منبع تحقیق با موضوع سلامت روان، منطق حاکم

.از نظر رایان و دسی اولین گام برای درونی شدن ارزشها برقراری ارتباط با افرادی است که برای کودک مهم اند و چون سبک فرزند پروری مقتدرانه این امکان را فراهم می کند، منجر به درونی سازی آن می شود،سوم اینکه با سرمشق شدن به نوجوانان نشان می دهد که خودمختاری ممکن است ولی، در چارچوب نظم دموکراتیک (اسلمی،1385).
2-14-2  طبقه اجتماعی و سبک فرزندپروری   
  طبقه اجتماعی یا وضعیت اقتصادیاجتماعی به موقعیت فرد در جامعه یعنی طبقه بندی شدن وضعیت یا قدرت اجتماعی اشاره دارد. مک کوبی(1980، ،ترجمه یاسایی،1383)پیشنهادهای تحقیقی درباره پرورش فرزند را مورد بررسی قرار داده و نتیجه می گیرد که والدین طبقه اجتماعی بالا با والدین طبقه اجتماعی پایین حداقل در 4 زمینه تفاوت دارند: 
1   -والدین متعلق به طبقه اقتصادی -اجتماعی پایین تر بر احترام و اطاعت،پاکیزگی،ظرافت و پرهیز از مشکل تراشی گرایش دارند. در حالی که والدین با طبقه اقتصادی-اجتماعی بالاتر بیشتر بر شادمانی،حس کنجکاوی، استقلال، خلاقیت و بلندهمتی تاکید دارند.
2   -والدین طبقه اقتصادی-اجتماعی پایین ،بیشتر محدودکننده و مستبد هستند و اغلب هنجار دلخواه خود را برقرار میکنند و آنها با استفاده از اعمال قدرت به شکل انضباط به کودکان القا مینمایند. والدین با طبقه اقتصادی اجتماعی بالاتر،گرایش به سبکهای پذیرندگی دارند و بیشتر از سبکهای استنتاجی استفاده میکنند تا انضباطی. 
3   -والدین با طبقه اقتصادی-اجتماعی بالا با فرزندان خود بیشتر صحبت میکنند و از زبان پیچیدهتری استفاده میکنند. 
4 –   والدین با طبقه اقتصادی-اجتماعی بالا، تمایل بیشتری به نشان دادن نرمی، صمیمیت و مهربانی با فرزندان خود دارند. 
  البته باید خاطر نشان کرد که این تفاوتها مربوط به طبقه اجتماعی والدین نشان دهنده یک میانگین گروهی است تا یک اختلاف کلی. بعضی از والدین طبقه متوسط بسیار محدودکننده و تحکمی و رویکردشان نسبت به پرورش فرزند مسامحه کار است، در حالی که بسیاری از والدین طبقه پایین، بیشتر شبیه گروه متوسط عمل میکنند(اسلمی،1385).
2-15 فرهنگ و فرزندپروری    
  به نظر میرسد که زمینه فرهنگی خانواده، تاثیر مهمی در باورهای والدین برای پرورش فرزندان داشته باشد. تفاوتهای فرهنگی، میتوانند تفاوتهای خاصی را در اعتقادات، باورها و نگرشهای والدین در مورد فرزندان بوجود آورند. مطالعات نشان میدهند که والدین با پیشینه و زمینه فرهنگی متفاوت، در درون یک جامعه، در نظرات خود از فرزندپروری و رشد کودک متفاوت میباشند(بورنشتین113،1991). بدین ترتیب اگر جوامع و گروههای اجتماعی در مفاهیم خود از خصوصیات مورد نظرشان در مورد کودکان تفاوت داشته باشند، شاید بتوان گفت که باورهای والدین به طورمنطقی در مورد رشد خصوصیات مورد نظرشان در مورد کودک نیز متفاوت خواهد بود. کوهن (1969)معتقد است که الف: عناصر درون زمینه فرهنگی والدین، اهداف و ارزشهایی را که برای فرزندان خود دارند تحت تاثیر قرار می دهند. ب:این ارزشها منجر به تفاوتهایی در فرزندپروری خواهد شد. ج: تفاوت در نوع رفتارهای والدین سر انجام منجر به تفاوت در عملکرد کودک خواهد شد. زمینه اصلی که فرهنگهای جمع گرا را از فرد گرا متفاوت می کند; پیوندهای درون نسلی ،وابستگی و چگونگی تفردشان است(داوری و منشار،2006 ). 
  در حالیکه در جوامع فردگرای غربی انتظار دارند، نوجوان با نگرشها و ارزشهای متفاوت از خانواده خود جدا شوند و به لحاظ عاطفی نیز از آنها جدا شوند و به خود متکی باشند; نوجوانان در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی،یعنی جاییکه سیستم فرهنگی اجتماعی هنوز استبدادی و جمع گرا است،جدایی از خانواده تشویق نمی شود.( داوری و منشار،2006). 
   در مطالعهای داوری و منشار(2005) گزارش کردند ،عربها در سیستم فرهنگی جمع گرا و مستبدانه زندگی می کنند که در آن خانواده (گسترده)مهمتر از فرد است در نتیجه استقلال و خودشکوفایی تشویق نمی شود; زیرا آن را بنعوان نوعی خودپرستی تلقی میکنند. 
  در این مطالعه با عنوان” سبکهای فرزندپروری، تفرد، و سلامت روان نوجوانان مصری” نتایج نشان میدهد شیوه مقتدرانه با پیوند بیشتر با خانواده(ناهمسان با مطالعات غربی که شیوه مقتدرانه با استقلال مرتبط است) و سلامت روان بیشتر(همسان با مطالعات غربی)مرتبط است. بدین ترتیب به نظر میرسدکه سبک مقتدرانه در جوامع عرب ارتباط و پیوند را پرورش دهد. همچنین نتایج مطالعه نشان داد سبک مستبدانه با سلامت روانی مرتبط نیست (همسان با نتایج فلسطینیها، و ناهمسان با نتایج غربی که سبک مستبدانه منجر به اختلال روانی می شود). نتایج بیانگر این است که معنا و اثر سبک مستبدانه در فرهنگ جمع گرای مستبد،اساسا با جامعه فردگرای آزاد متفاوت می باشد ،و فقدان ارتباط بین سبک مستبدانه و سلامت روان در جوامع عربی ;شاید نشانه این باشد که شیوه فرزندپروری مستبدانه آنقدر که در جامعه فردگرا اثر سو» دارد،در جامعه جمع گرا و استبدادی اثرات منفی ندارد.(داوری و منشار،2006).    
2-16 نظریه های فرزندپروری 
  در پژوهشی اولیه که از سوی بامریند (1978) انجام شد، مقایسهای بین روشهای تربیتی والدین و کودکان با خصوصیات مختلف صورت گرفت. روش کار به این صورت بود که براساس مشاهداتی که در خانه و مهدکودک انجام می شد، کودکان براساس پنج معیار شایستگی، به ترتیب زیر مورد ارزیابی قرار می گرفتند:
  در بخش زیر به عمده ترین دیدگاههای نظری در مورد تربیت کودک اشاره میشود:

2-16
-1  نظریه بامریند
  در پژوهشی اولیه که از سوی بامریند (1978) انجام شد، مقایسهای بین روشهای تربیتی والدین و کودکان با خصوصیات مختلف صورت گرفت. روش کار به این صورت بود که براساس مشاهداتی که در خانه و مهدکودک انجام می شد، کودکان براساس پنج معیار شایستگی، به ترتیب زیر مورد ارزیابی قرار میگرفتند:
1 –   خویشتن داری
2 –   تمایل به برخورداری توام با کنجکاوی و اشتیاق در برابر موقعیت های جدید و دور از انتظار
3 –   فعال بودن
4-    اتکا به خود
5 –   توانایی ابراز محبت به همبازی ها
   کودکان براساس نمره هایی که در این پنج معیار به دست آوردند به سه گروه تقسیم شدند:
  الف) گروهی که در تمام معیارها نمره های بالایی داشتند و کودکان شایسته و رشدیافته نامیده شدند.
  ب)گروهی که خویشتن دار و متکی به خود بودند ولی از موقعیتهای جدید بیم داشتند و علاقه چندانی برای آمیزش با سایر کودکان از خود نشان نمیدادند.
  ج) گروهی نیز شامل کودکانی بودند که در تمام معیارها نمره های پائین داشتند، یعنی به کمک دیگران متکی بودند. از موقعیت های جدید کناره میگرفتند و در خویشتنداری نمرههای پائین داشتند. این گروه رشد نایافتهترین گروه کودکان بودند که مورد مشاهده قرار گرفته بودند.
 سپس محققین با استفاده از مصاحبه و روشهای مشاهده، چهار جنبه از رفتار والدین را مورد ارزیابی قرار دادند. این جنبه ها عبارتند از: 
1-  کنترل: میزانی که والدین سعی می کنند در فعالیتهای کودکان دخالت کنند و وابستگی با پرخاشگری کودکان را مطابق با معیارهای خود تغییر میدهند. 
2-  توقع رشد یافتگی: فشارهایی که به کودک وارد میشود تا عملکرد او با میزان توانایی وی هماهنگ شود. 
3- وضوح ارتباط بین مادر و کودک: میزان توانایی مادر در توضیح دلایل به هنگام اطاعت طلبیدن از کودک و میزان توجه آنها به عقاید و احساسات کودک. 
4- فرزندنوازی (مراقبت): به میزان محبت و عطوفتی که نسبت به فرزندانشان از خود نشان می دهند و لذت بردن از پیشرفت فرزندانشان اشاره دارد. چنین والدینی مهربان و پرحرارت هستند و ارتباط خوبی با فرزندانشان برقرار می کنند. این افراد در عین حال که به عقاید فرزندانشان احترام قائل اند، در مورد رفتارهائی که برای فرزندان خود مناسب می دانند، پیگیرانه و خالی از ابهام عمل می کنند. 
  بدین ترتیب بامریند از طریق مشاهداتی که در شرایط آزمایشگاهی بدست آورد و اطلاعاتی که راجع به والدین کودکان از طریق مشاهدات خانگی و مصاحبه هایی که هم از مادران و هم از پدران تنظیم نمود، سه شیوه رفتار و تربیت والدین را مشخص کرد. (فلچر 22و جفریس23، 1999). 
  باید متذکر شویم ،انجمن ملی تحقیق(1993) نظریه بامریند را تجدیدنظر کرده و مطرح نمود “ترکیب گوناگون دو بعد پذیرندگی و توقع داشتن چهار شیوه فرزندپروری را ارائه میکند که پژوهش بامریند به سه شیوه آنها متمرکز شده است”(کیپک و پالمر، 1997).
  والدین مقتدر: والدین مقتدر(اقتدارگرا) به صورت افرادی با صمیمیت و محبت زیاد (این گونه والدین در زندگی فرزندان خود مشارکت کرده و به نیازهای آنها پاسخ می دهند) و کنترل رفتاری (آنها محدودیت های واضح و مناسب با سن فرزندان برای رفتارهای او در نظر می گیرند) تعریف می شوند. والدین مقتدر معیارهایی به فرزندان نشان میدهند که طبق آنها زندگی کنند. غالبا می خواهند چیزهایی را از نوجوان خود بیاموزند. (فلچر و جفریس، 1999).
  باربر (1996) معتقد است خصوصیات اصلی این شیوه فرزندپروری شامل مشارکت و علاقه زیاد والدین به زندگی فرزندان، برقراری ارتباط باز با آنها، داشتن اطمینان به آنها، تشویق و ارتقای سلامت روانی و کنترل بالای رفتاری آنهاست شامل آگاهی از این که فرزندانشان کجا هستند، با چه کسانی می باشند، و چه کاری انجام می دهند. این والدین از کودکان خود توقع رفتار معقول و سنجیده دارند. آنها توقعات خود را به صراحت بیان کرده و توضیحاتی را ارائه میدهند تا به کودک برای درک دلایلشان برای تقاضاها کمک کنند. آنها همچنین به گفتههای کودکان خود گوش میدهند و گفتگو با آنها را ترویج میدهند. والدین مقتدر در کنش خود با کودکان دلسوز و صمیمی هستند. هرچند این والدین در تعاملات خود با فرزندانشان گرم هستند و اغلب از تقویت مثبت برای هدایت رفتار استفاده می کنند. با این حال هنگامی که موقعیت اقتضا میکند از بازخواست و تنبیه هم به صورت ملایم استفاده میکنند. این والدین آماده اعمال کنترل مستقیم بر کودکانشان هستند و تمایلی به تسلیم شدن در مقابل رفتارهای ناخوشایندی چون جیغ زدن و ریخت و پاش ندارند. رفتار مستقل و حاکی از بلوغ فرزندانشان را ترغیب می کنند و وقتی این والدین به اعمال فرزندانشان نظم میبخشند، منطق حاکم بر اعمالشان را هم به آنها توضیح میدهند (بامریند، 1991).
  آنها در زمان اشتباهات فرزندان به آنها اجازه میدهند دلایل خود را ارائه دهند و در این خصوص قضاوت زود هنگام نمیکنند. آنها فضای روانی آرامش بخشی را در منزل ایجاد میکنند تا کودکان بدون نگرانی راجع به مسایل خود با آنان گفتگو کنند . آنان میدانند تنبیه سبب رشد و بالیدگی آنها نشده، بلکه سبب ایجاد نفرت و بیزاری در آنها میشود. آنها به جای نصیحت وسرزنش کردن فرزندان از طریق گفتگو به اصلاح رفتار آنان میپردازد(بامریند،1968)  
  این والدین به اندازه» کافی با شیوههای مختلف فیزیکی و کلامی با فرزندانشان صحبت میکنند. آنها بین فرزندانشان تبعیض قایل نمیشوند .برخورد آنان با فرزندانشان احترام آ
میز است و در این زمینه تظاهر نمیکنند. آنها در رفتارهای منزل به کودک حق انتخاب میدهند تا آگاهانه رفتارهای مناسب را انجام دهد. آنها زمان زیادی را صرف آموزش مسئولیت پذیری برای کودکان میکنند و تلاش می نمایند تا فرزندانشان به استقلال بیشتری دست یابند.این والدین هنگام مسئولیت دادن به کودکان نحوه اجرای آن را نیز آموزش می دهند. در این خانواده ها معمولا افراط و تفریط وجود ندارد،یعنی نه در محبت کردن افراط می کنند و نه در اعمال قوانین. این والدین به جای قوانین بسیار زیاد ،ارزشها را به کودکان آموزش می دهند(داوری و منشار،2006) 
  این والدین معتقدند که پرورش وتربیت کودک امری اکتسابی است که از طریق تلاش بهبود مییابد، لذا هر گونه تلاشی را در جهت آموزش مسایل تربیتی مینمایند. قوانینشان به هیچ وجه برای کودکان آسیب رساننده نمیباشد ولی پیامدهای معقولانه رفتار را حتما اعمال میکنند ،لذا میتوان این پدران و مادران را والدین قاطع نامید ،یعنی اگر به کودک بگویند “درصورتی که با من بد صحبت کنی ،من خواستههایت را انجام نمی دهم”، حتما

Author: mitra8--javid

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *