طبقه‌بندی مشکلات اضطرابی از دید روانشناسی

طبقه‌بندی مشکلات اضطرابی

طبقه‌بندی مشکل‌های اضطرابی در روانشناسی با مشکلات زیاد منطقی می‌شه، موانعی که از یک سو، ناشی از شکل‌گیری کم کم ساختار شخصیت در دوره‌های تغییر و اهمیت مسائل ارتباطی در این دوره‌ها هستن، و از سوی دیگر، از نبود توافق مؤلفان جور واجور درباره وسعت مشکل‌های اضطرابی، سر می‌گیرند. الان، به دلیل وجود چنین مشکلاتی و برخلاف وجود طبقه‌بندی‌های جور واجور، یک طبقه‌بندی مشخص که مورد تأیید همه روان‌شناسا و روانپزشکان قرار گیرد یعنی بتونه به قلمرو مشکل‌های اضطرابی دوره تغییر پوشش بده، از خطر نادیده گرفتن یک مشکل اضطرابی دوری کند، امکان بررسی عوامل خطر و چگونگی تغییر اختلالها رو جفت و جور سازه و همچنین ارزشیابی صحیح روشهای روان درمانگری رو میسر گردونه، در دست نیست (شاملو، 1383).

طبقه‌بندی DSM-IV-TR

در DSM-IV-TR دوازده طبقه برای مشکلات اضطرابی ارائه شده:

  • مشکل ترس با گذر هراسی
  • مشکل ترس بدون گذر هراسی
  • گذر هراسی بدون سابقه مشکل ترس
  • فوبی خاص
  • فوبی اجتماعی
  • مشکل وسواسی جبری
  • مشکل استرس پس از حادثه
  • مشکل استرس زیاد
  • مشکل اضطراب منتشر
  • مشکل اضطرابی ناشی از یک مشکل طبی عمومی
  • مشکل اضطرابی ناشی از مواد
  • مشکل اضطراب که به گونه‌ای دیگر مشخص نشده (گنجی، 1392).

البته شش طبقه کلی که DSM-IV-TR برای مشکلات اضطرابی ارائه کردهه.

نظریه مکاتب در مورد اضطراب

بیشتر نظریه‌های بدست اومده اضطراب که در مورد آدم مطرح شده بر پایه تحقیقات حیوانی، از تجارب آزمایشگاهی به خاص آنهایی که بر پایه نورفیزیولوژیکیه، بدست آمده (شمس، 1387).

الف) نظریه زیستشناختی

همونطور که گفته شد نظریه‌های زیست شناختی در مورد اضطراب از تحقیقات قبل بالینی روی مدل‌های حیوانی اضطراب، مطالعه روی بیمارانی که در اونا وجود عوامل زیست‌شناختی حتمی بود، معلومات فزاینده در مورد علوم اعصاب پایه، و اثر داروهای روان‌درمان بخش حاصل شده‌ان. یک قطب این تفکرات این فرض رو مسلم می‌شمارد که تغییرات زیست شناختی قابل امتحان در بیماران گرفتار به مشکلات اضطرابی حاصل اختلاف‌های روانشناختیه، قطب دیگر چنین فرض می‌کند که رخدادهای زیست شناختی قبل از اختلاف‌های روان شناختی پدید می‌آیند: هر دو موقعیت ممکنه در افراد خاص وجود داشته باشه، و طیفی از حساسیت‌های زیست‌شناختی ممکنه بین افرادی که علائم مشکلات اضطرابی دارن موجود باشن (سیف، 1387).

به طور کل نظریه‌های فیزیولوژیک و نوروفیزیولوژیک در زمینه اضطراب بیشتر به این موضوع پرداخته‌ان که چه بخشهایی از دستگاه اعصاب مرکزی در هیجان‌ها و خصوصاً در ترس و اضطراب و وحشت‌زدگی در گیرند. نظریه فیزیولوژیک گری (1982 و 1987) بیشترین سهم رو در توضیح اضطراب داره. گری بر خلاف پانکسیب (1981) که نظام جنگ و گریز رو مطرح می‌کند، نظام بازداری رفتار رو به عنون پایه اضطراب در نظر می‌گیرد. نظام بازداری رفتار، رفتاری رو سرکوب می‌کند که نتیجه نامطلوبی در پی داره. وی پایه اضطراب رو منطقه سپتور هیپو کامپ در نظر می‌گیرد که بین شناخت و هیجان نقش میانجی داره. وی همچنین روی فرانکنیهای این منطقه به قطعه پیشانی و ترشح منو آمینر ژیک‌های مرکز رسان از ساقه مغز متمرکز می‌شه. نظریه گری به تحقیقاتی که در زمینه داروهای ضد اضطراب انجام داده، وابسته (قاسم‌زاده، 1370).

مکانیسم‌های زیربنایی اضطراب در بخش عصب شناختی[1] کمتر شناخته شده. این معنی که اضطراب ذاتیه و محرک‌های خنثی می‌تونن با اون از طریق یادگیری همراه شن از منابع جور واجور به دست آمده. برای مثال، داروین مطرح کردهه که آدم‌ها مجموعه‌ای از رفتارهای ذاتی دفاعی دارن. جیمز و لانگه[2] تغییرات اتوماتیک رو برابر اضطراب می‌دانند. عملکرد تالاموس رو مهم می‌دونه و عقیده داره که عملکرد تالاموس به طور همزمان قشر مغز و اعصاب محیطی رو تحریک می‌کنن. مک لین[3]، سیستم لیمبیک رو پایه تشریحی هیجان‌ها می‌دونه. آیزنک (1981) عقیده داره که آدما به طور قابل توجهی از دید سطح برانگیختگی با همدیگه متفاوتند. به ویژهً، افرادی که سطح برانگیختگی قشر مغز اون‌ها پایینه (برونگراها[4]) گرایش دارن که در جستجوی محرک‌های بیشتری باشن، ‌در حالی که داخل‌گراها[5] یا افرادی که سطح برانگیختگی قشر مغز اون‌ها بالاس به دنبال تحریک‌های کمتری هستن. جنبه دوم نظریه ‌ایزنک شامل ساختاریه که نوروتیزم خونده می‌شه و شامل افرادیه که دارای یک سیستم فعال خود مختار هستن که شدیدا فعالیت می‌نماید و این افراد خوگیری کمتری پیدا می‌کنن. از این رو، اضطراب به عنوان نتیجه‌ی اولیه‌ای از رفت و امد صفت‌های فردی برانگیختگی قشر مغزی و هم سیستم اعصاب خود مختاره که تحت تأثیر سیستم لمبیک قرار داره. افرادی که دارای یک مشکل اضطرابی هستن گرایش به داشتن سطح بالایی از برانگیختگی قشر مغزی و هم واکنش‌های شدید سیستم عصبی خودمختار دارن (به نقل از پورافکاری، 1370).

یکی از کامل‌ترین نظریه‌هایی که در مورد اضطراب به وسیله جفری‌گری[6] (1982) بیان شده،‌ مدل دو سیستمی عاطفی انگیزشه. در این نظریه، دو ساختار در تنظیم بخش عظیمی از رفتارها دخالت دارن. اولین ساختار سیستم بازداری رفتاریه که نسبت به محرک‌های جدید و بیزارکننده واکنش نشون می‌بده و دومین ساختار شامل جواب‌های میانی مغز پیشینه که نسبت به محرک‌های پاداش و جز تنبیهی گرایش نشون می‌بده و ترکیب این دو سیستم باعث تنظیم بسیاری از رفتارهای ما می‌شه (به نقل از پورافکاری، 1379).

گلدبرگ[7] (1982) نظریه دو سیستمی‌گری رو گسترش داد و مفاهیم جدیدی رو به . اون به فکر بود که صفت‌های ارثی شخصیتی بسیار زیاد وابسته به گذرگاه‌های انتقال دهنده عصبی مونوآمینرژیک هستن و به طور اختصاصی اضطراب با فعالیت سروتونرژیک همراه می‌باشه. به باور وی، افراد با اضطراب طولانی گرایش ذاتی به دوری و وابستگی کم به پاداش دارن و در جستجوی محرک‌های جدید و تازه نیستن، از این رو نگاه اون هم سیستم بیولوژیکی و هم سیستم شناختی رو در بر می‌گیرد (به نقل از آمالی خامنه، 1373).

تحقیقات کندل[8] (1983) نشون می‌بده که سروتونین یک انتقال دهنده عصبیه و همین طور لوکوس سرولئوس جزء حیاتی در اضطراب می‌باشه. یکی از دلایلی که زیربنای اضطراب رو تأیید می‌کند تأثیر بعضی از داروها مثل بنزودیازپین‌ها بر روی کاهش اضطرابه. دلایلی هست که نشون می‌بده بنزودیازپین‌ها راه‌های گاما آمینوبرتیریک اسید (GABA) رو تحریک می‌کنن و دلیل فعال‌شدن گیرنده‌های GABA در لوکوس سرولئوس شده و فعالیت این هسته رو کاهش می‌بده. مثل این داروها دیازپامه که باعث افزایش آستانه تحریکی الکتریکی لوکوس سرولئوس می‌شه، بعضی از ضد افسردگی‌های سه حلقه‌ای هم فعالیت لوکوس سرولئوس رو کاهش می‌بدن. شواهدی هست که نشون می‌بده عوامل ارثی در اضطراب دخالت دارن. کلارک[9] (1995) نشون داد که شکل های جور واجور مشکل‌های اضطرابی در بین وابستگان بیماران گرفتار به وحشتزدگی شایعه (به نقل از پورافکاری، 1379).

سه منتقل کننده عصبی کلی که طبق مطالعه بر روی حیوانات و جواب به درمان داروئی با اضطراب رابطه دارن عبارتند از: نوراپنفرین، سروتوفین و گاما آمینوتیریک اسید (GABA). نظریه کلی در رابطه با نقش نوراپنفریند مشکلات اضطرابی اینه که افراد گرفتار ممکنه سیستم نورآدرنرژیک نامنظمی داشته باشن که بعضی وقتا به بعضی وقتا دوره‌های فعالیت پیدا می‌کند. تنه‌های سلولی سیستم نور آدرنرژیک بیشتر در لوکوس سرولوس در قسمت قدامی پل دماغی قرار گرفته‌ان و آکسون‌های خود رو به قشر مخ، سیستم لیبیک، ساقه مغز، و نخاع شوکی می‌فرستند. مطالعه بر روی آدم‌ها به این رسیدهه که، در بیماران گرفتار به مشکل ترس، آکونیست‌های بتا آدر نرژیک مثل ایزرپروترنول می‌تونن حملات شدید و زیاد ترس رو برانگیزند بر عکس، کلونیدین یک آگونیست آلفا و آدرنرژیک، علائم اضطراب رو در بعضی از موقعیت‌های تجربی و درمانی کاهش می‌بده (به نقل از پورافکاری، 1370).

ب) نظریه روان تحلیل گری

نظریه روان تحلیل‌گری با کارهای فروید شروع می‌شه و از زمان اون تا حالا تغییر بسیاری ندشتهه. با این حال نظریه وی به ویژهً در موقعیتهای بالینی و کاربردی هنوز مفید به نظر می‌رسد. فروید دو نظریه در مورد اضطراب مطرح کردهه. در هر دو نظریه اضطراب رو یک اتفاق روزمره و راهی برای توضیح روان آزردگی محسوب می‌کنن. اضطراب روزانه، اضطراب واقعیه که از موضع‌های عینی سرچشمه می‌گیرد. این نوع اضطراب همون ترسه، اضطراب روان آزرده وار ممکنه به شکل اضطراب شناور، ترس یا حملات وحشتزدگی بروز یابد. فروید در نخستین نظریه خود اضطراب رو به عنوان لیبیدوی تغییر شکل یافته در نظر گرفت، تغییر شکل که از طریق سرکوبی حاصل می‌شه. پس اگه فرد با سرکوبی از ارضای بعضی غرایز منع می‌شه، این سرکوبی اضطراب رو در پی داره. در دومین نظریه، فروید رابطه اضطراب سرکوبی رو معکوس می‌کند و تجربه اضطراب رو به عنوان دلیل سرکوبی مطرح می‌کند. در این نظریه یا ناشی از یک خطر بالقوه س یا ناشی از برداشتیه که من با در نظر گرفتن واقعیت به اون می‌رسد. تهدید نامطلوبی که من برداشت می‌کند به اضطرابی منجر می‌شه که سرکوبی رو در پی داره و سرکوبی راهی برای کاهش اضطراب مقابله با خطره (شاملو، 1383).

وقایعی که فروید اونا رو در به وجود آوردن اضطراب نخستین مهم تلقی می‌کند، عبارت ان از: ضربه به هنگام تولد، از دست دادن یا ترک احتمالی مادر، تکانه‌ها یا تهدیدهای جز قابل کنترل و اضطراب اختگی همه موارد مذکور ممکنه نظام روانی فرد رو بر هم بزنه و در آخرً فرد درمونده و پشیمون شه و در پی اون به طور خود کار اضطراب رو تجربه کند. پس در معنی سازی فروید، اضطراب هم ارثیه و هم هنگام تولد یاد گرفته می‌شه. دیگر شکل های جور واجور اضطراب مثل ترس فقط در منبع اضطراب با اضطراب نخستین فرق دارن. در بافت روان تحلیل گری اضطراب جنبه معناداریه که ممکنه با محیط تهدید آمیز دستکاری شه و برای تغییر رفتارهای روان آزرده وار ضروریه. روان تحلیل گران دیگر مثل سالیوان (1953) به جای جدایی نخستین بر محیط اجتماعی تأکید می‌کنن، اما از جهات دیگر نظریه سالیوان به نظریه فروید شباهت داره. ولی اضطراب رو یک اتفاق اجتماعی بین فردی تلقی می‌کند تا یک اتفاق داخل روانی، بالبی (1973) هم در بخش روان تحلیل گری به روابط و ارتباطات مادر و کودک تأکید می‌کند (شفیع آبادی، 1368).

یکی از نظریه‌های معروف در مورد اضطراب دیدگاه روان‌تحلیلیه که فروید اون رو ایجاد کرد. زیگموند فروید[10] در سال 1905 فروید عناصر اصلی نظریه ترس رو به ویژه طبق تغییر مورد هانس کوچولو عنوان کرد. هانس یکی از تک بررسی‌‌های مشهور فروید، در حدود چار سالگی یهویی دچار ترس از اسب می‌شه. هراسی که جنبه های گسترده‌ای می‌یابد تا جایی که از ترس اون‌ که نکنه اسب اون رو گاز بگیره اول از منزل و بعد از اتاقش بیرون نمی‌شه و بالأخره ترس ایشون تا حدی گسترش می‌یابد که می‌ترسد نکنه اسب به اتاقش داخل شه. اما خیلی سریعً معلوم می‌شه که هانس به معنی یه ترس زیاد شده از اسب نیس، بلکه دقیقاً می‌ترسد اسب اون رو گاز بگیره. در این هنگام، فروید تصور می‌کرد که ترس به وجود اومده توسط سرکوفتگی کشاننده‌های لیبدویی بر اثر منع‌های والدینیه و این سرکوفتگی به ایجاد اضطرابی منجر می‌شه که بر یه وسیله مورد ترس جابجا می‌شه و در (تک بررسی) هانس، اسب به معنی وسیله مورد هراسه که جانشین پدر می‌شه و شامل اضطراب چیز دیگری جز ترس از اخته شدن به وسیله پدر نیس. شکل‌گیری جابجایی دارای دو مزیته. اول اون‌که در ایجاد یه اختلاف دوسوگرا، صرفه جویی می‌شه، چون اگه پدر به معنی عامل اختگی[11] حساب می‌شه در عین حال محبوب هم هست. دوم اینکه پدر هر بار که بخواد حضور داره، در حالی که اگه حیوونی جانشین ایشون شه می‌توان از حیوان دوری کرد و در خطر قرار نگرفت. در سال 1925 فروید به بازنگری نظریه‌ی خود درباره‌ی ترس می‌پردازه و طبق بررسی مقایسه‌ای پدیدآیی ترس در هانس با مورد مرد گرگی (مردی که در اون هم حیوان ترسناک نقش جانشین پدر رو اجرا می‌کنه) نتیجه می‌گیرد که در محتوای اضطراب یعنی گاز گرفته شدن به وسیله اسب یا دریده شدن به وسیله گرگ، تغییر شکل ترس از اخته شدن به وسیله پدر و همین محتوای بنیادی اضطراب که سرکوفت شده، اما حالت اضطرابی ترس از مراحل سرکوفتگی و سرمایه‌گذاری‌های لیبدوئی در تمایل‌های سرکوفتگی ناشی نمی‌شه، بلکه برعکس از عوامل سرکوب شده سرچشمه می‌گیرد.

ترس اضطرابی”حیوان هراسی” ترس از اختگی بدون هیچ گونه تغییر شکلیه. این یه اضطراب واقعیه. ترس از یه خطر واقعاً تهدید کننده س یا خطری که فرد ان رو تهدید کننده تلقی می‌کنه. در این جا اضطراب به سرکوفتگی می‌انجامد. اضطراب در حیوان هراسی، اضطراب “من” در مقابل اختگیه. بیشتر ترس در حد معلومات الان ما از اینجور اضطراب‌هایی ناشی می‌شن و اضطراب، زاییده‌ی لیبدوئی سرکوفته نیس (فروید، 1926؛ به نقل از آزاد، 1379).

هر چند اول تصور می‌شد که ترس‌ها از اضطراب اختگی[12] ناشی می‌گردند، فرضیه‌های تازه‌تر نشون دهنده بقیه شکل های جور واجور اضطراب هم ممکنه در کار باشن. در ترس از جای‌های باز، جدایی به روشنی نقش کلی‌ای رو داره. شایدً این نظریه که اضطراب مربوط به ترس‌ها از منابع و شکل های جور واجور مختلفی مایه می‌گیرد، با مشاهدات بالینی هماهنگی بیشتری داره (کاپلان و سادوک؛ به نقل از پورافکاری، 1370).

اگه تعداد خیلی از مؤلفان موضوع فروید درباره ترس رو می‌پذیرند، اما کلاین[13] باور داره که ترس معرف چیزی بیشتر از یه ترس تغییر شکل یافته اختگیه. یعنی، کلاین ترس رو ترجمان بر جا موندن یه اضطراب اولین[14] تلقی می‌کنه. واسه این مؤلف، ترس از بلعیده شدن به وسیله فرامن که ابتدائی‌تر از ترس اختگیه، نشون می‌بده که ترس تغییر شکل یه اضطرابه که زودرس‌ترین مراحل تغییر اختصاص داره (گلدبرگ[15]، 1982؛ به نقل از پورافکاری، 1370).

اگه تعداد خیلی از مؤلفان موضوع فروید درباره ترس رو می‌پذیرند، اما کلاین باور داره که ترس معرف چیزی بیشتر از یه ترس تغییر شکل یافته اختگیه. یعنی، کلاین ترس رو ترجمان بر جا موندن یه اضطراب اولین تلقی می‌کنه. واسه این مؤلف، ترس از بلعیده‌شدن به وسیله فرامن که ابتدائی‌تر از ترس اختگیه، نشون می‌بده که ترس تغییر شکل یه اضطرابه که به زودرس‌ترین مراحل تغییر اختصاص داره (کلاین، 1982؛ به نقل از دادستان، 1370).

اونا فروید[16] باور داره که پیش از بروز ترس‌های بر اساس سرکوب‌گری، اختلاف یا جابجایی، اضطراب‌هایی که دیرینه‌ای نامیده می‌شن (ترس از تاریکی، ترس از تنهایی[17]، موقعیت‌های غیرعادی، ترس از رعد و برق با دو جزء اون) در کودک وجود دارن. اینجور ترس‌هایی رو نمی‌توان به هیچ کدوم از تجربه‌های ترسناک گذشته در رابطه ساخت، بلکه باید اون‌ها رو به آمادگی‌های ذاتی وابسته دونست که روشن کننده ضعف من تغییر نایافتهه و گرگیجگی کودک در مقابل دریافت‌های نامعلوم‌ای هستن که ایشون نمی‌تونه اون‌ها رو کنترل کرده یا داخل‌سازی[18] کنه. این ترس‌ها به موازات تغییر عمل‌های جور واجور من و ضعیف کردن فراکنی و فکر سحری از بین می‌روند (اونا فروید، 1966، به نقل از دادستان، 1370). اون‌ها فکر می کنند که تعیین‌کننده‌های کلی مشکل‌های اضطرابی حوادث داخل فردی و انگیزه‌های ناخودآگاه می‌باشن. اون‌ها بر این باورند که وقتی “خود” در برابر خواسته‌های محیطی افراطی قرار می‌گیرد و یا وقتی در نظام “نهاد، خود، فراخود[19]” نا آرومی هست، اضطراب تجربه می‌شه. اضطراب به عنوان واکنش هشداردهنده تعبیر می‌شه که وقتی بروز می‌کند که شخص مورد تهدید قرار می‌گیرد. طبق این دیدگاه، ‌دفاع‌های این افراد برای کنترل یا جلوگیری از تشدید اضطراب‌شون کافی نیست (ساراسون، به نقل از نجاریان و همکاران، 1375).

در این دیدگاه فوبی (ترس) یک معنی رمزی داشته و به عنوان ظهور یک اختلاف روان‌شناختی حل نشده نگریسته می‌شه. به این ترتیب، ترس ممکنه نقش یک واکنش دفاعی داشته باشه که خود رو از موقعیت‌هایی که در اون احتمال خطرناک شدن سائقه‌های جنسی یا پرخاشگریه ‌حفظ می‌نماید (آزاد، 1375).

نظریه‌پردازان روان تحلیلی، به طور زیاد از عوامل پایین به عنوان علل ایجاد کننده اضطراب که به جنبه های بالینی می‌رسد یاد می‌کنن. ادارک فرد از ناتوانی در مقابله با فشارهای محیطی، جدایی یا انتظار گوشه گیر شدن، از دست دادن یا از دست دادن حمایت‌های عاطفی به عنوان نتیجه‌ای از تغییرات محیطی ناگهانی، تکانه‌های جز منتظره یا خطرناک که در شرف نفوذ به هشیاری هستن، و تهدید یا انتظار نبود تأیید و کناره‌گیری از عشق. دیدگاه روان تحلیلی در مورد ترس از دو معنی بنیادی نشأت می‌گیرد: 1- اختلاف روان‌شناختی[20]، 2- فرآیندهای روانی ناهشیار. از این نقطه نظر، موقعیت یا شیء ترس‌آور اهمیت نمادین داره و می‌تونه به عنوان جایگزین چیزهای دیگری که فرد از آن‌ها می‌ترسد و یا چیزهایی که ورای آگاهی فرد هستن در نظر گرفته شه. این نماد بیانگر اختلاف روان‌شناختی حل‌نشده و بازمانده از زمان کودکیه (ساراسون، به نقل از نجاریان و همکاران، ‌1375).

نوفرویدها شخصیت آدمی رو به میزان زیادی پیامد و نتیجه تأثیرات اجتماعی می‌دانند. اونا بر این باورند که اضطراب اولیه نه در شروع تولد بلکه بعدا بروز می‌کند، وقتی که کودک فهمید به والدین وابسته. کودک نه فقط برای ارضای نیازهای فیزیولوژیکی اساسی، بلکه برای حفاظت و حمایت هم به والدین وابسته. اضطراب در نتیجه ناکامی بالقوه یا واقعی چنین نیازهای ایجاد می‌شه. بر اثر رفتارهای بد کودک، والدین ممکنه احساسات و حمایت خود رو از کودک افسوس کنن. این تهدید، کودک رو بر می‌انگیزد تا با انتظارات والدین هم صدا[21] شه. با وجود این، نیاز همیشگی کودک به واپس زنی این تکانه‌ها، ناکامی و بعد پرخاشگری معطوف به والدین رو بوجود می‌بیاره. آشکارا اگه کودک این پرخاشگری رو بیان داره به دوری و اضطراب اولیه منتهی می‌شه و در جز این صورت در نتیجه مجبور می‌شه، با به کار گیری مکانیسم‌های دفاعی کاملاً تثبیت شده که در اوان زندگی برای سرکوبی اضطراب اولیه به رقابت گرفته شن. طبق نظریه نوفرویدیها وقتی که دفاع‌های اولیه که بر اضطراب به کار گرفته می‌شن منطقی و مناسب باشن به آسانی در موقعیت‌های جدیدی مورد تهدید می گیرن. اگه چنین دفاع‌هایی ناتوون باشن یا در نتیجه فشار روانی درازمدت تضعیف گردند، اون بعضی وقتا دفاع‌های جدیدی شکل می‌گیرند که اضطراب‌های جدید رو دامن می‌زنند و در نتیجه روان نژندی تموم عیار ایجاد می‌شه (پاول و اندایت، 1378).

ج) نظریه رفتاری: یادگیری- رفتاری نگر

طبق نظریه‌های رفتاری، اضطراب یک واکنش شرطی در مقابل محرک محیطی خاصه. در یک مدل شرطی سازی کلاسیک، مثلا کسی که هیچ نوع حساسیت غذائی نداره، قبل از خوردن حلزون صدفدار در یک رستوران دچار ناراحتی شدید می‌شه. مواجه شدن بعدی با حلزون ممکنه دلیل شه که شخص احساس ناراحتی کند. امکان داره که چنین فردی از طریق تعمیم نسبت به هر غذایی که خودش آماده نکرده باشه حساسیت و سوء ظن پیدا کند. یک احتمال دیگر در دلیل شناسی اینه که شخص با تقلید واکنش‌های اضطرابی والدین خود، ممکنه واکنش درونی اضطراب رو یاد بگیرد (شاملو،1383).

نظریه‌های اضطرابی که در پایین بنای این بخش قرار می‌گیرند ریشه در کارهای واتسون و پاولف دارن. فعالیت اصلی اونا تلاش برای توضیح تنبیه بود. به طور ساده، بحث اینه که ارگانیزم از طریق بعضی مکانیزم‌های واسطه‌ای می‌آموزد که از محرک‌های مضر دوری کند. این محرک میانجی معمولاً ترس یا اضطراب نامیده می‌شه. در این نوع نظریه‌های، تنها وقتی تهدید، فزون تحریکی یا افزایش کشاننده نخستین به اضطراب منجر می‌شه که این موارد مؤلفه‌های خود مختار داشته باشن. از این دیدگاه ترس یا اضطراب به عنوان یک کشاننده ثانویه موجب رفتار جدیدی برای کاهش اون می‌شه. علاوه بر این جواب هیجانی شرطی با رفتارهای موجود فرد تداخل می‌کند. در این جا شباهتی بین این نظریه باروان تحلیل گری هست مبنی بر این که اضطراب با دیگر رفتارها صلح نایافتهه. نظریه‌های ماور (1953)، دولار و میلر(1950) باعث تغییر در این دیدگاه شد. اونا پیشنهاد کردند که کاهش کشاننده بعد از جواب رخ می‌بده، جواب رو تقویت و احتمال اتفاق اون رو در آینده افزایش می‌بده. در این میان همون طور که توصیف شد، ترس یک کشاننده ثانویهه. از دیدگاه ماور اضطراب نوی ترسه که منبع اون مبهم و یا سرکوب شده. اضطراب از طریق اختلاف روان آزرده وار حاصل می‌شه. این اضطراب منبعی مبهم و یا ناهشیار داره. در این جا هم تعارضهای روان آزرده وارد در زمان کودکی به اتفاق می‌پیوندند. به طور خلاصه از این دیدگاه، اضطراب یاد گرفته شده رفتارهای صلح نایافته رو بر می‌انگیزد (ساراسون، به نقل از نجاریان و همکاران، ‌1375).

رفتار پزشکان اضطراب رو واکنشی می‌دانند که طبق قوانین یادگیری قابل توجیهه. الگوی رفتاری ماورر[22] (1939) از اضطراب نشون می‌بده که اضطراب می‌تونه به عنوان یک سائق[23] عمل کند. از این رو، برابر با این الگو یک حالت انگیزشی هنگامی‌که یک محرک به ارگانیسم حمله می‌کند، باعث ایجاد واکنش‌های دفاعی می‌شه و یک عکس‌العمل اضطرابی ایجاد می‌شه. این عملکرد حالت نا آرومی بالایی از انتظار از حادثه یا استرس زاس که به طور سازگارانه‌ای ارگانیسم رو برای فرار از موقعیت‌های خطر بر می‌انگیزد و باعث کاهش اضطراب می‌شه (سیف، 1375). پزشکان و نظریه‌پردازان رفتارگرا، مشکل‌های اضطرابی رو نتیجه یادگیری‌های غلط و شرطی‌شدن می‌دانند. انتظارات و الگوهای نادرست والدین، ‌قصور در آموختن شایستگی‌های لازم و تقویت هم به عنوان علل مشکل‌های اضطرابی در نظر گرفته شده. در ترس ممکنه رابطه‌ای بین حوادث ناخوشایند و موقعیت‌های خاص وجود داشته باشه. این حوادث از طریق جریان شرطی‌شدن کلاسیک[24] یا سایر شکل های جور واجور شرطی‌شدن‌ها می‌تونن به وجود آیند، به این ترتیب دوری فرد از موقعیت‌های ترسناک، موجب تسکین و کاهش اضطراب در وی می‌شه (آزاد، 1375). موضع رفتارگرایی[25] درباره ترس با روان بررسی‌گری در تضاده. رفتار گرایان که نظریه خود رو بر تجربه‌های به وجود اومده توسط بررسی رفتار کودک و حیوانات مبتنی ساخته‌ان، باور دارن که ترس‌ها عبارتند از عکس العمل‌های اضطرابی (بر اساس ترس) شرطی شده (شاملو،1383).

راچمن و کاستلو[26] با تکیه بر دلائل تجربی، ترس‌ها رو جواب‌های یاد گرفته شده می‌دانند “محرک‌های هراسناک ساده یا پیچیده” هنگامی‌که در زمان یا در فضا، با یه حالت یا با یه موقعیت تولید کننده ترس متداعی می‌شن، گسترش می‌پیدا کنن. تکرار تداعی بین موقعیت ترسناک و محرک جدید هراسناک و به تقویت ترس می‌انجامد و محرک هراسناک اولین می‌تونه به محرک‌هایی که دارای همون وجود هستن گسترش یابد. پس واسه رفتارگرایان، ترس‌ها عبارت از عکس العمل‌های اضطرابی زیاد شده‌ان. اون‌ها می‌پذیرند که رفتار روان‌رنجوری[27]، رفتاری یاد گرفته شده و در نتیجه می‌توان پیرو “یادگیری زدایی[28]” قرار گیرد. پس ترس یه عملکرد جانشین شونده یا محصول ساختار‌های جابجایی نیس، بلکه در رابطه مستقیم با شرطی شدنه و به خاطر همین، با نابود کردن نشونه فرضی می‌توان مریضی رو از بین برده بدون اینکه از بین رفتن نشونه فرضی به افزایش درجه اضطراب یا بروز نشونه‌های نا خواسته دیگه منجر شه (به نقل از ابوالقاسمی، 1382).

هر چند نمی‌توان قبول کرد که همه‌ی ترس‌ها، جواب‌های شرطی شده باشن، اما می‌توان گفت که حتی پاره‌ای “اضطراب‌های دیرینه‌ای” (آنافروید) و ترس اولین (زیگموند فروید) هم می‌تونن به دلیل از دست دادن ایمنی و احساس رهاشدگی، شرطی شن و برعکس نمی‌توان اهمیت “جابجایی[29]” رو در بیشتر ترس‌های کودکانه رد کرد (دادستان، 1370).

در سال 1920، واتسون[30] مقاله‌ای رو به نام عکس العمل‌های هیجانی شرطی نوشت که در اون تجربه خود رو با “آلبرت کوچولو” بچه‌ی شیرخواری بود که بوسیله ایشون، واستون ترس از موش و خرگوش رو توضیح داد. بر عکس “هانس کوچولو” فروید، که علایم اون رو در راه طبیعی رشد بوجود اومده بود، مسائل آلبرت کوچولو نتیجه مستقیم تجربیات علمی دو نفر روان‌شناس بود، که با به کار گیری راه ‌هایی در حیوانات آزمایشگاهی عکس العمل‌های شرطی رو به طور موفقیت‌آمیز بوجود آورده بودن. در فرمول‌بندی واتسون از الگوی سنتی محرک ـ جواب درخشش شرطی سازی پاولوفی در پیدایش ابتدائی ترس‌ها، کمک گرفته شده. یعنی، اضطراب به وسیله یه محرک ترسناک طبیعی، که همراه با یه محرک دوم که طبیعتاً خنثی اعمال می‌شه، ایجاد می‌شه. در نتیجه همراهی، به ویژه اگه دو محرک در چند نوبت پشت سر هم همراه باشن، محرک از پایهً خنثی به تنهایی توانایی ایجاد اضطراب رو پیدا می‌کنه. پس، محرک خنثی محرکی شرطی واسه تولید اضطراب می‌شه (به نقل از کاویانی، 1385).

در فرضیه سنتی محرک ـ جواب، مشاهده می‌شه که محرک شرطی[31] اگه به طور زمان‌بندی با محرک غیر شرطی[32] تقویت نشه، کم کمً توانایی فرد رو واسه ایجاد عکس العمل از دست می‌بده. در علامت ترس، این تقویت عکس العمل به محرک بر انگیزنده‌ی ترس (یعنی شرطی) صورت نمی‌گیرد. با اینحال، ممکنه علامت بدون تقویت خارجی رو ادامه می‌یابد. در فرضیه تازه‌تر شرطی‌سازی کارا (فعال) واسه توجیه این پدیده الگویی ارائه می‌شه. در این فرضیه، اضطراب سائقی تلقی می‌شه که ارگانیسم رو تحریک می‌کنه تا هر چی می‌تونه واسه برطرف کردن عاطفه دردناک به عمل بیاره. حیوان در جریان رفتار اتفاقی خود، به زودی یاد می‌گیرد که اعمال خاصی اون رو واسه دوری از محرک ایجاد کننده اضطراب قادر می‌سازه. این الگوهای اجتنابی، مدت‌ها در نتیجه تقویتی که از راه توانایی خود واسه برطرف کردن اضطراب به دست می‌بیارن، ثابت باقی می‌مثل این الگو خیلی راحت قابل برابری به ترس‌هاس، چون که دوری از وسیله یا موقعیت اضطراب انگیز نقش کلی‌ای داره. این رفتار اجتنابی به دلیل اثر اون در مواظبت مریض از اضطراب ترس به شکل علامت ثابتی در می‌آید (سیف، ‌1365).

فرضیه یادگیری رابطه خاصی با مشکل‌های ترس داشته و توضیح ساده و قابل فهم واسه خیلی از جنبه‌‌های علایم ترس ارائه می‌کنه. پس، منتقدین باور دارن که این فرضیه با عملکرد‌های سطحی پیدایش علایم مربوطه و در مقایسه با فرضیه‌های روانکاوی و ارائه بینش نسبت به بعضی از فرایندهای پیچیده‌تر روانی (درگیر) ترس کمتر خوبه (قاسم‌زاده، 1370). قبلاً اینجور تصور می‌شد که امکان داره درباره هر وسیله یا موقعیتی عکس العمل ترس امکان بروز پیدا کنه، اما نگاه مقابل اینکه طبق مشاهده مجموعه‌ای محدود از ترس‌ها در درمانگاه‌ها بوجود آمده، اینه که وسایل ترسناک، چیزایی هستن که بالقوه واسه نژاد بشر خطرناکند یا زمانی خطرناک بوده‌ان و این نظریه “آمادگی[33]” (مک نالی، 1990)، ترس‌های مربوط به جانوران کوچیک، مریضی یا آسیب، طوفان، بلندی، افراد ناشناس، آب و موقعیت‌هایی مثل دور بودن از جای امن و دوری شدن از بقیه رو در بر می‌گیرد (پورافکاری، 1370). با وجود اون‌که دلیل دقیق ترس‌ها معلوم نیس، اما عموماً ترس‌ها اکتسابی تلقی می‌شن. ترس‌های که از راه شرطی‌سازی مستقیم، شرطی‌سازی جانشینی[34] (مواردی که ترس از راه مشاهده ترس بقیه فرا گرفته می‌شه) و یا انتقال اطلاعات و یا آموزش‌ها یاد گرفته می‌شدن (راچمن، 1977).

شرطی‌سازی شکلی از یادگیریه که درزمان اون من یه محرک و جواب به اون محرک، رابطه جدیدی شکل می‌گیرد. مثلاً کودک با یه سگ خونگی (محرک) بازی می‌کنه، ممکنه بدون قصد دم اون رو بکشه و سگ گازش بگیره. در این صورت، کودک با ترس و ناراحتی، از خود جواب نشون می‌بده و یا یاد می‌گیرد که در آینده از سگ دوری کنه. اما مریض هراسی، معمولاً نمی‌تونه اتفاق تکون دهنده واحدی مثل گاز گرفته شدن رو به عنوان تاریخ شروع مشکل خود ذکر کنه. معمولاً ترس کم کم و در نتیجه تجربه‌های تکراری کم و بیش ترسناک و یا یادگیری اجتماعی شکل می‌گیرد. بعضی وقتا این عکس العمل در زمان استرس و یا بر انگیختگی شدید، یعنی وقتی که جواب‌های ترس به آسونی فراگرفته می‌شن، اتفاق می‌افتد. ترس‌های ساده ممکنه کم کم و از بین ترس‌های دوره کودکی شکل بگیرن و ترس‌های اجتماعی عموماً از آخرای دوره نوجوونی شروع می‌گردند (باتلر[35]، 1989؛ به نقل از ماهر، 1370).

کودکی-نام-تصویر

د) نظریه پدیدار شناختی و وجودی

نظریه اضطراب در این بخش ریشه در 150 سال قبل در نظریه کریکگارد (1844) داره و اضطراب به عنوان یک رویداد طبیعی زندگی در نظر گرفته می‌شه. با این نگاه که تغییر وابسته به آزادی و شناختیه که ادما از امکانات خود دارن، بنابر این انتخاب اضطراب گریزناپذیره. رشد و رشد یافتگی که آزادی آفرین باشه، لازمه مقابله و حل این اضطرابه. مقابله با اضطراب، اضطرابی که جز قابل اجتنابه، لازمه رسیدن به خود شکوفاییه. کریکگارد هم بین ترس و اضطراب تمایز قایل می‌شه. ترس به یک موضوع خاص بر می‌شه در حالی که اضطراب از هر موضوعی مستقله و عوضش در موقعیتهایی که با ضرورت انتخاب مواجه‌ایم. فرد ترسو از موضوع ترس می‌گریزد در حالی که فرد مضطرب در اختلاف و بی اطمینانی قرار داره (کاویانی، 1380). نظریه‌های وجودی اضطراب مدل‌هائی برای مشکل اضطراب منتشر به وجود آورده که در اون‌ها محرک قابل شناسائی خاصی برای احساس اضطراب طولانی وجود نداره. معنی مرکزی نظریه وجودی اینه که شخص از «پوچی» عمیق در زندگی خود آگاه می‌شه، که ممکنه حتی از پذیرش مرگ جز قابل دوری خود هم برای اون دردناکتر باشه. اضطراب واکنش شخص به این پوچی وسیع وجود و معناه. گفته شده که پس از کشف اسلحه‌های هسته‌ای و بیوترورسیم نگرانی‌های وجودی افزایش یافتهه (به نقل از سیف، 1387).

[1]. neurology

[2]. jemz & lange

[3]. Mcleen

[4]. extravert

[5]. introvent

[6]. Jefrygaree

[7]. Glodberger

[8]. Kendel

[9]. Clorck

  1. Freuid

[11]. castration

[12]. castration anxiety

[13]. Kline

[14]. primary anxiety

[15]. Goldberg

[16]. Anna Freuid

[17]. eremphobia

[18]. internalization

[19]. Id. , Ego & Superego

[20]. confilict psychological

[21]. confrom

[22]. Mawrer

[23]. drive

[24]. classical conditioning

[25]. behaviorism

[26]. Kastello

[27]. neurotic

[28]. unlearning

[29]. displacement

[30]. John. B. Watson

[31]. Conditoined stimulus

[32]. unconditioned stimulus

[33]. preparedness

[34]. Vicarious conditioningg

[35]. Butller

Author: 92