۶] بر روی تکالیف اجتماعی، که بشر در دل ساختارهای اجتماعی و اجتماعات خود با آن مواجه است، تمرکز دارد. بهزیستی اجتماعی نیز دارای ۵ مولفه است: یکپارچگی اجتماعی (احساس تعلق نسبت به جامعه، احساس داشتن مشترکاتی با جامعه خود)، پذیرش اجتماعی (درک فرد از خصوصیات و صفات افراد جامعه)، مشارکت اجتماعی (ارزشمند دانستن اجتماع خود، خود را عضو مهمی از جامعه دانستن، داشتن احساس توانایی ارائه چیزهای ارزشمند به جامعه)، شکوفایی اجتماعی (داشتن این احساس که جامعه دائما در حال پیشرفت و تحول است و پتانسیل جامعه توسط شهروندان و نهادهای اجتماعی به فعل تبدیل می شود) و درک پذیری اجتماع (توانایی فهم کیفیت، ساختار و طرز کار اجتماع، علاقه مندی به شناختن دنیا و اجتماع خود). بهزیستی روانشناختی مستلزم درک چالش های وجودی زندگی است. رویکرد بهزیستی روان شناختی، رشد و تحول مشاهده شده در برابر چالش های وجودی زندگی رابررسی می کند و به شدت بر توسعه انسانی تاکید دارد. سازه بهزیستی روان شناختی، بنابر جهت گیری های نظری گوناگون از مولفه ها و اجزای مختلفی اشباع شده است. هر یک از پژوهش هایی که در این حیطه به کار پرداخته اند عوامل و ابعاد خاصی معرفی کرده اند که در صورتی که هر فرد واجد این خصوصیات و ابعاد باشد دارای نسبتی از بهزیستی روان شناختی است (نقل از رهبری، ۱۳۸۷).

تفاوت بهزیستی روانشناختی با بهزیستی ذهنی:

بنا بر تعریف بهزیستی روانشناختی از دیدگاه ریف(۱۹۹۵)، بهزیستی روانشناختی اشاره به رشد همه جانبه افراد در تمام سطوح زندگی دارد. شکوفا ساختن استعدادها و توانایی های بالقوه فرد امری ضروری و مهم به شمار می رود و به همین جهت شش بعد بهزیستی روانی تقریبا تمام جنبه های رشد افراد را در نظر می گیرد. همچنین با در نظر گرفتن پژوهش های متعددی در این زمینه و حوزه های کارکردی بهزیستی روانی اهمیت این موضوع دو چندان می شود. در این میان سازه های روانشناختی متعددی وجود دارد که به نوعی اشاره به بهزیستی و کیفیت زندگی می نماید که بهزیستی ذهنی یکی از این سازه هاست. در این میان سازه های بهزیستی روانشناختی و ذهنی مفاهیم کاملا مشابهی به هم دارند که تفکیک این دو را از هم مشکل می نماید ولی مهمترین جنبه تفاوتشان، احساس بهزیستی و رفاه در بهزیستی ذهنی است و اینکه بهزیستی ذهنی دارای دو جزء شناختی ارزیابی زندگی است.

داشتن یک زندگی مطلوب همواره آرزوی بشر بوده است. در ابتدا رفاه بیشتر و طول عمر بالاتر، در معنی کیفیت زندگی بهتر مطرح بود. کیفیت زندگی در مقابل کمیت، قرار می گیرد و منظور از آن سال هایی از عمر است که همواره با رضایت، شادمانی و لذت باشد. از آنجا که بالندگی، سرزندگی و نشاط روانی انسان، تاثیر قابل ملاحظه ای بر تمام شخصیتی، چگونگی بروز و ظهور رفتارهای مختلف و همچنین شکوفایی توانایی های وی دارد، لذا توجه به احساس بهزیستی یا رضامندی افراد و رابطه آن با رشد همه جانبه فرد امری ضروری است. بهزیستی ذهنی به چگونگی ارزیابی افراد از زندگی شان اشاره دارد و دارای دو جزء شناختی و عاطفی است. بعد شناختی، یعنی ارزیابی شناختی افراد از میزان رضایت از زندگی و بعد عاطفی، یعنی داشتن حداکثر عاطفه مثبت و حداقل عاطفه منفی. امروزه پژوهشگران معتقدند که ایجاد بهزیستی ذهنی و رضایت از زندگی، انسان ها را به سمت موفقیت بیشتر در زندگی، سلامت بهتر، ارتباط اجتماعی حمایت گرانه سالمتر و در نهایت سلامت روانی و جسمی بالاتر، رهنمون می سازد. همچنین عاطفه مثبت و منفی، مکانیسم های فکری متفاوتی را که بر سلامت روان، تاثیر دارند به راه می اندازد.

افرا با احساس بهزیستی بالا هیجان های مثبت بیشتری را تجربه می کنند، از گذشته و آینده خودشان، دیگران، رویدادها و حوادث پیرامونشان ارزیابی مثبتی دارند و آنها را خوشایند توصیف می کنند. در حالی که افراد با احساس بهزیستی پایین، موارد مذکور را نامطلوب ارزیابی کرده و هیجان های منفی مانند اضطراب و افسردگی را تجربه می کنند. بهزیستی ذهنی شامل اصولی است که از طریق تاثیر احساسات بر همه ابعاد رفتار انسان و پیشرفت او قابل شناسایی است ( آقا باقری، ۱۳۹۱).

تاریخچه بهزیستی روان شناختی:

فروید معتقد بود روان انسان مجموعه ای در هم پیچیده از آشفتگی های هیجانی و تعارضات و سائق های غریزی است که انسان را به سمت غرایز جنسی و پرخاشگری می کشاند. فرنس[۷] (۱۹۶۴)، در مخالفت با دیدگاه منفی فروید، تاکید بر یکپارچگی و هماهنگی خصوصیات خوب و بد انسان ها، صفات مردانه و زنانه و ابراز وجود و توانایی آنها، برای پذیرش چیزهای جدید داشت. عقیده محکم اریکسون مبنی بر رشد ایگو باعث اعتقاد به رشد مداوم فرد در طول زندگی شد. الپورت[۸] (۱۹۶۸) نوعی بلوغ را مطرح کرد که شامل رشد فردی، داشتن روابط گرم با دیگران، داشتن امنیت هیجانی و خودپنداره ای مبنی بر واقعیت می شد. مازلو[۹] (۱۹۶۸) نیز خصوصیات و مشخصه های افراد خودشکوفا را مطرح کرد. بهلر[۱۰] (۱۹۳۵)، بیان داشت که انسان در طول زندگی به تکامل می رسد. جاهودا نیز دریافت که سلامت روان چیزی فراتر از عدم وجود بیماری و اختلال است. او با این تبیین مشخصه های سلامت روان را نیز برشمرد (نقل از گلزاری، ۱۳۸۰).

در طول تاریخ، فلاسفه عقیده داشتند که داشتن عشق و معرفت و عدم دلبستگی به دنیا و متعلقات آن، عامل تکامل و بهزیستی است. معتقدین به اصل سودگرایی، مانند جرمی بنتهام (۱۹۴۸)، اعتقاد داشتند که وجود خوشی و لذت، و عدم حضور درد در زندگی فرد، به بهزیستی می انجامد. به این ترتیب، می توان گفت که این دسته از افراد برلذت هیجانی، روانی و جسمانی تاکید داشتند. در اوایل قرن بیستم مطالعه در مورد بهزیستی شروع به شکل گیری کرد. ویلیام جیمز پدر روانشناسی آمریکا، در مورد ذهنیت سالم مطالبی نوشت. او مشاهده کرد برخی از افراد در هر سنی، با وجود تمامی مشکلات و سختی هایی که در زندگی دارند، خود را به سوی خوشبختی سوق می دهند. اینها کسانی هستند که توجهشان را از بیماری، مرگ و کشت و کشتار و نا آرامی ها، برگرفته و به سوی مسائل دلپذیرتر و بهتر سوق می دهند. در نگاه اول این عقیده که می توان با وجود بیماری، بهزیستی روانی را تجربه کرد، قابل پذیرش نیست. با این حال، مطالعات بسیاری نشان داده اند که می توان تحت بدترین شرایط نیز بهزیستی روانی را تجربه کرد. نظریه فرانکل بر معناجویی افراد در زندگی  تاکید دارد. او معتقد است که رفتار انسان ها نه بر پایه لذت گرایی نظریه روان کاوی فروید و نه برپایه نظریه قدرت طلبی آدلر است، بلکه انسان ها در زندگی به دنبال معنا و مفهومی برای زندگی خود می باشد. اگر فردی نتواند معنایی در زندگی خویش بیابد، احساس پوچی به او دست می دهد و از زندگی نا امید می شود و ملالت و خستگی از زندگی تمام وجودش را فرا می گیرد. الزاما این حس منجر به بیماری روانی نمی شود، بلکه پیش آگهی بدی برای ابتلا به این اختلالات است. بنابراین فرانکل بهزیستی را در یافتن معنا و مفهوم در زندگی می داند (نقل از رهبری، ۱۳۸۷).

رویکرد های اصلی در بهزیستی:

ریف (۱۹۸۹) با تاکید بر اینکه سلامت مثبت چیزی فراتر از فقدان بیماری است، اشاره کرد که بهزیستی روانشناختی به آنچه فرد برای بهزیستی به آن نیاز دارد اشاره می کند. او معتقد است که برخی از جنبه های کنش وری بهینه، مانند تحقق هدف های فرد، متضمن قانون مندی و تلاش بسیار است و این امر حتی ممکن است در تعارض کامل با شادکامی کوتاه مدت باشد. او معتقد است که بهزیستی را نباید ساده انگارانه، معادل با تجربه بیشتر لذت در مقابل درد دانست، در عوض بهزیستی در برگیرنده ی تلاش برای کمال و تحقق نیروهای بالقوه فرد است.

رویکرد لذت گرایی:

بر طبق این دیدگاه بهزیستی به معنای به حداکثر رساندن لذت و به حداقل رساندن درد است. این رویکرد در طول تاریخ حامیان خود را داشته است (ریان و دسی[۱۱]، ۲۰۰۱). دیدگاه غالب روانشناسان لذت گرا این است که بهزیستی برابر با شادکامی شخصی و مرتبط با تجربه لذت درمقابل تجربه ناخوشی است. چنین بر داشتی از بهزیستی، بهزیستی شخصی نامیده می شود. بهزیستی شخصی متشکل از تعدادی نشانه هاست که بیان گر حضور یا غیاب احساسات مثبت نسبت به زندگی است. بهزیستی شخصی را می توان از طریق سه مقیاس حضور عواطف مثبت، غیاب عواطف منفی و رضایت مندی از زندگی سنجید (کیز[۱۲]، ۲۰۰۲).

رویکرد فضیلت گرایی:

رویکرد دوم مبتنی بر فضیلت گرایی ارسطو است. بر اساس این رویکرد ارضای امیال، به رغم ایجاد لذت در ما، همیشه منجر به بهزیستی نمی گردد، بلکه بهزیستی در بر گیرنده تلاش برای کمال و تحقق پتانسیل های واقعی فرد است که ممکن است توام با احساس لذت نباشد. بهزیستی روانشناختی و اجتماعی را می توان جزء این دسته دانست (ریان و دسی، ۲۰۰۱).

بنابراین پیروان لذت گرایی بهزیستی هیجانی را مطرح کرده اند که آن را برابر حضور عواطف مثبت (مانند شادی)، غیاب عواطف منفی مانند (نا امیدی) و رضایت مندی از زندگی می دانند و پیروان فضیلت گرایی نیز دو نوع بهزیستی روان شناختی (ریف، ۱۹۸۹) و بهزیستی اجتماعی (کیز، ۲۰۰۲) را مطرح ساخته اند. مدل سلامت نیز، این سه نوع بهزیستی را مطرح کرده و مفهوم جامع و کاملی از بهزیستی را که هم جنبه عاطفی و هم جنبه کارکردی سلامت روانی را در بر می گیرد، به وجود می آورد.

مدل سلامت:

قبل از توضیح مدل بیماری و مدل سلامت در نگاه به اختلالات روانی، بهتر است تعریفی از سلامت و سلامت روانی ارائه شود. سازمان جهانی بهداشت، سلامت را به عنوان حالتی از بهزیستی کامل جسمی، ذهنی و اجتماعی و نه صرفا غیاب بیماری می داند و سلامت روانی را به عنوان حالتی از بهزیستی که در آن فرد توانمندی های خود را شناخته، از آنها به نحو موثر و مولد استفاده کرده و برای اجتماع خویش مفید است، تعریف می کند. اما با کمی دقت می توان دریافت که نگاه به سلامت و بیماری در عالم واقع، چنین تعریفی از سلامت را نمی پذیرد یا هنوز آن را نپذیرفته است.

غالبا متخصصان سلامت، به قدری توجه خود را معطوف افراد بیمار می کنند که عملا افراد سالم و نیاز های آنان را به فراموشی می سپارند. در واقع آنچه که در جوامع امروزی سلامت روانی در نظر گرفته می شود، مفهومی صفر و یک است، یعنی فرد یا بیمار است یا سالم. این دیدگاه که سلامت و بیماری را دو سر یک پیوستار واحد فرض می کند، به «مدل بیماری» معروف شده است. علی رغم تاکید سازمان جهانی بهداشت بر جنبه های مثبت افراد و توجه به افراد سالم، هنوز مدل بیماری سلطه خود را بر دیدگاه های مثبت تر حفظ کرده است. البته دلایل متعددی در توجیه این سلطه وجود دارد که از آن جمله می توان به قدمت بسیار زیاد حوزه آسیب شناسی روانی نسبت به مفاهیم مثبت سلامت روانی، جدی بودن مسئله بیماری های روانی و عوارض مرتبط با آنها (هزینه های سنگین درمانی، مرگ زود هنگام و …) و مشکلات کمتر افراد سالم نسبت به افراد بیمار اشاره کرد. علی رغم جدی بودن مسائل مرتبط با بیماری های روانی، دیدگاه جدیدتر بویژه «مدل سلامت روانی»، «مدل بیماری» را به چالش کشیده است. حامیان مدل سلامت معتقدند که گرچه بیماری ها اهمیت زیادی دارند، اما باید به این نکته توجه داشت که اولا حدود نیمی از افراد بزرگسال در زندگی خود دچار بیماری روانی جدی نمی شوند و حدود ۹۰ درصد از آنها سالانه از نظر ابتلا به افسردگی در امان اند. ثانیا علیرغم هزینه های بسیار بالای درمانی، اکثر این درمان ها اثربخشی کمی دارند و ثالثا افرادی که مبتلا به بیماری روانی نیستند به یک اندازه سالم و بارور نبوده، و الزاما بارورتر و سالم تر از بیماران روانی نیستند. مدل سلامت، سلامت و بیماری را در نقطه پایان یک پیوستار واحد نمی داند، بلکه معتقد است، سلامت و بیماری دارای دو پیوستار مجزا هستند، و فرد به طور همزمان می تواند جایگاه متفاوتی بر هر یک از این دو پیوستار داشته باشد. بنا به تعریف مدل سلامت، سلامت روانی کامل نشانگانی است که ترکیبی از حضور سطوح بالایی از نشنانه های بهزیستی هیجانی، روانشناختی و اجتماعی و در عین حال عدم ابتلا به بیماری های روانی را شامل می شود.

بنابراین بزرگسالانی که به لحاظ روانی سالمند، علائم سرزندگی هیجانی، (شادکامی و رضایت مندی بالا) را نشان می دهند، از کارکرد روانشناختی خوبی برخوردار بوده و نهایتا در طول ۱۲ ماه گذشته دچار بیماری روانی نشده اند. بر اساس این مدل این امکان وجود دارد که برخی از افراد سالم علی رغم عدم وجود بیماری روانی دارای سطوح پایینی از بهزیستی (هیجانی، روانشناختی و اجتماعی) باشند که از آنها به عنوان افراد در حال پژمردگی یاد می کند. در مقابل افراد در حال شکوفایی، ضمن نداشتن بیماری روانی، از سطوح بالایی از بهزیستی برخوردارند.

[۱]. Mayers

[۲]. Seligman & saintchecmihali

[۳]. Cole

[۴]. Veouem & Dreiety

[۵]. Diener, Oishi & lucas

[۶]. Social well-being

[۷]. Frence

[۸]. Alport

[۹]. Maslow

[۱۰]. Bohler

[۱۱]. Ryan and Deci

[۱۲]. Keyes

کلید سلامت روان

کلید سلامت روان

      سلامت روان به نحوه تفکر،احساس وعمل فردمربوط می شود.به طورکلی افرادی که ازسلامت روانی برخوردارهستند:

  1. نسبت به زندگی نگرش مثبت دارند.
  2. آماده برخوردبامشکلات زندگی هستند.
  3. درموردخودودیگران احساس خوبی دارند.
  4. درمحیط کارو در روابطشان مسئولیت پذیرهستند.

وقتی ازسلامت روانی خوبی برخوردارباشندانتظاربهترین چیزهارادرزندگی دارندوآماده برخوردباهرحادثه ای هستند.

چرابایددرموردسلامت روانی بدانیم؟

ماباآموختن ویژگی های سلامت روانی ،بهترمی توانیم به آن دست یابیم.سلامت روانی دربسیاری ازمواردمانندسلامت جسمی است.برای مثال:
پایان نامه

۱-بسیاری ازمردم گاهی اوقات احساس افسردگی می کنندهمان طورکه بسیاری ازانها دچار سرماخوردگی می شوند.

۲- شمانمی توانیدازهمه ناراحتی های روحی جلوگیری کنید،همان طورکه ازبروز همه بیماری هانیزنمی توانیدجلوگیری کنیدو

۳-سلامت روانی وجسمی هردوبرای خوشبختی انسان ضروری هستند.

رسیدن به سلامت روانی به هیچ وجه تصادفی نیست ،این امرباصرف زمان وزحمت محقق        می شود.

اعتمادبه نفس ،کلیدسلامتی روان

      این که افرادچه نظری نسبت به خودشان دارندشدیداًبه نحوتفکر،احساس وعمل فردمربوط می شود.وقتی اعتمادنفس بالاباشد احتمالاً:

۱-اززندگی رضایت دارند .۲- هدف های زندگی رامشخص می کنندوبه آنهامی رسند.

۳- برای حل مشکلات به خودشان اتکامی کنند. ۴- روابط سالم وقوی برقرارمی کنند.

۵- پستی وبلندی های زندگی رامی پذیرند.

وقتی اعتمادبه نفس پائین باشداحتمالاً:

  • احساس می کنندخارج ازکنترل شده است.
  • استرس برایشان طاقت فرساست.
  • درانتظارشکست هستندونهایتاًشکست می خورند.
  • ازمشکلات زندگی فرارمی کنند(بنادرخشان،۱۳۶۱).

نظریه های سلامت روان

۱-الگوی گوردون آلپورت[۱]

آلپورت معتقداست ،نیروهای ناآگاه یاتجربه های کودکی رهنمون شخصیت سالم نیستند،بلکه جنبه اصلی شخصیت آدمی،مقاصدسنجیده وآگاه ،یعنی امیدهاوآرزوهای اوست.این هدفهاانگیزه شخصیت سالم قرارمی گیرندوبهترین راهنمابرای فهم رفتارکنونی انسانند.آلپورت می گویدداشتن هدفهای دراز مدت،شخصیت سالم را ازشخصیت بیمارمتمایزمی سازد.بنابراین می توان باکوشش برای دست یافتن به مقاصد ورسیدن به هدفها،جنبه های شخصیت رایکپارچه ساخت وجامعیت بخشید.

انسانهای سالم نیازمندروحی به تنوع،احساس ودرگیری تازه دارند،کارهای روزمره وعادی راکنارمی گذارندوبه جستجوی تجربه های تازه برمی آیند،تن به ماجرامی سپارند،خطرمی کنندوچیزهای تازه کشف می کنند.هرچندممکن است درمسیرتلاش خودباسختی ،تلخی و درد ورنج همراه شودولی این به معنای عدم سلامت روان نمی باشد.چیزی که مهم است ،انگیزش (ازنوع سازنده آن)برای کسانی که ازسلامت روان برخوردارند،حیاتی است،افرادسالم به آینده می اندیشند ودرآینده زندگی می کنندواین گونه افرادفعالانه درپی هدفها وامیدها و رویاهای خویشند(خوشدل،۱۳۶۹).

 

 

۲- الگوی کارل راجرز[۲]

راجرز ،معتقد است که انسان سالم گرایش به تحقیق خود[۳] (خود راازقوه به فعل درآوردن)دارد،آزادی عمل وانتخاب بیشتری رااحساس وتجربه می کند.انسان سالم می تواند بدون محدودیت وممنوعیت فکروعمل خودراآزادانه انتخاب کند.به علاوه ،انسان باکنش کامل ازاحساس تسلط خویش برزندگی لذت می بردومعتقداست آینده به خود اوبستگی داردوباحادثه وموقعیت ورویدادهای گذشته هدایت نمی شود.انسان سالم باداشتن احساس آزادی وقدرت ،درزندگی راه های انتخاب بیشمار می بیندواحساس می کندمی تواندهرآنچه نخواهد انجام دهد.

انسانهای دارای سلامت روانی ازدیدگاه راجرز بسیارخلاقندوانسانهای خلاق وخودانگیخته بامحدودیتهای اجتماعی وفرهنگی،همرنگی باسازش فعل پذیرندنشان نمی دهند،چراکه اینهاحالت توافقی ندارندو وابسته ستایش دیگران ازرفتارخودنیستند.در دگرگونی های جدی اوضاع واحوال محیط سازگاری بیشتری ازخودنشان می دهند.ومحدودیت های اجتماعی وفرهنگی و…..اورامنفعل نمی سازد.

۳-الگوی کارل گوستا و یونگ[۴]

ازنظریونگ هرچندتصویرروشن ازشخصیت سالم نمی توان ارائه کردولی افراددارای سلامت روانی دراین دیدگاه کسانی هستند که به ناهشیار (جاه طلبیها- امیدها- هدفها و…)مجال بیان داده اندودرنتیجه ازآن وجه طبیعت خودکه قبلاًسرکوب شده آگاهند،وهرآنچه راکه دوره اکتشاف خودبرآنهافاش می سازدمی پذیرد،قدرتها- ضعفها وجنبه مقدس وشیطانی طبیعت خویش راپذیرامی شوندهمه جنبه های شخصیت اینان یکپارچگی وهماهنگی می یابندهمان شخصیتی که یونگ آن راشخصیت مشترک خوانده است.چون دیگر هیچ جنبه شخصیت (یک گرایش ،کنش)به تنهایی حاکم نیست.(خوشدل،۱۳۶۹).

۴- الگوی ویکتورفرانکل[۵]

      فرانکل معتقداست افرادسالم کسانی هستند که درانتخاب عملشان آزادند،شخصاًمسئول هدایت زندگی وگرایشی هستندکه برای سرنوشت شان برمی گزینند،معلول نیروهای بیرون ازخودنیستند،درزندگی معنایی مناسب برای خود یافته اند،زندگیشان تسلط آگاهانه دارند،         می توانند ارزشهای آفریننده وتجربی یاگرایشی رانمایان سازند.ازتوجه به خودفرارفته اند،به آینده می نگرند وبه هدفها و وظایف اتی متوجه می کنند،تعهدوغرقه شدن درکارنیزازویژگیهای آنهاست(خوشدل،۱۳۶۹).

۵- الگوی اریش فروم[۶]

فروم شخصیت انسان رابیشترمحصول فرهنگ می داند.درنتیجه ،به اعتقاد وی ،سلامت روان بسته به این است که جامعه تاچه اندازه نیازهای اساسی افرادجامعه رابرمی آورد.نه اینکه فردتااندازه خودش راباجامعه سازگارمی کند.درنتیجه ،سلامت روان بیش ازآن که امری فردی باشد،مسئله ای اجتماعی است.عامل اصلی این است که جامعه تا چه پایه نیازهای انسانی رابر  می آورد.

اگرجامعه سالم به اعضای خودامکان این رابدهدکه به یکدیگر عشق بورزند،بارور وخلاق باشند،وقوۀ تعقل وعینیت خودرابارور ونیرومندسازند،ازنظر روانی سالم هستندوبادیگران به ارتباط می پردازند.فروم شخصیت سالم رادارای جهت گیری بارور می داند.واین مفهوم به شخصیت بالغ آلپورت و انسان خواستارتحقق خودمزلو شباهت دارد(خوشدل،۱۳۶۹).

۶- الگوی آبراهام مزلو[۷]

مزلو معتقدبود که همه انسانها با نیازهای شبه غریزی به دنیامی آیند.این نیازهای مشترک ،انگیزه رشد وکمال وتحقق خود قرارمی گیردوانسان را تبدیل به شدن به آنچه در توان اوست ؛فرا می خواند.انسانهای سالم به اعتقاد مزلوازنیازهای سطوح پایین ترشان یعنی:نیازهای جسمانی،ایمنی،تعلق ،محبت واحترام را برآورده ساخته اند،آنهاالگو های بلوغ پختگی وسلامتند.باحداکثراستفاده ازهمان قابلیتها وتوانائیهایشان ،خویشتن رافعلیت وتحقق بخشند.    می دانند چیستندوکیستندوبه کجا می روند.ازموضوعات واشخاص دنیای پیرامونشان شناخت عینی دارند،آنهاطبیعت خود رابخوبی می پذیرندو درصدد تحریف ویاوارونه جلوه دادن خویش نیستندومی توانند صادقانه آنهارانشان دهند.به مسائل بیرون ازخود توجه دارند،آنهانیازشدیدی به خلوت گزینی وتنهایی دارندباانکه ازتماس بادیگران پرهیز               می کنند،ظاهراًبه دیگران نیازی ندارند.خودکفاهستند واستقلال شدیدشان ،آنهارادربرابر بحرانهاومحرومیت ها مقاوم وآسب ناپذیرمی سازد.تجربه های خالص رابدون توجه به اینکه تکرارشده باشندیانه ،بااحساس لذت،احترام وشگفتی می ستایند،نوع دوست وخواستار برقراری رابطه متقابل بادیگران هستند.برای افراد دارای سلامت روان هدفها ومقاصد مهمتراز وسایل دستیابی به آنهاست.دربرابر همه مردم،صرف نظرازطبقه اجتماعی ،سطح تحصیلات ،وابستگی سیالی یا دینی ونژاد ورنگ آنها،بردبار وشکیبایند،اینها اصیل ،مبتکر وبدعت گرند،حس طنزمهربانانه ومقاومت درمقابل فرهنگ پذیری (نه به طورسنتی)دارند(خوشدل،۱۳۶۹).

۷-الگوی فریتس پرلز[۸]

به اعتقادپرلز برای داشتن سلام+-ت روان بایدبدون تنظیم یادخالت بیرونی توانایی بیان آزادانه ارزوهای خود راداشته باشیم.باتاکیدپرلز برزمان حال به عنوانتنهاواقعیت موجود،شخصیت سالم درزمان حال وبرای حال زندگی می کند،وباینکه می تواندبرای آینده برنامه ریزی کند،دچار اضطراب ناشی ازآنکه فرداچه خواهدشدنمی گردد،افرادسالم هیچ یک از استعدادهای بالقوه خود رابی استفاده نمی گذارندوبه دورنمی افکنند،بلکه همه آنها رابه کارمی گیرند،اشخاص سالم کاملاًخودشاننآگاهندوکارآیی فراوان دارند.نقاط ضعف وقدرتشان رامی شناسندومی پذیرند،آرمانها وهدفهایی رابرنمی گزینند که می دانند نمی توانند بدانها دست یابند،اینان مسئولیت زندگی خویش رامی پذیرندومسئولیت هیچ کس دیگری رانمی پذیرند.پرلز           می گویدانسانهای این مکانی واین زمانی به تعقیب خوشبختی نمی پردازند،چراکه خوشبختی نادراست،ونمی توان بدان دست یافت(خوشدل،۱۳۶۹).

[۱] -Gordon Allport

[۲] -Carl rogers

[۳] -self – actualization

[۴] -G.G.jung

[۵] -V.Frank

[۶] -Erich fromm

[۷] -Abraham H. Maslow

[۸] -F.perls