پایان نامه با واژگان کلیدی پدیدارشناسی، بلکه، چیزی

تعلق دارد باید به هم پیوسته شود و آنچه گونه متفاوتی دارد باید جدا شود. اما قطعا این تمایزات را نباید با توسل به رابطه های علی تعیین کرد به این معنی که الف از ب ناشی می شود در حالی که جیم خاستگاه خاص خود را دارد که آنرا با دال متحد می کند بلکه این تمایزات را باید صرفا و صرفا با به کارگرفتن روابط ساختاری تعیین کرد که تا حدی شبیه نقاش یک منظره است که گروه های اشیاء خود را ترکیب می کند یا آنها را از یکدیگر جدا می کند. به عبارت دیگر،‌ در کنار هم قرار دادن باید همنشینی ساختاری باشد نه برونی سازی؛191 و این بدان معناست که ما ارتباط مثالی را طلب می کنیم و سپس بکوشیم این را در چارچوب نوعی کل معنایی وسیعتر سامان دهیم.192
ه- همه این فعالیت ها اگر با هم و همزمان صورت گیرند فهم صحیح را تشکیل می دهند: بر این اساس، “واقعیت” آشفته و سرسخت، متجلی و کشف می شود. واقعیت تجربی یا متافیزیکی به یک داده تبدیل می شود؛ موضوع به سخن زنده و خشکی و تصلب به بیان و اظهار تبدیل می گردد. 193 “علوم ذهنی، بر روابط میان تجربه، بیان و فهم مبتنی هستند”194: معنای این جمله آن است که تجربه غیر قابل درک را فی نفسه نه می توان درک کرد و نه می توان خوب فهمید بلکه نکته این است که یک چیزی را یعنی نمود را برای ما متجلی می سازد: چیزی می گوید یعنی یک بیان. از این رو، هدف علم، فهمیدن این سخن195 است؛ اساسا علم، هرمنوتیک است.196
اینک وقتی در مساله مورد بحث خود، به حوزه تحقیق تاریخی می پردازیم، مرحله ای پدیدار می شود که در آن،‌ شکاکیت تاریخی به طور تهدید آمیزی به زور وارد تحقیقات ما می شود و فهم و درک زمان ها و مکان های گذشته را برای ما غیر ممکن می سازد. پاسخ ما این است که ما کاملا آماده تصدیق این نکته ایم که ما قادر به دانستن هیچ چیزی نیستیم و علاوه بر این،‌ می پذیریم که شاید ما خیلی کم بفهمیم؛ اما از سوی دیگر، این مطلب را نیز تایید می کنیم که فهمیدن مصری متعلق به اولین دودمان، فی نفسه، دشوارتر از فهمیدن نزدیکترین همسایه ام نیست. بی تردید، آثار و بناهای تاریخی نخستین دودمان را صرفا با دشواری بسیار می توان فهمید اما به عنوان یک بیان و گفته انسانی، آنها دشوارتر از نامه های همکارم نیستند. در واقع، تاریخدان در این خصوص، می تواند از روان پزشک یاد بگیرد: “اگر یک اسطوره باستان یا یک سر مصری ما را متحیر می کند و ما با این باور با آن مواجه می شویم که چیزی وجود دارد که مطابق با تجربه شخصی ما قابل فهم است، هر چند به غایت از ما دور و غیر قابل دسترس است، درست همانطور که یک فرایند آسیب شناختی روانی یا یک شخصیت نابهنجار ما را شگفت زده می کند، ما حداقل امکان نگاه دریافتی عمیق تر و شاید امکان دست یافتن به یک بازنمایی زنده را داریم…”197
و- اما پدیدارشناسی اگر می خواهد وظیفه خود را کامل کند،‌لزوما نیاز به اصلاح بی وقفه توسط دقیقترین تحقیقات لغت شناسانه و باستان شناسانه دارد. از این رو، باید همیشه آماده مواجهه با وافعیت های اساسی را داشته باشد هر چند کاربرد درست و واقعی این واقعیت ها بدون تفسیر یعنی بدون پدیدارشناسی پیش نمی رود؛ و هر تفسیری،‌ هر ترجمه ای و در واقع، هر قرائتی هرمنوتیک است. اما این هرمنوتیک لغت شناختی صرف، هدف محدودتری از هرمنوتیک پدیدارشناختی صرف دارد زیرا هرمنوتیک لغت شناختی در درجه اول به متن می پردازد سپس به واقعیت در معنای آنچه به طور عینی مدلول واقع می شود یعنی آنچه را می توان به واژه های دیگر ترجمه کرد. البته این امر، مستلزم معنی است و این صرفا معنایی است که سطحی تر و کلی تر از فهم پدیدارشناختی است. 198 اما به محض این که فهم پدیدارشناختی با تفسیر لغت شناختی و باستان شناختی خود را از کنترل پس بکشد به هنری صرف یا توهمی پوچ تبدیل می شود.199
ز- سرانجام، این فرایند کامل و به ظاهر پیچیده نهایتا هدفی جز عینیت و واقع بینی صرف ندارد. هدف پدیدارشناسی، اشیاء و پایین تر از‌ آن روابط متقابل آنها و کمتر از همه “شیء فی نفسه” نیست. پدیدارشناسی می خواهد به خود واقعیت ها دست یابد؛ و به این منظور، نیازمند یک معنی است زیرا نمی تواند آن گونه که دوست دارد واقعیت ها را تجربه کند. اما این معنی کاملا عینی است: هر مورد نقضی،‌ چه تجربی،‌ چه منطقی یا متافیزیکی خارج می شود. پدیدارشناسی،‌ هر حادثه ای را به همان روشی قلمداد میکند که رانکه200 هر عصری را “در رابطه ای مستقیم و بی واسطه با خدا” می دید به گونه ای که “ارزش آن، به هیچ میزان به آنگه از آن ناشی می شود بستگی ندارد بلکه بسته به وجود آن به معنای واقعی کلمه و خود آن دارد”. پدیدارشناسی خود را کاملا از اندیشه مدرن جدا می کند؛ اندیشه ای که به ما می آموزد که “به جهان، به مثابه ماده ای شکل نیافته بنگریم و برماست ابتدا این ماده را شکل دهیم و با خود به عنوان اربابان جهان سلوک کنیم”.201 در واقع،‌ پدیدارشناسی،‌ تنها یک علاقه و خواست دارد: بر آنچه برایش آشکار شده است گواهی دهد.202 پدیدارشناسی فقط با روش های مستقیم، تجربه ثانوی واقعه و یک بازسازی تمام و کمال می تواند این کار را انجام دهد؛‌ و باید موانع بسیاری را از این سر راه بردارد. مواجهه رودررو برای ما ممکن نیست. اما حتی در یک آینه می توان چیزهای بسیاری مشاهده کرد و امکان صحبت درباره اشیاء دیده شده وجود دارد.203
به بیان ساده تر و خلاصه تر، پدیدارشناسی دین، باید در مرتبه اول نامها را تعیین کند؛ نامهایی چون قربانی، دعا، منجی، اسطوره و مانند آن. بدین شیوه است که پدیدارشناسی متو
سل به پدیدارها میشود. ثانیا، پدیدارشناسی باید در چارچوب حیات خاص خود در این پدیدارها دخل و تصرف و آنهارا به طور نظام مند تجربه کند. در مرتبه سوم، باید به یک سو کناره بگیرد و و تلاش کند ضمن اتخاذ نگرش تعلیق عقلانی، آنچه را که پدیدار می شود مشاهده کند. رابعا، پدیدارشناسی تلاش می کند آنجه را که دیده پالایش کند و دوباره (با ترکیب تمام فعالیت های قبلی خود) بکوشد آنچه را که پدیدارشده بفهمد. و سرانجام،‌ باید با “واقعیت” آشفته و نشانه های همچنان تفسیر نشده آن مواجه شود و نهایتا بر آنچه که فهمیده گواهی دهد. با این حال، هر گونه مساله و مشکلی که ممکن است فی نفسه بسیار جالب باشد باید ازمیان برود. بر این اساس، پدیدارشناسی، هیچ چیزی درباره هر گونه “بسط” تاریخی دین نمی داند204 چه برسد به “خاستگاه” دین.205 وظیفه همیشگی پدیدارشناسی این است که خود را از نقطه نظر غیر پدیدارشناختی رها کند و آزادی خود را از دست ندهد. پدیدارشناسی ارزش فوق العاده این موقعیت را همواره از نو حفظ می کند.206
3/4/ج. امکان شناخت دین به عنوان یک پدیده: معنی دار یا بی معنی بودن تعبیر “پدیدارشناسی دین”
به باور فان در لیو، پدیدارشناسی، بحث نظام مند درباره آن چیزی است که نمود پیدا می کند. اما دین،‌یک تجربه غایی است که قابل مشاهده برای ما نیست؛ کشفی که در اصل ذات خود،‌ پنهان است و پنهان باقی می ماند. اما چگونه می توان به چیزی پرداخت که اینگونه فرار و پنهان است؟ چگونه می توان به دنبال پدیدارشناسی بود در حالی که پدیده ای وجود ندارد؟ اصلا چگونه می توان از “پدیدارشناسی دین” سخن گفت؟
در اینجا به وضوح یک انتیموان وجود دارد که بی تردید ذاتی همه ادیان بلکه هر گونه فهمی است؛ این دقیقا به این دلیل است که این برای هر دو یعنی دین و فهم معتبر است که علم ما ممکن می شود. بی تردید کاملا درست است که بگوییم ایمان و اپوخه یکدیگر را نفی نمی کنند. علاوه بر این می توان بر این نکته تاکید کرد که کلیسای کاتولیک نیز نوعی نظام دو لایه207 تامل را تایید می کند که از یک سو صرفا عقلانی است و از سوی دیگر کاملا موافق با ایمان است؛ این در حالی است که یک فرد کاتولیک نظیر پرتزی وارا208 نیز می خواهد هر گونه هدف فرعی مدافعه ای را از فلسفه نفی و قاطعانه اپوخه را حفظ کند.209 اما همزمان باید تایید کرد که همه این تاملات، نتیجه مانع و آشفتگیند زیرا اساسا به لحاظ تفکر و تامل کاملا غیر ممکن است که با واقعه ای مواجه شویم که از یک طرف، یک تجربه غایی است و از سوی دیگر، با توجه به چنین محدودیت عقلانی محض، خود را در سراسیمگی و بی قراری احساسی عمیق نشان می دهد. صرف نظر از نگرش اگزیستانسیالیستی که به واقعیت می پردازد، هرگز نمی توانیم چیزی از دین یا ایمان بدانیم. مسلما به لحاظ روش شناختی، عاقلانه و مفید است که این تعلیق عقلانی را مسلم فرض کنیم. این کار مناسب و مقتضی نیز هست زیرا پیش داوری نپخته می تواند به سادگی تمام،‌ راه خود را به زور به روی شرایطی باز کند که در آن،‌صرفا چنین نگرش اگزیستانسیالیستی می تواند موجه باشد. اما بار دیگر این سوال مطرح می شود که چگونه می توان صرفا با مشاهده فکورانه از دور حیات دین را دریافت؟ در واقع چگونه می توان فهمید که اصولا چه چیزی به طور کامل از چنگ فهم ما می گریزد؟
تا به اینجا دانستیم که نه تنها فهم دین،‌ بلکه همه فهم ها بدون استثنا، نهایتا به حدی می رسند که در آنجا اسم خاص خود را از دست می دهند و تنها می توان آن را “مفهوم شدن” خواند. به بیان دیگر، هر چه درک و دریافت، به‌ هر واقعه ای عمیق تر راه یابد و هر چه بهتر آن را “بفهمد”، این نکته برای ذهن فهم کننده روشن می شود که اساس غایی فهم،‌ در درون خودش نیست بلکه در چارچوب یک “دیگر” است که بوسیله آن فراتر از مرز، فهمیده می شود. در واقع، بدون این فهم کاملا معتبر و قطعی، هیچ گونه فهمی وجود نخواهد داشت زیرا هر فهمی که “تا اساس و مبنا” گسترده است پیش از این که به این اساس و مبنا برسد و بر خودش به مثابه “آنچه دانسته شده” وقوف یابد،‌ فهم نخواهد بود. به بیان دیگر، هر فهمی، صرف نظر از موضوع مورد اشاره‌ آن، نهایتا دینی است: هر معنایی دیر یا زود به معنای غایی می انجامد. اسپرانگر این مطلب را این گونه بیان می کند: “هر فهمی تا آنجا که همواره به انسان کامل اشاره دارد و در واقع، کمال نهایی خود را در کلیت شرایط جهانی می یابد، یک عامل دینی دارد…ما یکدیگر را در خدا می فهمیم.”210
آنچه را قبلا در مورد سطح افقی در دین گفتیم می توان به زبان سطح عمودی برگرداند و در نتیجه معنای این که هر فهمی نهایتا “مفهوم شدن” است این خواهد بود که هر عشقی نهایتا “معشوق شدن” است و اینکه تمام عشق های انسانی صرفا پاسخی به عشقی است که به ما اعطا شده است.” در اینجا عشق وجود دارد اما نه اینکه ما عاشق خدا باشیم بلکه اوست که عاشق ماست… ما به او عشق می ورزیم زیرا ابتدا او به ما عشق ورزید”.211
در واقع، فهم فی نفسه محدودیت عقلانی را مسلم فرض می کند. اما این هرگز نگرش تماشاگر بی احساس نیست بلکه بر عکس، نگاه عاشقانه عاشق به شیء مورد علاقه اش است زیرا هر فهمی مبتنی بر عشق مبتنی بر تسلیم نفس است. اگر قضیه این گونه نبود آن گاه نه تنها هر گونه بحثی درباره آنچه در دین پدیدار می شود بلکه تمام بحث های مربوط به پدیدار به طور کلی، کاملا غیر ممکن می شد زیرا برای کسی که عاشق نیست هیچ چیزی آشکار نمی شود؛‌ این، تجربه افلاطونی و نیز مسیحی است.
4/4/ج. تعیین مرزهای پدیدارشناسی دین با سایر رشته های
مرتبط با دین
کاربرد تعبیرهای تاریخ دین،‌ دین شناسی، تاریخی تطبیقی دین، روان شناسی دین، فلسفه دین و مانند آن، همچنان نامنسجم و غیر دقیق است و این امر، صرفا یک عیب ظاهری نیست بلکه عیب عملی نیز هست.212 تردیدی نیست که فروع مختلف علوم مربوط به دین (این تعبیر در اینجا در عام ترین معنای ممکن به کار رفته است) نمی توانند به طور مستقل از یکدیگر، وجود داشته باشند؛‌ در واقع، آنها نیازمند همکاری متقابل مداوم هستند. اما به محض اینکه حدود تحقیق و مطالعه نادیده گرفته شوند بخش اعظمی از آنچه ذاتی و اساسی است از دست می رود. تاریخ دین، فلسفه و روان شناسی دین و با افسوس باید گفت که الهیات نیز هر یک به تنهایی و همگی با هم دوشیزگان خشن و زمختی هستند که مشتاقانه نوکران خود را مجبور می کنند که از زیر یوغی که برای آنها آماده نگه داشته اند بگذرند و پدیدارشناسی دین می

Author: mitra4--javid

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *